<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یا خ.الی و یا ل.بریز</title>
<link>http://labreez.blogfa.com</link>
<description>تا نیمه چرا ای دوست؟  لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Jun 2010 10:09:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حق!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من حق دارم جایی بنویسم که مجبور نباشم خودمو سانسور کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من حق دارم اگر خاطرات خصوصیم رو مینویسم و با اسم مستعار هم مینویسم وارد زندگی واقعیم نشه... اگر شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که شده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اینجا رو میبندم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با نهایت احترام به خواننده هایی که دوستشون دارم و میخونموشون... و خواننده هایی که خاموش بودن و هیچ جوری نمیتونم ازشون عذرخواهی کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدانگهدار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: حالا شما برو از کشفت خوشحال باش!! من شده یه وب بزنم و فقط پست خصوصی توش بذارم این کار رو میکنم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jun 2010 10:09:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شد!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درش آوردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماجرایی داشتیم در حد جام جهانی! من و دکتر و همراهانم!! نمیتونم بشینم... بعدن مفصل تعریف میکنم. الان هم مامان ببینه نشستم صداش در میاد. از دیروز تا حالا به محض اینکه از جام پا میشم داد میزه کجا میخوای بری... هر کاری داری بگو من انجام بدم! صبح باز غر میزنه میگم مامان جون ببخشیدا گلاب به روتون میخوام برم دست به آب. حالا اگه شما برید جای من خیلی به حال من تاثیر نداره ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درد دارم و از بس تو این چند روز مسکن خوردم معده ام به شدت بهم ریخته... کافیه حواسم نباشه و ناگهان گردنم رو به سمتی بچرخونم! چهارشنبه قراره برم که پاسمان رو عوض کنه... بهم گفت پاسمان رو به گردنم دوخته! دستش نزنم.(جل الخالق!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روی هم رفته خوب نیستم اما دست کم تموم شد... .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 10:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من یادمه!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*وقتی که ناراحت یا مضطربم... یه چیز هست که میتونه آرومم کنه... اونم شستنه و شستن و شستن! اینه که امروز صبح وقتی بیدار شدم و آخرین مهمون هم رفت خونشون... شروع کردم به شستن... اول سرامیک ها... بعد چند دست لباس که چون رنگ میدادن باید با مینی واش شسته میشدن... بعد یه هو زد به سرم که آکواریوم بوی بد میده! (نمیدونم چرا آکواریوم ما بوی ماهی میده!!) به  زحمت و با مشقت فراوان بردمش تو دستشویی و هی شستمش... هی شستمش... همه ی محتویاتش رو شستم... حتی دونه به دونه ی سنگ هاشو...البته حواسم بود که ماهی هاشو در بیارم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونموقع خوب بودم... بعد یه هو متوجه شدم که دیگه نمیتونم درد گردنم رو تحمل کنم... یعنی تو هیچ حالتی دیگه راحت نبودم... اونقدر دردش شدید بود که حتی با خوردن بروفن هم خوب نشد. حس میکردم پوستم میسوزه اونقدر که غده داره از گردنم میزنه بیرون... گمون نمیکنم به کارهایی که کردم مربوط باشه... هرچی که هست... الان که چند ساعت گذشته خیلی بهترم... هرچند مجدن قرص خوردم اما لااقل اون احساس بد کشیدگی و ترکیدن پوستم رو ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*امروز و فردا در این جا رو میبندم... فقط گفتم که نگید چرا یه هویی... بنا به دلایلی که فقط به خودم مربوطه! راستی چرا هنوز بعضی هاتون آدرس نمیذارید... سخته برام برم بگردم دنبالتون... گاهی یادم میره که کدوم اسم، نویسنده ی کدوم وبلاگه... مریم جان با شمام ها! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*ببین خوب که فکر کنی، حساب دو دو تا چهار تاست... ناراحت شدن نداره. وقتی یه غریبه بهت بی احترامی کنه و تو ببخشیش... به بهونه ی این که آدم تو عصبانیت هرچیزی ممکنه بگه... انگار بهش اجازه دادی هر بار دیگه هم به هر بهونه ای هرچیزی بهت بگه... بعدشم... از یه غریبه چه توقعی داری وقتی بقیه احترامت رو نگه نمیدارن؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*به عکس العمل های دوازده ساعت گذشته ی من توجه نکنید... عصبانی بودم!! اس ام اس هم قطعِ... دست کم برای من از چند ساعت پیش این طوره! آف لاین هامو جدی نگیرید... ایمیل هام رو هم باز نکنید!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۱: حواست هست شرط و باختی؟ اگه نه... حواست باشه... سه ساعت مونده و من یادمه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۲: نظرات رو تاییدی کردم... چون... واقعا توضیح میخواد؟!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 00:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها...</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-349.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*زنگ زدم برای جراح. منشی که یه آقای بی حوصله است میگه اول تیر زنگ بزن تا برای دوره ی بعد بهت وقت بدم!! میگم نمیشه. من کارم اورژانسیه. میگم خانوم هرکی میاد پیش ما کارش اورژانسیه. جراحی اصولا اورژانسیه مخصوصا که مربوط به اعصاب و فقرات باشه! خب...حرف حساب جواب نداره! فقط نمیدونم وسط این اورژانس بازی تکلیف من چیه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*گمونم یه ایرادی پیدا کردم... یا شاید هم به خاطر وسعت انتخابه!! چون هر کتابی رو که میگیرم دستم فقط میتونم بیست سی صفحه اش رو بخونم و میرم سراغ بعدی... به جز همون دو تا کتاب که یه نفس خوندمشون... بقیه رو نمیتونم تموم کنم... به نظرتون دلیلش چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* صبح رفتم آتیش پاره رو بیدار کنم خواب آلود میگه: مامان بذال بقیه اش رو ببینم... الان جای خوبشه!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: فقط من مضطربم... یا همه این حال رو دارن؟ این روزها... این روزها... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jun 2010 11:54:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-349.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردونه!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>وقتی مینویسه:... چون هر لحظه ممکنه که بخواییم شام بریم بیرون‬ ‫خوب من باید بدونم غذای مورد علاقه ت چیه یا نه؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته اولین باره حرف میزنید و ایشون رو نمیشناسی. اما حرص نخور و ننویس: کی گفته من قراره با شما شام بیام بیرون؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد بگیر... که این خصوصیات مردونه است... اعتماد به نفس کاذب! بیخیال شو! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jun 2010 14:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگوی دوستانه!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب گذشته، بخشی از مکالمات من و آقای دکتر:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ گفت تجمع چربی نیست. مایع است. باید خارج بشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ زحمت کشیده نمیخواد بری دستش بزنی... معلوم که نیست!؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ چرا اتفاقا... تو مهمونی ها من موهامو باز میذارم وگرنه میدیدی. وقتی جمعشون کنم معلوم میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خب به راه حل ساده داره اونم اینکه شما موهاتو جمع نکنی!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ حرفی میزنی ها! فقط این نیست که عفونت کرده خب!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ تو نمیدونی! اگر عفونی بشه، قرمز میشه... دردناک میشه... تورمش بیشتر میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خب دقیقا قرمز شده... به شدت دردناک شده... و هی داره رشد میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ بیخیال! خودت چطوری؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ هیچ طوری! از بحث منحرف نشو! حالا دکتر جراح ستون فقرات خوب میشناسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ جراح ستون فقرات چرا؟ هر جراحی میتونه برش داره. میخوای ببرمت آمریکا اون جا یکی از پرفسورها درش بیاره؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خب مهدی گفت حساسه! قطع نخاع بشم توی بی مسئولیت جوابشو میدی؟ نمیخواد اصلا، بچه ها بهم دکتر معرفی کردن... من از دردش میترسم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ ببین از اونجایی که لیدوکائین تزریق میکنن زیر پوست، بهتره بدون بی حسی انجامش بدی... باور کن درد اون تزریق توی گردن خیلی بیشتره... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ عجب گیری کردم ها! نمیخوام توضیح بدی! کاری نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ میزنمت ها! دارم حرف میزنم... یه کاری میتونیم بکنیم. بیا بیمارستان خودمون من به بچه ها میگم کلن بیهوشت کنن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ تو و کار خیر؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خیر که نه! بعد میگم برید کنار خودم انجامش میدم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ پست فطرت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ اتفاقا خیلی خوب میشه... نهایتش قطع نخاع میشی! اونوقت شاید من بیام خواستگاریت جواب مثبت بدی! هر چند میدونم تو اینقدر بی شعوری که فلج هم بشی به من جواب مثبت نمیدی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خوب منو شناختی! من بمیرم هم به تو جواب مثبت نمیدم! فکر کردی دیوونه ام؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ دیوونه ای دیگه... من پدر خوبی میشم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ تو دیوونه ای! من اگر ازدواج کنم دنبال پدر برای بچه ام نمیگردم... اون پدر داره! پدر خوبی هم داره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ نکبت! برای خودت میگردی؟! خب من پدر خوبی برای تو هم میشم. خوبه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ منم بابا دارم... خیلی هم دوستش دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ فلج که شدی میبرمت پارک میگردونمت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ خفقان! خدا نکنه!!حرف خیر تو دهن تو نمیچرخه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ آخه بی مغز! من که میدونم... تو شاید الان نفهمی اما بعد از سال ها، مثلا 80 سالت که شد برمیگردی! برمیگردی به عشق اصلیت، یعنی من!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ بشین بااااا حال نداری! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ (موبایلش زنگ میزنه) خب عزیزم من میرم. من بهت ابراز علاقه میکنم در پوستت نمیگنجی ها خیلی خوشحالی! خداحافظ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ آره رو ابرام! خداحافظ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: دکتر هم دکترهای قدیم. مرامی... معرفتی... ادبی...شخصیتی... لینک نمیدم چون تو دنیای مجازی گمونم یه دکتر باشه که درجه ی شهرت و آوازه اش طوری باشه که این مکالمه بهش بیاد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 10:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شجاعتم ازم!!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست مثل یک بزدل تمام عیار از لحظه ای که وقت سونو گرفتم از خواب و خوراک افتاده بودم... ترس کشیده شدن آن دستگاه لغزنده روی گردنم... در حالیکه حتی یقه ی لباسم آزارم میدهد... شده بود کابوس... و مثل همیشه دوستان پر از لطف محبت مدام یاد آوری میکردند که باید خجالت بکشم! بزرگ شوم! از نیمه شب گذشته بود که در مقابل تنی چند از دوستان و اعضای خانواده اعلام کردم من فردا نمی روم و اصلا به تلفن ها هم جواب نمیدهم... بسکه همه صحنه های جانگداز تعریف میکردند و هی دلم ریش میشد! ولی صبح مانند یک قهرمان از خواب بیدار شدم و رفتیم... به محض ورد به اتاق دکتر گفتم: آقای دکتر من خیلی خیلی درد دارم میشه اینو کمتر فشار بدید!؟ ایشون هم که مرد مسن و چاق و خوش اخلاقی بودن، گفتن: این دستگاه اصولا برای فشار دادن نیست! گفتم خب پس چرا رو کلیه اینقدر فشارش میدن! چهره دکتر را نمیدیدم چون داشتم مانتویم را در می آوردم ولی حدس زدم یا میخندد یا سر تاسف تکان میدهد! وقتی تمام شد فکر کردم خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم... دکتر پرسید خب خوبی؟ خیلی درد داشت؟ گفتم نه خوب بود! هرچند تا چند ساعت بعد هم درد داشتم و الان هم فکر میکنم سردردی که دارم مربوط به دردی بوده که کشیده ام... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به مهدی زنگ زدم و پشت تلفن برایش خواندم و نظرش با دکتر سونوگراف یکی بود و گفت که باید عفونت جمع شده را خالی کرد... چربی یا توده یا غده ی خاصی نیست ولی به خاطر حساس بودن جای عفونت و امکان آسیب به فقرات و اعصاب مربوطه باید اینکار را یک جراح ستون فقرات انجام بدهد... . این چند روز دوستان دکتر های زیادی را معرفی کرده اند که ترجیح میدهم پیش دکتری بروم که غرب است و به من نزدیک تر است... . به هر حال خوبم و طبق پیش بینی های هوشمندانه ی خودم کاملا! زنده میمانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدن نوشت: بحث این نیست که از پرده برون افتد راز... بحث این است که دیگر نه تو مانی و نه من!*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://mehdigital.blogfa.com/post-128.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;به هیچ عنوان!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 18:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذوق زدگی!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما برگشتیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*تو این سفر من متوجه چند تا نکته ی مهم شدم. اولش اینکه بچه ی من کاملا یک بچه ی پایتخت نشینِ آپارتمانیِ درجه یکه! چون هرجا یه ذره سبزی و درخت می دید کلی ذوق میکرد و تو این چند روز قده چند صد تا گلدون گل کَند. هر بار هم من با حوصله براش توضیح میدادم که نباید گل بکنه و گل ها دردشون میاد و اینا، فوری بابا و مامان میگفتن: عب نداره! بذار هرکاری دوست داره بکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش اینکه ما برگشتنی با اتوبوس اومدیم و من متوجه شدم اصولا بچه ی من یه کمی زیادی ذوق زده میشه! تو مایه های ندید بدید و اینا! از لحظه ای که سوار شدیم شروع کرد: وای مامان چقدر بزرگه! از اینا داره! ببین از اینا هم داره! از اینا هم داره! (از اینا هرچیزی رو شامل میشد از دسته ی صندلی تا پرده و توری که توش روزنامه میذارن!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی رسیدیم نزدیکی های خونه... از خیابون های اطراف متوجه شد که نزدیک شدیم تو ماشین داد میزد: همه گی به خونتون خوش اومدید!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*گاهی وقت ها وبگذرم رو چک میکنم و تو این گاهی وقتا اغلب یه مورد مشابه هست اونم کسیه که تو گوگل سرچ کرده: http://labreez.blogfa.com/ بعد از اونجا اومده تو وبم! خداییش این یه شوخیه؟!! آخه چجور آدمی آدرس رو داره و سرچش میکنه و رو لینک وبلاگ کلیک میکنه میاد تو؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*داریم تلفنی حرف میزنیم. راجع به گردنم میپرسه براش تعریف میکنم و بهش میگم: &quot;راستی جراح ستون فقرات آشنا ندارید؟!&quot; یه مکثی میکنه و خیلی جدی میگه: &quot;چرا اتفاقا یکی رو میشناسم کارش هم خیلی خوبه... جک تو لاست!&quot; خب البته جای بد و بیراه نداره باید تاکید میکردم: &quot;توی تهران!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: اگر دکتری هست که کارش خوبه معرفی کنید که مجبور نشم از آگهی های توی مجلات استفاده کنم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 04:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیهوشی!</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A name=OLE_LINK2&gt;&lt;/A&gt;&lt;A name=OLE_LINK1&gt;جراحی ها دو جورند یا بیهوشی کامل دارند یا بی حسی موضعی. من هر دو جورش را تجربه کرده ام. بیهوشی کامل این اش خوب است که میخوابی... وقتی بیدار میشوی همه چیز تمام شده و فقط یک درد عظیم برایت مانده است و باقی پیامدهایش... .اما بی حسی موضعی علاوه بر همان درد عظیمِ بعد از عمل و باقی پیامد ها، یک عیب بزرگ دارد. آن هم این است که تو در تمام مدت عمل متوجه ای که چه بلایی سرت می آید. درد نداری اما جز به جز ماجرا را حس میکنی. و این بی اندازه آزار دهنده است. باید تجربه اش را داشته باشید تا متوجه شوید. دوستی داشتم که سزارین شده بود با بی حسی موضعی از نخاع... و همیشه با چندش خاصی از مراحل عمل تعریف میکرد و من آن موقع اصلا درک نمیکردم که چه چیزش ممکن است اینقدر بد باشد...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند سال پیش متوجه شدم که یک غده ی کوچک پشت گردنم دارم که مدام رو به رشد است. درد نداشت. و فقط به خاطر این که ظاهر بدی ایجاد کرده بود خواستم برش دارم... گفتند خیلی راحت میشود با بی حسی موضعی این کار را کرد... چون هیچ تصوری نداشتم خوشحال و شاداب! رفتم بیمارستان. دختر خاله ام آنجا بود و همه ی کارها را او انجام داده بود و حتی دکتر را او انتخاب کرده بود... وقتی شروع شد... نمیتوانم حسم را توضیح بدهم... هیچ دردی نداشتم اما هرچه میگذشت حالم بدتر میشد... خنکی الکل را حس میکردم... وقتی پوستم را شکاف میداد هی میگفتم من حسش میکنم... حتما بی حس نشده... من حسش میکنم! اما دکتر که تصادفا مرد جوان و خوش اخلاقی بود مدام سر به سرم میگذاشت و خب لابد میدانست که این دیوانه بازی ها عادی است. چون در واقع هم من فقط همه چیز را حس میکردم... دردی در کار نبود... در آوردن غده... تکان های گردنم... بوی خون... کشیده شدن پوستم... بخیه زدن... کشیده شدن نخ... و در تمام مدت صدا ها... این صداهای آزار دهنده... فقط دعا میکردم که زودتر تمام شود... و به محض این که تمام شد، یک شوک... و رو به نیستی رفتم و خودم میدانستم مربوط به حسی است که داشته ام... خب گفتن ندارد زنده ماندم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا مدتی است که توی مهمانی ها... وقتی موهایم را جمع میکنم اطرافیان میپرسند: پشت گردنت چی شده؟! قبلا میگفتم جای جراحی است... اما این روزها میپرسند چون مدام بزرگ میشود... برایم مهم نبود و اصلا قصد تجدید آن تجربه را نداشتم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما درست از روزی که به سفر آمده ایم... درد شدیدی شروع شده است... نگران شدم... همان موقع شب به آقایون دکتر ها اس ام اس دادم ببینم کی بیدار است... اولی برایم نوشت: چیزی نیست عزیزم بروفن بخور تخت بخواب!! لینک نمیدهم خودتان میدانید! میخواستم اس ام اس بدهم که مستی؟ یا خوابی؟ نوشتم ممنون! دومی خاموش بود و سومی در دسترس نبود... صبر کردم تا روز بعد... توانستم دومی را بگیرم گفت خارج از کشور بوده و فرودگاه امام است و باید مرا ببیند. کلی خوشحال شدم که یکراست می آید شمال. روز بعد قرار گذاشتیم... و رفتم درمانگاه... برایش توضیح دادم که حتی نمیتوانم به پشت بخوابم... یا مثلا وقتی وروجک میخواهد بغلم کند میترسم که دستش به گردنم بخورد... سونوگرافی نوشت برای تخمین موقعیت و اندازه ی زائده... و گفت که عفونی شده و احتمالا به خاطر چیزی که داخلش است و دردش هم علاوه بر عفونت برای کشیدگی پوست است که بابت رشد ایجاد میشود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو دکتر معرفی کرد برای سونو که هیچ کدام نبودند. گفتم جای دیگری را تست کنم، گفت صلاح نمیدانم قبولشان ندارم... تهران انجامش بده... آنقدر استرس داشتم که توی ماشین قبل از رسیدن به آن جا حس کردم حالم بد میشود... از آن جایی که مهدی اصلا دکتر جدی و خشنی نیست و هروقت جدی میشود و چیزی را میگوید میفهمم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و دیروز خیلی جدی در جواب سوال های پر از نگرانی من مکث کرد و گفت: &quot;احتمال مرگ خیلی زیاده!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این است که مطمئنم زنده خواهم ماند! حالا بیا و به این دکتر ها حالی کن که وقتی شما بدن مرا پاره میکنید من درد ندارم اما حسش وحشتناک است! دوست ندارم آن تجربه را مجددن تکرار کنم... کسی متوجه عمق ناراحتی من نیست چون از نظر اطرافیان اگر چیزی خطر مرگ نداشته باشد باقی اش مهم نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کودکانه است اما... حقیقت این است که حتی تعریف کردن این ماجرا هم الان حالم را بد کرده و شدیدا احساس ضعف و نگرانی میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۱: فیلم بیداری (Awake ) را دیده اید؟! ببنید! تو همین مایه هاست... ضمن اینکه خیلی قشنگه و از نظر من ارزش دیدن داره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن۲: خوبه که به حرف من گوش نمیدی... خوبه که زنگ زدی با هم حرف زدیم... وقتی من سکوت میکنم تو سرم فکرهای خطرناک و ابلهانه ای شکل میگیره... نذار من سکوت کنم! مجبورم کن حرف بزنم... ممنون...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 11:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق یا صبر...</title>
<link>http://labreez.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عشق یعنی مادر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبر یعنی یک زن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهر یعنی دختر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نور یعنی خواهر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هرچه هستی، عشق یا صبر، مهر یا نور، روزت مبارک...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به یه همچین روزی میگن روز مادر! همیشه فکر میکنم خیلی خوبه که همچین روزی هست... که آدم ها یادشون بیاد که یه روزی یه نفر تو زنده شدنشون... تو بزرگ شدنشون... تو قد کشیدنشون... تو یاد گرفتن هاشون نقش مهمی داشته... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من با مامانم دوست نیستم. به معنای واقعی رابطه مون فقط و فقط مادر و دختریه. یعنی مامانم همیشه دورادور مراقب منه... همیشه نگرانمه... همیشه غصه ی منو میخوره... اما هیچ وقت درکم نکرده... هیچ وقت حرف هم رو نفهمیدیم... اغلب کارهایی که میکنم رو تایید نمیکنه... و من هم اغلب فکر میکنم اشتباه میکنه... خیلی وقت ها با هم جر و بحث میکنیم... خیلی وقت ها از هم دلخور میشیم... اما برای من نبودنش قابل تصور نیست... حتم دارم اون هم بدون من... نمیگم نمیتونه زندگی کنه... اما حتم دارم عذاب میکشه و اذیت میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا خودم یه مادرم... روزهایی که خیلی به آتیش پاره سخت میگیرم... و دعوامون میشه... به خودم میگیم اینقدر واسه هرچیزی گیر نده بهش... بذار برات تعریف کنه... بذار باهات دوست باشه... میخوای رابطه ی درستی داشته باشی یا نه؟!! ولی انگار مامان ها هرکاری کنن نمیتونن ایراد نگیرن... میدونید چرا؟ چون بیش از حد نگرانن و دلشون میخواد جلوی هرچیز بدی رو که برای بچه شون ممکنه اتفاق بیافته بگیرن... فکر میکنن میتونن... همین پایین نوشتم! این ظاهر قضیه است... در واقع هیچ کس به سرنوشتش مسلط نیست... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز مراسم رسمی &quot;مامان روزت مبارک&quot;مون شروع نشده... دیروز وقتی از بقیه شنید که روز مادرِ رفت یه شاخه گل برام کند و آورد... کلی بغلش کردم و بوسش کردم... بعد بهم گفت چه کادویی بهت بدم؟ گفتم من یه دختر کوچولوی ناز میخوام که اسمش آتیش پاره باشه و یه عالمه هم بوس بهم بده... بعد دو تایی کلی همدیگه رو لوس کردیم... ولی خب من میدونم برام چی خریده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن۱: من انتظار این که هرکسی بهم زنگ بزنه و تبریک بگه رو داشتم الا شما... ممنون... غیر منتظره بودنش خوبه... لینک نمیدم که شر نشه!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 12:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>labreez</dc:creator>
<guid>http://labreez.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

