شنبه شانزدهم آبان 1388

گفتن ندارد که حالم خوش نیست و حوصله ام را گم کرده ام و میلم به نوشتن کور شده...
گفتن ندارد که از هر رویدادی که خارج از پیش بینی ام رخ داده به شدت آزرده ام و دلزده...
گفتن ندارد که اشک هایم هر جایی و به هر بهانه ای جاری میشود بی آنکه ذره ای از غصه ام کم کند...
گفتن ندارد که از دست هیچ کس کاری بر نمی آید...
جز خودش...
خواستم بدانید هستیم... زنده ایم... شکر...
پ.ن: ببخشید که مجبور شدم نظرات را تاییدی کنم، آن هم من که به شدت با این قضیه مخالفم... قطعا موقتی است... فعلا تحملش کنید تا هضمش کنم...
نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:28 | لینک
|
