به مناسبت تشریف فرماییه دنیا جون بطور ناگهانی و غیر منتظره! دیشب مهمون داشتیم ولی به خاطر مریض بودن اکثریت و سر کار رفتن و اینا تا یک بیشتر طول نکشید...بعد از شام هرکی یه جایی ولو شده بود و شروع کردیم به رد و بدل اطلاعات شاعرانه و لطیف! شنیدنی! دیدنی!
برای این که شما هم بی نصیب نمونید براتون دو تا از شعر های ناب رو مینویسم که لذت ببرید:
ـ من از عرقب نمی ترسم ولی از سوکس میترسم!
لُتیلِ لاملُفَت از پس دیفال می آید!
ـ من افتخار میکنم من پرتقال میخورم.
پس من دو کار میکنم هم افتخار میکنم هم پرتقال میخورم.
اِ... تو دو کار میکنی؟ هم افتخار میکنی هم پرتقال میخوری؟!
آری دو کار میکنم هم ... (ادامه دارد!)
دقت داشتید چه شب پر باری داشتیم؟!!
پ.ن۱: تو جشنه اون روز! آخر مراسم که داشتیم سالن رو ترک میکردیم دیدم یکی داد میزنه: مهتاب خانوم! مهتاب خانوم! برگشتم دیدم دو تا آقان که نمیشناسمشون. گفتم من خاطره ام مهتاب اونجاست. دیدم کلی خوشحال شد و باز سلام و علیک و تازه شناختمش که منصوره و تو فرفر دیده بودمش... به مهتاب میگم از قرار ما واقعا شبیه هم هستیم! راستش تو فرفر آواتاره من عکسه خودمه و روزی که گذاشتمش کلی آدم کامنت گذاشتن که چرا عکس مهتاب رو گذاشتی؟!!
پ.ن۲: قرار بود لینک همه مهمونا رو بذارم... اما نمیذارم! (مخصوصا تو که نصفه شب اونطوری منو ترسوندی!) حالا بگید احساسات فمینیستی! یا هرچی! دوست دارم ... همینه که هست!!
پ.ن۳:ساده ای... زودباوری... یا منو نشناختی! اگه فکر کنی حالم خوبه و شادم!!
