تبليغاتX
یا خ.الی و یا ل.بریز - و اما مشروح ماجرا...
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...

*روز چهارشنبه بطور قطعی قرار گذاشتیم که برای مراسم پ.ر ش.ی.ن بلاگ بریم. قرار بود مرمر هم بیاد که زنگ زد و گفت که اونجا همدیگه رو ببینیم. کلی هم دلم براش تنگ شده بود... یادم رفت امانتی شو ببرم، به خودم گفتم شاید هم بهتر شد که بیاد خونه و بهش بدم... شری هم دقیقا یه ساعت بعدش زنگ زد و همین رو گفت. وروجک ها رو حاضر کردیم و رفتیم سر راه (البته اگه سعادت آباد رو سر راهه ویلا دونست!) آقای ویروس رو سوار کردیم (آنفولانزا گرفته بود. کاملا هم جدی!) وقتی رسیدم هنوز چهار نشده بود و فکر میکردم خب خوبه که به موقع رسیدیم وقتی هم که آقای همراه همون جا جای پارک پیدا کرد کلی خوشحال تر شدیم. اما وقتی مراسم ساعت 4 شروع نشد فهمیدیم که خوش حالیمون بی مورد بوده! طبعا چون جشن برای بانوان و کودکان بود اونجا کلی بچه بود که با ذوق و شوق میدوییدن اینور و انور... یه پارک کوچولو هم بود که اون یه ساعت معطلی رو آتیش پاره و دختر خاله اش هم اونجا سر کردن...

به هر حال خیلی سخت نگذشت. بچه های فرفر یکی یکی رسیدن و اونقدر تعدامون زیاد شده بود که کافی بود بخوای با هرکی یه جمله حرف بزنی یه ساعت تموم میشد دیگه!

مرمر چند تا از دوستاش رو بهم نشون داد که بچه های وب دار! بودن و من بعضی هاشون رو میشناختم و جالب اینه که بگم به طرز وحشتناکی با تصویری که تو ذهنم داشتم متفاوت بودن... این قسمتش شکست بدی بود!

سرانجام در سالن باز شد و برای اینکه بتونیم نزدیک هم بشینیم چهار ردیف آخر سمت چپ سالن رو اشغال کردیم! (اینو گفتم که اگه وبی، جایی، عکسی، چیزی زده دنبال من تو اون چهار ردیف بگردید!) حالا این فرفریون چه کارها کردند بماند. شری هم رسید و خیالمون راحت شد. مراسم داشت تموم میشد و هی همه میگفتن چرا یکی از ما ها جایزه نگرفت بتونیم بترکونیم! که زد و آقای مو قشنگ رو صدا کردن... کم مونده بود خودکشون کنن... اونقدر دست زدیم براش که برای چند کلمه حرف خواهش میکردن ساکت شیم!

این بود مراسم... نه ببخشید یه جایی هم بچه های وبلاگی رو خواستن بیان رو سن... ما هم هرچی به آتیش پاره گفتیم بیا تو هم برو ... گفت الا و بلا من میترسم... تو هم بیا... گفتم آخه یه دونه مامان هم اون وسط نیست... خلاصه راضی نشد که نشد... مراسم که تموم شد... و به نی نی ها یکی یه دونه کادو دادن... حالا هی اصرار و اصرار که منم میخوام...  بعد از مراسم رفتم میگم روح ا... دستم به دامنت بیا جواب اینو بده! بنده خدا رفت و برگشت و گفت نیست... با آبمیوه و کیک راضیش کردیم.

خیلی خیلی خوشحال بودم که یه سری از دوستان رو دیدم که تا حالا ندیده بودم و دوست داشتم یه بار ببینمشون...  یه سری از بچه ها هم بودن که تو قرار های فر فری میدیدمشون و دلتنگشون بودم و اینجا دیدمشون...

از رهنما خوشم میاد... هرچند تقریبا همه میگفتن باید یکی دیگه رو میذاشتن و من نمیدونم چرا... اما پاوه نژاد خیلی خوب بود... خوش تیپ تر از اونی بود که فکر میکردم...

از اونجا یه راست رفتیم مهمونی و جوجه کباب مهمون این جانب! و جاتون خالی قیلون که به من هیچ ربطی نداره و تا سه صبح حکم و باخت و سر و صدا که من پاشدم وروجک رو زدم زیر بغلم و رفتم خوابیدم. یه بار شیش بیدارم کردن که بریم کله پاچه؟ گفتم خدا خیرتون بده بذارید یه چرت بزنیم... هشت خوبه.... گفتن نه پیدا نمیشه ... گفتم اون با من... هشت رخصت دادم و دو تا از آقایون ... خواب آلود و تلو تلو خوران رفتن کله پاچه و دیگه ما هم به ناچار بیدار شدیم چون وروجک خواب بود گفتم یه راست بیایید اینجا که من نیام پایین. اینا تا صبح نخوابیده بودن ولی انگار نه انگار... نمیدونم چرا من نمیتونم بیخوابی رو تحمل کنم!

یه ساعت بعد یه هو شری گیر داد که الا و بلا بیا دکوراسون خونه رو عوض کنیم. ما هم حرف گوش کن گفتیم چشم. تا ساعت دو _سه که گرسنه بشیم و بشه غذا خورد! مشغول بودیم و هرکی بعدش رسید هی گفت وای چقدر خوشگل شده... چقدر عوض شده...

عصر هم رفتیم پایتخت گردی و شام هم فست فود مهمون شری بودیم و سر شب هرکی رفت خونه خودش. سر شب که میگم ده شبه. خب برای این قوم شب زنده دار میشه سر شب دیگه! خداروشکر همه شنبه صبح باید میرفتن سر کار!

حالا متناقض هاش که هی برای من کامنت گذاشتید که بگو و بنویس... گفتن نداره... شما خوشی هاشو بخون... بذار جاهای بدش بمونه برای خودم... (هرچند کنجکاوی اصلا ماله بشره!)

 

*بابای وروجک، بچه رو ساعت سه و نیم آورد. این بار هم همونطوری عصبی و بی حوصله بود... بهش گفتم کجا رفته بودی مامان؟ گفت رفته بودم یه جای بالای بلندی! که میله داشت و تو تابلوش گفته بودن دست نزنید خطلناکه! بالاش جنگل بود... رفتیم دنبال خرگوش ... ولی نبود... باد هم میومد سرد بود... تازه یه تاب بزرگ داشت ولی تاب نبود ها لبازم(لوازم) ورزشی بود... یه روباه هم اون دور ها راه می لفت! خب با این اطلاعات دقیق نیست من کاملا فهمیدم که کجا رفتن، بهم میگه قول میدی یه بار دیگه هم با تو بریم؟!!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هزار بار بغلش کردم و گفتم خدایا ممنونم که این فرشته کوچولو رو بهم دادی. بهم گفت خیلی دلت تنگ شده بود؟ گفتم آره و کلی براش دلقک بازی در آوردم و کلی خندوندمش که چطوری منتظرش بودم و هی میخواستم زودتر بیاد...

 

پ.ن: دقت کرده ای؟ این روزها هیچ معجزه ای رخ نمیدهد! بیهوده به انتظار نشسته ایم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:53 | لینک  |