تبليغاتX
یا خ.الی و یا ل.بریز
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...

من حق دارم جایی بنویسم که مجبور نباشم خودمو سانسور کنم...

من حق دارم اگر خاطرات خصوصیم رو مینویسم و با اسم مستعار هم مینویسم وارد زندگی واقعیم نشه... اگر شد...

که شده...

در اینجا رو میبندم...

با نهایت احترام به خواننده هایی که دوستشون دارم و میخونموشون... و خواننده هایی که خاموش بودن و هیچ جوری نمیتونم ازشون عذرخواهی کنم...

خدانگهدار...

 

پ.ن: حالا شما برو از کشفت خوشحال باش!! من شده یه وب بزنم و فقط پست خصوصی توش بذارم این کار رو میکنم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:9 | لینک  | 

درش آوردم...

ماجرایی داشتیم در حد جام جهانی! من و دکتر و همراهانم!! نمیتونم بشینم... بعدن مفصل تعریف میکنم. الان هم مامان ببینه نشستم صداش در میاد. از دیروز تا حالا به محض اینکه از جام پا میشم داد میزه کجا میخوای بری... هر کاری داری بگو من انجام بدم! صبح باز غر میزنه میگم مامان جون ببخشیدا گلاب به روتون میخوام برم دست به آب. حالا اگه شما برید جای من خیلی به حال من تاثیر نداره ها!

درد دارم و از بس تو این چند روز مسکن خوردم معده ام به شدت بهم ریخته... کافیه حواسم نباشه و ناگهان گردنم رو به سمتی بچرخونم! چهارشنبه قراره برم که پاسمان رو عوض کنه... بهم گفت پاسمان رو به گردنم دوخته! دستش نزنم.(جل الخالق!)

روی هم رفته خوب نیستم اما دست کم تموم شد... .

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:10 | لینک  | 

*وقتی که ناراحت یا مضطربم... یه چیز هست که میتونه آرومم کنه... اونم شستنه و شستن و شستن! اینه که امروز صبح وقتی بیدار شدم و آخرین مهمون هم رفت خونشون... شروع کردم به شستن... اول سرامیک ها... بعد چند دست لباس که چون رنگ میدادن باید با مینی واش شسته میشدن... بعد یه هو زد به سرم که آکواریوم بوی بد میده! (نمیدونم چرا آکواریوم ما بوی ماهی میده!!) به  زحمت و با مشقت فراوان بردمش تو دستشویی و هی شستمش... هی شستمش... همه ی محتویاتش رو شستم... حتی دونه به دونه ی سنگ هاشو...البته حواسم بود که ماهی هاشو در بیارم!

اونموقع خوب بودم... بعد یه هو متوجه شدم که دیگه نمیتونم درد گردنم رو تحمل کنم... یعنی تو هیچ حالتی دیگه راحت نبودم... اونقدر دردش شدید بود که حتی با خوردن بروفن هم خوب نشد. حس میکردم پوستم میسوزه اونقدر که غده داره از گردنم میزنه بیرون... گمون نمیکنم به کارهایی که کردم مربوط باشه... هرچی که هست... الان که چند ساعت گذشته خیلی بهترم... هرچند مجدن قرص خوردم اما لااقل اون احساس بد کشیدگی و ترکیدن پوستم رو ندارم...

*امروز و فردا در این جا رو میبندم... فقط گفتم که نگید چرا یه هویی... بنا به دلایلی که فقط به خودم مربوطه! راستی چرا هنوز بعضی هاتون آدرس نمیذارید... سخته برام برم بگردم دنبالتون... گاهی یادم میره که کدوم اسم، نویسنده ی کدوم وبلاگه... مریم جان با شمام ها!

*ببین خوب که فکر کنی، حساب دو دو تا چهار تاست... ناراحت شدن نداره. وقتی یه غریبه بهت بی احترامی کنه و تو ببخشیش... به بهونه ی این که آدم تو عصبانیت هرچیزی ممکنه بگه... انگار بهش اجازه دادی هر بار دیگه هم به هر بهونه ای هرچیزی بهت بگه... بعدشم... از یه غریبه چه توقعی داری وقتی بقیه احترامت رو نگه نمیدارن؟!

*به عکس العمل های دوازده ساعت گذشته ی من توجه نکنید... عصبانی بودم!! اس ام اس هم قطعِ... دست کم برای من از چند ساعت پیش این طوره! آف لاین هامو جدی نگیرید... ایمیل هام رو هم باز نکنید!!

 

پ.ن۱: حواست هست شرط و باختی؟ اگه نه... حواست باشه... سه ساعت مونده و من یادمه!

پ.ن۲: نظرات رو تاییدی کردم... چون... واقعا توضیح میخواد؟!!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:53 | لینک  | 

*زنگ زدم برای جراح. منشی که یه آقای بی حوصله است میگه اول تیر زنگ بزن تا برای دوره ی بعد بهت وقت بدم!! میگم نمیشه. من کارم اورژانسیه. میگم خانوم هرکی میاد پیش ما کارش اورژانسیه. جراحی اصولا اورژانسیه مخصوصا که مربوط به اعصاب و فقرات باشه! خب...حرف حساب جواب نداره! فقط نمیدونم وسط این اورژانس بازی تکلیف من چیه!

*گمونم یه ایرادی پیدا کردم... یا شاید هم به خاطر وسعت انتخابه!! چون هر کتابی رو که میگیرم دستم فقط میتونم بیست سی صفحه اش رو بخونم و میرم سراغ بعدی... به جز همون دو تا کتاب که یه نفس خوندمشون... بقیه رو نمیتونم تموم کنم... به نظرتون دلیلش چیه؟

* صبح رفتم آتیش پاره رو بیدار کنم خواب آلود میگه: مامان بذال بقیه اش رو ببینم... الان جای خوبشه!!

 

پ.ن: فقط من مضطربم... یا همه این حال رو دارن؟ این روزها... این روزها... 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:54 | لینک  | 

وقتی مینویسه:... چون هر لحظه ممکنه که بخواییم شام بریم بیرون‬ ‫خوب من باید بدونم غذای مورد علاقه ت چیه یا نه؟

درسته اولین باره حرف میزنید و ایشون رو نمیشناسی. اما حرص نخور و ننویس: کی گفته من قراره با شما شام بیام بیرون؟!!

یاد بگیر... که این خصوصیات مردونه است... اعتماد به نفس کاذب! بیخیال شو!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 14:15 | لینک  | 

شب گذشته، بخشی از مکالمات من و آقای دکتر:

_ گفت تجمع چربی نیست. مایع است. باید خارج بشه...

_ زحمت کشیده نمیخواد بری دستش بزنی... معلوم که نیست!؟

_ چرا اتفاقا... تو مهمونی ها من موهامو باز میذارم وگرنه میدیدی. وقتی جمعشون کنم معلوم میشه...

_ خب به راه حل ساده داره اونم اینکه شما موهاتو جمع نکنی!!

_ حرفی میزنی ها! فقط این نیست که عفونت کرده خب!

_ تو نمیدونی! اگر عفونی بشه، قرمز میشه... دردناک میشه... تورمش بیشتر میشه...

_ خب دقیقا قرمز شده... به شدت دردناک شده... و هی داره رشد میکنه!

_ بیخیال! خودت چطوری؟!

_ هیچ طوری! از بحث منحرف نشو! حالا دکتر جراح ستون فقرات خوب میشناسی؟

_ جراح ستون فقرات چرا؟ هر جراحی میتونه برش داره. میخوای ببرمت آمریکا اون جا یکی از پرفسورها درش بیاره؟!!

_ خب مهدی گفت حساسه! قطع نخاع بشم توی بی مسئولیت جوابشو میدی؟ نمیخواد اصلا، بچه ها بهم دکتر معرفی کردن... من از دردش میترسم!

_ ببین از اونجایی که لیدوکائین تزریق میکنن زیر پوست، بهتره بدون بی حسی انجامش بدی... باور کن درد اون تزریق توی گردن خیلی بیشتره...

_ عجب گیری کردم ها! نمیخوام توضیح بدی! کاری نداری؟

_ میزنمت ها! دارم حرف میزنم... یه کاری میتونیم بکنیم. بیا بیمارستان خودمون من به بچه ها میگم کلن بیهوشت کنن...

_ تو و کار خیر؟!!

_ خیر که نه! بعد میگم برید کنار خودم انجامش میدم!

_ پست فطرت!

_ اتفاقا خیلی خوب میشه... نهایتش قطع نخاع میشی! اونوقت شاید من بیام خواستگاریت جواب مثبت بدی! هر چند میدونم تو اینقدر بی شعوری که فلج هم بشی به من جواب مثبت نمیدی!

_ خوب منو شناختی! من بمیرم هم به تو جواب مثبت نمیدم! فکر کردی دیوونه ام؟!!

_ دیوونه ای دیگه... من پدر خوبی میشم!

_ تو دیوونه ای! من اگر ازدواج کنم دنبال پدر برای بچه ام نمیگردم... اون پدر داره! پدر خوبی هم داره!

_ نکبت! برای خودت میگردی؟! خب من پدر خوبی برای تو هم میشم. خوبه؟!

_ منم بابا دارم... خیلی هم دوستش دارم!

_ فلج که شدی میبرمت پارک میگردونمت!

_ خفقان! خدا نکنه!!حرف خیر تو دهن تو نمیچرخه؟!

_ آخه بی مغز! من که میدونم... تو شاید الان نفهمی اما بعد از سال ها، مثلا 80 سالت که شد برمیگردی! برمیگردی به عشق اصلیت، یعنی من!

_ بشین بااااا حال نداری!

_ (موبایلش زنگ میزنه) خب عزیزم من میرم. من بهت ابراز علاقه میکنم در پوستت نمیگنجی ها خیلی خوشحالی! خداحافظ!

_ آره رو ابرام! خداحافظ!

 

پ.ن: دکتر هم دکترهای قدیم. مرامی... معرفتی... ادبی...شخصیتی... لینک نمیدم چون تو دنیای مجازی گمونم یه دکتر باشه که درجه ی شهرت و آوازه اش طوری باشه که این مکالمه بهش بیاد!!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:20 | لینک  | 

درست مثل یک بزدل تمام عیار از لحظه ای که وقت سونو گرفتم از خواب و خوراک افتاده بودم... ترس کشیده شدن آن دستگاه لغزنده روی گردنم... در حالیکه حتی یقه ی لباسم آزارم میدهد... شده بود کابوس... و مثل همیشه دوستان پر از لطف محبت مدام یاد آوری میکردند که باید خجالت بکشم! بزرگ شوم! از نیمه شب گذشته بود که در مقابل تنی چند از دوستان و اعضای خانواده اعلام کردم من فردا نمی روم و اصلا به تلفن ها هم جواب نمیدهم... بسکه همه صحنه های جانگداز تعریف میکردند و هی دلم ریش میشد! ولی صبح مانند یک قهرمان از خواب بیدار شدم و رفتیم... به محض ورد به اتاق دکتر گفتم: آقای دکتر من خیلی خیلی درد دارم میشه اینو کمتر فشار بدید!؟ ایشون هم که مرد مسن و چاق و خوش اخلاقی بودن، گفتن: این دستگاه اصولا برای فشار دادن نیست! گفتم خب پس چرا رو کلیه اینقدر فشارش میدن! چهره دکتر را نمیدیدم چون داشتم مانتویم را در می آوردم ولی حدس زدم یا میخندد یا سر تاسف تکان میدهد! وقتی تمام شد فکر کردم خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم... دکتر پرسید خب خوبی؟ خیلی درد داشت؟ گفتم نه خوب بود! هرچند تا چند ساعت بعد هم درد داشتم و الان هم فکر میکنم سردردی که دارم مربوط به دردی بوده که کشیده ام...

به مهدی زنگ زدم و پشت تلفن برایش خواندم و نظرش با دکتر سونوگراف یکی بود و گفت که باید عفونت جمع شده را خالی کرد... چربی یا توده یا غده ی خاصی نیست ولی به خاطر حساس بودن جای عفونت و امکان آسیب به فقرات و اعصاب مربوطه باید اینکار را یک جراح ستون فقرات انجام بدهد... . این چند روز دوستان دکتر های زیادی را معرفی کرده اند که ترجیح میدهم پیش دکتری بروم که غرب است و به من نزدیک تر است... . به هر حال خوبم و طبق پیش بینی های هوشمندانه ی خودم کاملا! زنده میمانم!

 

بعدن نوشت: بحث این نیست که از پرده برون افتد راز... بحث این است که دیگر نه تو مانی و نه من!*

 

*به هیچ عنوان!

 

 


 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 18:19 | لینک  | 

ما برگشتیم!

*تو این سفر من متوجه چند تا نکته ی مهم شدم. اولش اینکه بچه ی من کاملا یک بچه ی پایتخت نشینِ آپارتمانیِ درجه یکه! چون هرجا یه ذره سبزی و درخت می دید کلی ذوق میکرد و تو این چند روز قده چند صد تا گلدون گل کَند. هر بار هم من با حوصله براش توضیح میدادم که نباید گل بکنه و گل ها دردشون میاد و اینا، فوری بابا و مامان میگفتن: عب نداره! بذار هرکاری دوست داره بکنه!

بعدش اینکه ما برگشتنی با اتوبوس اومدیم و من متوجه شدم اصولا بچه ی من یه کمی زیادی ذوق زده میشه! تو مایه های ندید بدید و اینا! از لحظه ای که سوار شدیم شروع کرد: وای مامان چقدر بزرگه! از اینا داره! ببین از اینا هم داره! از اینا هم داره! (از اینا هرچیزی رو شامل میشد از دسته ی صندلی تا پرده و توری که توش روزنامه میذارن!)

وقتی رسیدیم نزدیکی های خونه... از خیابون های اطراف متوجه شد که نزدیک شدیم تو ماشین داد میزد: همه گی به خونتون خوش اومدید!!

*گاهی وقت ها وبگذرم رو چک میکنم و تو این گاهی وقتا اغلب یه مورد مشابه هست اونم کسیه که تو گوگل سرچ کرده: http://labreez.blogfa.com/ بعد از اونجا اومده تو وبم! خداییش این یه شوخیه؟!! آخه چجور آدمی آدرس رو داره و سرچش میکنه و رو لینک وبلاگ کلیک میکنه میاد تو؟!!!

*داریم تلفنی حرف میزنیم. راجع به گردنم میپرسه براش تعریف میکنم و بهش میگم: "راستی جراح ستون فقرات آشنا ندارید؟!" یه مکثی میکنه و خیلی جدی میگه: "چرا اتفاقا یکی رو میشناسم کارش هم خیلی خوبه... جک تو لاست!" خب البته جای بد و بیراه نداره باید تاکید میکردم: "توی تهران!"

 

پ.ن: اگر دکتری هست که کارش خوبه معرفی کنید که مجبور نشم از آگهی های توی مجلات استفاده کنم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 4:8 | لینک  | 

جراحی ها دو جورند یا بیهوشی کامل دارند یا بی حسی موضعی. من هر دو جورش را تجربه کرده ام. بیهوشی کامل این اش خوب است که میخوابی... وقتی بیدار میشوی همه چیز تمام شده و فقط یک درد عظیم برایت مانده است و باقی پیامدهایش... .اما بی حسی موضعی علاوه بر همان درد عظیمِ بعد از عمل و باقی پیامد ها، یک عیب بزرگ دارد. آن هم این است که تو در تمام مدت عمل متوجه ای که چه بلایی سرت می آید. درد نداری اما جز به جز ماجرا را حس میکنی. و این بی اندازه آزار دهنده است. باید تجربه اش را داشته باشید تا متوجه شوید. دوستی داشتم که سزارین شده بود با بی حسی موضعی از نخاع... و همیشه با چندش خاصی از مراحل عمل تعریف میکرد و من آن موقع اصلا درک نمیکردم که چه چیزش ممکن است اینقدر بد باشد...

چند سال پیش متوجه شدم که یک غده ی کوچک پشت گردنم دارم که مدام رو به رشد است. درد نداشت. و فقط به خاطر این که ظاهر بدی ایجاد کرده بود خواستم برش دارم... گفتند خیلی راحت میشود با بی حسی موضعی این کار را کرد... چون هیچ تصوری نداشتم خوشحال و شاداب! رفتم بیمارستان. دختر خاله ام آنجا بود و همه ی کارها را او انجام داده بود و حتی دکتر را او انتخاب کرده بود... وقتی شروع شد... نمیتوانم حسم را توضیح بدهم... هیچ دردی نداشتم اما هرچه میگذشت حالم بدتر میشد... خنکی الکل را حس میکردم... وقتی پوستم را شکاف میداد هی میگفتم من حسش میکنم... حتما بی حس نشده... من حسش میکنم! اما دکتر که تصادفا مرد جوان و خوش اخلاقی بود مدام سر به سرم میگذاشت و خب لابد میدانست که این دیوانه بازی ها عادی است. چون در واقع هم من فقط همه چیز را حس میکردم... دردی در کار نبود... در آوردن غده... تکان های گردنم... بوی خون... کشیده شدن پوستم... بخیه زدن... کشیده شدن نخ... و در تمام مدت صدا ها... این صداهای آزار دهنده... فقط دعا میکردم که زودتر تمام شود... و به محض این که تمام شد، یک شوک... و رو به نیستی رفتم و خودم میدانستم مربوط به حسی است که داشته ام... خب گفتن ندارد زنده ماندم!

حالا مدتی است که توی مهمانی ها... وقتی موهایم را جمع میکنم اطرافیان میپرسند: پشت گردنت چی شده؟! قبلا میگفتم جای جراحی است... اما این روزها میپرسند چون مدام بزرگ میشود... برایم مهم نبود و اصلا قصد تجدید آن تجربه را نداشتم...

اما درست از روزی که به سفر آمده ایم... درد شدیدی شروع شده است... نگران شدم... همان موقع شب به آقایون دکتر ها اس ام اس دادم ببینم کی بیدار است... اولی برایم نوشت: چیزی نیست عزیزم بروفن بخور تخت بخواب!! لینک نمیدهم خودتان میدانید! میخواستم اس ام اس بدهم که مستی؟ یا خوابی؟ نوشتم ممنون! دومی خاموش بود و سومی در دسترس نبود... صبر کردم تا روز بعد... توانستم دومی را بگیرم گفت خارج از کشور بوده و فرودگاه امام است و باید مرا ببیند. کلی خوشحال شدم که یکراست می آید شمال. روز بعد قرار گذاشتیم... و رفتم درمانگاه... برایش توضیح دادم که حتی نمیتوانم به پشت بخوابم... یا مثلا وقتی وروجک میخواهد بغلم کند میترسم که دستش به گردنم بخورد... سونوگرافی نوشت برای تخمین موقعیت و اندازه ی زائده... و گفت که عفونی شده و احتمالا به خاطر چیزی که داخلش است و دردش هم علاوه بر عفونت برای کشیدگی پوست است که بابت رشد ایجاد میشود...

دو دکتر معرفی کرد برای سونو که هیچ کدام نبودند. گفتم جای دیگری را تست کنم، گفت صلاح نمیدانم قبولشان ندارم... تهران انجامش بده... آنقدر استرس داشتم که توی ماشین قبل از رسیدن به آن جا حس کردم حالم بد میشود... از آن جایی که مهدی اصلا دکتر جدی و خشنی نیست و هروقت جدی میشود و چیزی را میگوید میفهمم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و دیروز خیلی جدی در جواب سوال های پر از نگرانی من مکث کرد و گفت: "احتمال مرگ خیلی زیاده!"

این است که مطمئنم زنده خواهم ماند! حالا بیا و به این دکتر ها حالی کن که وقتی شما بدن مرا پاره میکنید من درد ندارم اما حسش وحشتناک است! دوست ندارم آن تجربه را مجددن تکرار کنم... کسی متوجه عمق ناراحتی من نیست چون از نظر اطرافیان اگر چیزی خطر مرگ نداشته باشد باقی اش مهم نیست!

کودکانه است اما... حقیقت این است که حتی تعریف کردن این ماجرا هم الان حالم را بد کرده و شدیدا احساس ضعف و نگرانی میکنم!

 

 

پ.ن۱: فیلم بیداری (Awake ) را دیده اید؟! ببنید! تو همین مایه هاست... ضمن اینکه خیلی قشنگه و از نظر من ارزش دیدن داره...

پ.ن۲: خوبه که به حرف من گوش نمیدی... خوبه که زنگ زدی با هم حرف زدیم... وقتی من سکوت میکنم تو سرم فکرهای خطرناک و ابلهانه ای شکل میگیره... نذار من سکوت کنم! مجبورم کن حرف بزنم... ممنون...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:3 | لینک  | 

عشق یعنی مادر

صبر یعنی یک زن

مهر یعنی دختر

نور یعنی خواهر

هرچه هستی، عشق یا صبر، مهر یا نور، روزت مبارک...

 

به یه همچین روزی میگن روز مادر! همیشه فکر میکنم خیلی خوبه که همچین روزی هست... که آدم ها یادشون بیاد که یه روزی یه نفر تو زنده شدنشون... تو بزرگ شدنشون... تو قد کشیدنشون... تو یاد گرفتن هاشون نقش مهمی داشته...

من با مامانم دوست نیستم. به معنای واقعی رابطه مون فقط و فقط مادر و دختریه. یعنی مامانم همیشه دورادور مراقب منه... همیشه نگرانمه... همیشه غصه ی منو میخوره... اما هیچ وقت درکم نکرده... هیچ وقت حرف هم رو نفهمیدیم... اغلب کارهایی که میکنم رو تایید نمیکنه... و من هم اغلب فکر میکنم اشتباه میکنه... خیلی وقت ها با هم جر و بحث میکنیم... خیلی وقت ها از هم دلخور میشیم... اما برای من نبودنش قابل تصور نیست... حتم دارم اون هم بدون من... نمیگم نمیتونه زندگی کنه... اما حتم دارم عذاب میکشه و اذیت میشه...

حالا خودم یه مادرم... روزهایی که خیلی به آتیش پاره سخت میگیرم... و دعوامون میشه... به خودم میگیم اینقدر واسه هرچیزی گیر نده بهش... بذار برات تعریف کنه... بذار باهات دوست باشه... میخوای رابطه ی درستی داشته باشی یا نه؟!! ولی انگار مامان ها هرکاری کنن نمیتونن ایراد نگیرن... میدونید چرا؟ چون بیش از حد نگرانن و دلشون میخواد جلوی هرچیز بدی رو که برای بچه شون ممکنه اتفاق بیافته بگیرن... فکر میکنن میتونن... همین پایین نوشتم! این ظاهر قضیه است... در واقع هیچ کس به سرنوشتش مسلط نیست...

هنوز مراسم رسمی "مامان روزت مبارک"مون شروع نشده... دیروز وقتی از بقیه شنید که روز مادرِ رفت یه شاخه گل برام کند و آورد... کلی بغلش کردم و بوسش کردم... بعد بهم گفت چه کادویی بهت بدم؟ گفتم من یه دختر کوچولوی ناز میخوام که اسمش آتیش پاره باشه و یه عالمه هم بوس بهم بده... بعد دو تایی کلی همدیگه رو لوس کردیم... ولی خب من میدونم برام چی خریده!

 

پ.ن۱: من انتظار این که هرکسی بهم زنگ بزنه و تبریک بگه رو داشتم الا شما... ممنون... غیر منتظره بودنش خوبه... لینک نمیدم که شر نشه!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 12:30 | لینک  | 

رفته ام کنار ساحل... بادی که بوی دریا میدهد میخورد توی صورتم... نفس عمیق میکشم و دلم میخواهد این لحظه تا ابد طول بکشد...

این شفق است یا فلق  مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام  جان دقایقم بگو

...

من که هر آن چه داشتم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

...

همه ی لذتم در کسری از ثانیه دود میشود و به هوا میرود... هجوم خاطره است... اولین جدایی... اولین خیانت... اولین درد... اولین ضربه...

صدا از یک مزدای مشکی است که راننده اش با یک سگ کوچک مشغول بازی است. در واقع او هم به دور دست ها خیره شده و سگ است که دست بردار نیست و بازیگوشی میکند... .

یاد آن روزها می افتم. بعد از جدایی تنها چیزی که برایم اهمیت داشت این بود که تلافی کنم... برای همین کسی را انتخاب کردم که معروف تر بود... قد بلند تر بود... خوش تیپ تر بود...

اما عجیب بود که فقط اندوهم را بیش تر میکرد. وقتی آغوشش را باز میکرد فکر میکردم الان باید جای او مردی باشد که دوستش میداشتم... وقتی ابراز عشق میکرد، به جای لذت بردن فکر میکردم الان مردی که دوستش میداشته ام این ها را به دیگری میگوید... . ذهنم از مقایسه دست بردار نبود و عذاب آورش این بود که همه چیز بهتر از قبل بود... من با کسی که دوستش نداشتم بیشتر خوشحال بودم... .

چیزی ته ته های ذهنم نمی گذاشت لذت ببرم. مدام فکر میکردم سرنوشت مرا به زور وارد بازی کرده که نمیخواسته ام... من هیچ کاره بوده ام... و الان هم نمیتوانم چیزی را عوض کنم... من خوشحالی دیگری را میخواسته ام که سرنوشت به من نداده...

نتوانستم بیشتر از یکی دو ماه تحمل کنم... وقتی گذاشتمش کنار حس کردم این منم که مسلط به سرنوشتم هستم! و این تسکینم میداد... هنوز هم در رابطه هایم چیزی که خوشحالم میکند این است که منم که تمامش میکنم... بی موقع... بی دلیل... به موقع... با دلیل ... میگویم تمام... و این لذت بیمار گونه تا ابد انگار به من چسبیده است...

دلیل نخواه... نگو چرا...

تمامش میکنم چون میتوانم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:14 | لینک 

وقتی با عجله میای مسافرت همین میشه:

دوربینم رو نیاوردم...

کابل های گوشی ها رو نیاوردم (از بلوتوث لپ تاپم هم بلد نیستم استفاده کنم!)...

لنز هام رو آوردم مایع نگهدارنده اش رو نیاوردم...

کرم ضد آفتاب بچه رو نیاوردم...

دو تا بیشتر شال نیاوردم با یکیش راحت نیستم!

شامپو و نرم کننده ام رو نیاوردم (البته این یکی یه بار دیگه هم رخ داده بود!)

فعلن همینا... اگه مورد دیگه ای اضافه نشه...

با این حساب... این جا  رو ببینید... فکر کنید عکس ها جدیدن... حالا بگذریم که الان همه جا سبز و خوشگل تره و انصافا پر از گل... دوربین که رسید به روزش میکنم!

 

پ.ن۱: خوبه ایشون  هستن وگرنه داشتم فکر میکردم یا بارون اومده و سیل شما  رو برده... یا تمساح ها خوردنتون!!

پ.ن۲: نه اینکه فکر کنید متعاقب اون خود شیفتگی میگم! کلن میگم این جا  رو بخونید!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:9 | لینک  | 

من به طرز کاملا پیش بینی نشده ای سر از شمال کشور در آوردم! بابا زنگ زد که با داییم، میرن شمال. گفت بیا... گفتم اگه بعد از ظهر برید میتونم به کارهام برسم... گفتن بعد از ساعت 2 میریم... منم اول وقت آرایشگاه گرفتم و بعد از این که مطمئن شدم، زنگ زدم که میام...

اینجوری شد که الان من شمالم... به پدر آتیش پاره اس ام اس دادم که سفر ناگهانی پیش اومده و داریم میریم... اما جوابمو نداد... گمونم دلخور شده که بدون خداحافظی بچه رو میبرم...

عاشق داییم شدم! چون علی رغم تبلیغات منفی و مخرب دوستان در مهمانی چند شب پیش، دایی عزیزم گفت که خیلی لاغر شدم و حتی زیر چشمام هم گود افتاده!

 

پ.ن۱: بعد از کلی مقدمه چینی راجع به اونجا و آب و هوا ... برام نوشته بامن میایید؟!! جدن چی فکر کردید راجع به من؟!! منم یه آدم معمولیم با هوس های یه آدم معمولی... بازم بگید... وسوسه میشم... اما نمیام!!

پ.ن۲: راستی من خودم عمدن آرشیو چتم رو سیو نمیکنم... فکر میکنم قبلا هم اشاره کرده بودم... حتی به این که چرا...

پ.ن۳: اگه من پشت سر کسی چیزی هم بگم... فقط بیان بعضی حقایق می باشد و لاغیر!! مدیونه هرکی فکر کنه من خودشیفته ای، گل شیفته ای چیزی ام!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:27 | لینک  | 

پشت تلفن به شدت دعوامون میشه... کلی از خجالت هم در میاییم... قطع که میکنم... هنوز عصبانی ام... میرم سراغ صفحه ی جی تاکم... آرشیو ندارم اما تا لپ تاپ رو خاموش نکرده باشم صفحه ی چتم بازه...

مغزم کار نمیکنه چون عصبانی ام!... میرم یه ایمیل تند و آتشین میزنم و چتم رو کپی پیس میکنم براش... میگم اینه تفکر من راجع به تو! تازه توجیه ام میکنم: بخون که غیبتت نشده باشه!!

حالا عصبانی نیستم... سیستم رو خاموش کردم... چتم نیست... اما ایمیله سرجاشه... بازش که میکنم... از خودم کفرم در میاد...

هربار میخونمش بیشتر شرمنده میشم... چرندیاتی گفتم ها...

بعد هم خواستم صادق باشم... به خودم میگم زدی بچه ی مردم رو له کردی... نمیگفتی چی میشد؟!!!

حالا فرض کن بخوای ببینیش... روت میشه؟ چطور تو حد وسط نداری؟... یا خوبی... یا بد!... یا نسیمی... یا طوفان!

بمیری با این صداقتت لبریز!!

 

پ.ن: وقتی با این اسم خودمو صدا میکنم یاد شما می افتم... چون فقط یه نفر تو دنیا هست که حتی تو مهمونی ها منو صدا میکنه: خانومِ لبریز!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 1:43 | لینک  | 

چند روز است که فکرم به شدت مشغول یک چیز شده است... به این که چقدر همه چیز خوب نیست! هی برمیگردم عقب... هی می آیم جلو... گذشته و حال را زیر رو رو میکنم... تازه تازه، متوجه شده ام که اگر چیزهایی هنوز مرا اذیت میکنند، برای این است که خودم نخواسته ام به آن ها پایان بدهم... اگر چیزهایی را دوست داشته ام و ندارمشان... برای این است که خودم بلند نشده ام... قدم بر نداشته ام...

یا این که اعتقاد دارم نمیشود با قاطعیت راجع به آینده نظر داد... نمیشود حتی مطمئن گفت که یک ساعت دیگر من کجا هستم و چه کار میکنم... اما اعتراف میکنم که اگر خیلی اتفاق های خوب برای من نیافتاده  است به سهل انگاری ها و ضعف خودم برمیگردد...

از یک سال پیش... چیزی را میخواستم... خیلی به نظرم دست نیافتنی بود... بعضی ها میگویند خواستن ها دو جورند یا هوس اند و فروکش میکنند... یا میل و علاقه ی معنوی اند و میمانند... خواستنی که من میگویم هردویشان را داشته... یا شاید هم نداشته... خواستن بود به معنای واقعی کلمه... بعد...  چند وقت پیش آن اتفاق افتاد... .

این طوری شد که من متوجه شدم میتوانم... و اگر نتوانسته ام... نخواسته ام... .

حالا میخواهم بعضی چیزها را عوض کنم... بعضی چیزها را بریزم دور... و جایشان چیزهای جدید بگذارم...

نمیدانم کی دلزده بشوم و باز رخوت سراغم بیاید چون به شدت آدم بی پشتکاری هستم! ولی الان و در این لحظه این تغییر را میخواهم...

 

 

پ.ن: اصولا به هرچیزی که دلم بخواد میرسم!... حتی شما دوست عزیز... *

 

* Hyper30netic

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 13:22 | لینک  | 

"کنار"

آن قدر واضح یادم مانده است که حتی همین لحظه میتوانم تهوع ام را حس کنم. بویش آزارم میداد... دل و روده ام انگار بهم می پیچید. در خانواده که کسی سیگار نمی کشید اما اگر جایی بودیم هم بابا تذکر میداد: بچه ها هستند، حالشان بد میشود. بزرگ تر که شدم، خودم میگفتم. رک و راست... میگفتم لطفا خاموشش کنید.

هیچ وقت وسوسه نشدم امتحانش کنم شاید به همین خاطر برایم قابل تصور نبود که روزی این طور با این بو کنار بیایم... .

این روزها ... من کنار آمده ام...

هنوز این بو را دوست ندارم...

اما شیفته ی آن وقتی هستم که چیزی را تعریف میکنی...

دست میبری سیگارت را برمیداری... میگذاری لای لب هایت... تا روشنش کنی... کلماتت جویده میشوند... صدایت یک جور دیگر میشود... صدای آتش! و بعد مکث... حرفت را قطع میکنی... پک عمیق و صدای نفس طولانی ات و... بعد... همه چیز آرام میشود... معمولی و بی بالا و پایین... تو تعریف می کنی و من گوش میدهم...

این روزها...

این شب ها...

من کنار آمده ام...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 12:27 | لینک 

نیست خودم روحیه ام خیلی خوبه... شادی از در و دیوار میباره و همه چی آرومه!! دوستان هم مدام در خدمتن و هی لطف دارن بهم و در راستای افزایش روحیه ی اینجانب گام های مفید برمیدارند!

*برای پست قبلیم یه دوستی اومده کامنت گذاشته و این عکس رو گذاشته و نوشته: عطر میزنی به خودت میری بیرون؟ ای ملعون!!

 ...

*قبلترش هم رفتم میبینم مسیج خصوصی دارم از گودر. بعد چون من پروفایلم رو عوض کردم و خب فکر میکردم دیگه اسم و فامیلیم نیست... بعد اونجا هم کسی نمیدونه وب من اینه! شما تصور کنید منو وقتی اینو میخونم:

نظر به اینکه مشخصات فامیل شما (... )

در پرفایلتان میاید (اگرچه ممکن است مجازی باشد)

با توجه به سرخی زبانتان امکان دارد

سر سبزتان را بباد دهد

آنوقت کسی نیست که لبریزمان کند از کلام

یا خالیمان کند از دغدغه

ارادتمند

...

حالا از اون روز هرچی میخوام شیر کنم میبینم سیاسیه! از گریه دار هاش بگیر... تا خنده دار هاش... خرداده خب!!

 

*بعد تیر خلاص رو یکی دیگه میزنه.باز مسیج خصوصی تو گودر نوشته:

؟DOST DARI DAR RABETE BA FALAK BA HAM BAHS KONIM

آخه فلک چی داره راجع بهش بحث کنیم؟!!

خدا به ایشون یه عقلی بده... به من صبر بده... یه حساب بانکی پر پول هم بده... یه خونه هم میخوام... از رانندگی تو تهران میترسم اما حالا ماشینم بده... یه کاریش میکنم... یه سرویس خوشگل نیناریچی هم دیدم میخوام... چون به راه راست هم هدایت نمیشم اصولا، اون عطر جدید شانل رو هم میخوام! ... بقیه اش هم فکر میکنم یادم اومد میگم!

 

بعدن نوشت: خدا جون یادم اومد! پاسپورت اون دو تا رو درست کن! بلکه این سفر جور شد و کمی دور شدیم!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:14 | لینک  | 

در راستای تغییر جو وبلاگ و ایجاد شادمانی بی سبب و رفتن به کوچه ی علی چپ و پرت کردن اذهان عمومی از آن حادثه ی  غیر قابل تعریف، نه از پشت بام منزل مربوطه! میرویم سراغ ماجراهای من و آتیش پاره:

تو این مدت که اغلب مریضم و کج کج راه میرم و با هر بلند شدن و نشستن دادم میره هوا... دخملی هم هی نقش دکتر بازی میکنن برای من. دو تا کیف لوازم پزشکی داره که تا آخه من در میاد بدو بدو کیف به دست ظاهر میشه.

 

*دکترکمون اومده گوشی گذاشته رو قلبم و میگه:

_ وای وای! به نظرت صدای قلبتون چه جوریه مریض؟!

_ نمیدونم دکتر جون... مثل صدای فلب مریضاست؟

_ نه! مثلا چه صدایی میده؟ صدای بد؟ یا صدای دریا... یا صدای جوجه... یا صدای چی بده بهتره؟!

 

*امروز من دراز کشیده بودم اومده میگه خب کجاتون درد میکنه. منم پهلوی چپم رو نشون دادم (خب بگو چرا دست کم جاشو اشتباه نمیگی!) ایشون هم بدو بدو رفتن با لوازم برگشتن.

_ مریض کمک کنید لوپوشم رو بپوشم!

کمک کردیم. و ایشون مشغول شدن و منم چشامو بسته بودم گفتم خب دست کم همه جا ساکته! یه هو چنان ضربه ای نوش جان فرمودم که سکوت که هیچ، دیوار صوتی فروریخت!

_ چی کار میکنی؟!!!! این که چکشه! چکش ماله دل درده؟!!

_ نه خیر! خودم دیدم ماله پائه!

_ خب پس چرا میزنی به پهلوم. مگه نمیگم درد میکنه؟

_ ببخشیدا من دکترم میتونم به پهلو اسمشو بگم پا!!!

 

*از اونجایی که آتیش پاره موهای بلندی داره و باباش و خودش دوست ندارن کوتاه بشه و مثل همه ی بچه ها از شونه کردن موهاش فراریه. من خیرِ سرم خواستم بترسونمش. براش تعریف کردم که اگه موهاشو شونه نکنه یه موجوداتی هستن که اسمشون شپشه و میان تو موهاش خونه درست میکنن. حالا همه ی فکر و ذکرش شده این موجودات!

_ مامان! بدو فکر کنم تو برس یه چیپیش هست! چون موهام به هم گره خورده بود!

_ مامان! صبح موهامو شونه نکردم فکر میکنی الان چیپیش ها خونه شونو درست کردن؟

_ (در حال شونه کردن موهای من و البته کنده شدن بخش قابل توجهی از موها) خیلی سفت شده موهات! حتما چیپیش توشه!!

_ (در آسانسور و در حضور کلی آدم دیگه در حال صحبت با دوستش) میبینی موهام چه بلند شدن؟ من خیلی مباظبم. تازه چیپیش هم ندارم!

 

 

پ.ن۱: کاش این دولت خدمتگذار برای خدمات بیشتر به جای این طرح نوامیس (خداییش اسمشم...) و اینا استفاده از عطر و اسپری رو اجباری میکرد! و یه جریمه برای حموم نرفتن میذاشت! من نمیفهمم بعضی ها به فکر اطرافیانشون نیستن... خودشون هم از بوی گند بدنشون اذیت نمیشن؟ من ادعام میشه خوره عطرم، سالی صد تومن هم کل هزینه اش نمیشه! مگه یه اسپری یا یه مام چقدره؟!! مجبور نیستید که مثل این خواهر میم ب من صد و چند تومن پول یه عطر بدید... حتی مثل من فقیر هم نمیخواد 30-40 تومنی بخرید. یه مام بخرید سه هزار تومن! یه اسپری بخرید 5000 تومن! صبح به صبح هم بزنید چند ماه دووم میاره... خجالت داره... میبینی آقاهه یا خانومه کشتن خودشونو، تیپ زدن! بعد بوی گند میدن... خیلی زشته... خیلی بده...

پ.ن۲: نظرات خصوصیم شده هزار و خورده ای. به جای عدد دیگه کنارش یه ستاره میاد! فقط هم به خاطر این که کلی دوست پیدا کردم که برام کامنت گذاشتن که منو نمیشناسن، نه منو دیدن...  نه میخوان ببینن... یعنی من کشته ی مرامتونم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:23 | لینک  | 

ترسیده ام...

مضطربم...

میخوام یه چیزی رو تعریف کنم نمیشه...

پست رمز دار هم نمیخوام بذارم...

اصلا میدونید چیه؟ من یه وب دیگه درست میکنم!

هرکس هم که منو نمیشناسه و منو ندیده و نمیخواد ببینه رو میگم بیاد اونجا!!

اسمم رو هم نه خالی میذارم نه لبریز...

میذارم نصفه... خوبه؟!!!

 

 

باید تعریف کنم...

میخوام تعریف کنم...

میخوام ...

 

پ.ن: دعا کنید دیوونه نشم! یه کمی ... فقط یه کمی خارج از ظرفیت منه...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:37 | لینک  | 

*صبح از خواب بیدار میشم. سرم درد میکنه. چون تا ۳ صبح بیدار بودم. عادی شده! اما این که دولا دولا راه برم و به خاطر درد کلیه نتونم صاف وایسم برام عادی نمیشه!

*در راستای همون دفاعیه  که میدونید! جهت روشن شدن اذهان عمومی میخوام یه توضیح کوچولو بدم اونم این که من جدن هیچ وقت کسی رو وادار نمیکنم که با من هم عقیده بشه. مثل دیشب. از ساعت یک تا سه با دوستی حرف زدیم راجع به یه موضوع خاص! ایشون نیم ساعت توضیح می دادن که من اشتباه میکنم. بعد من یه جمله میگفتم که نه! من نظرم عوض نمیشه! بعد دوباره ایشون نیم ساعت دلیل می آوردن که من اشتباه میکنم... من گوش میکردم. اصلا هم اهل بحث و جدل نیستم! فقط تهش میگفتم خب تو اشتباه میکنی! من درست میگم! و باز نیم ساعت دیگه ایشون سعی میکردن!! میبینید من واقعا اهل بحث نیستم. نظرم رو واسه خودم نگه میدارم و اصلا هم روش پافشاری نمیکنم!!!

*این روزها به شدت خانوم شده ام! شیشه پاک میکنم، پرده میشورم، خونه تمییز میکنم، خودم هیچی، طفلک ماشین رختشویی مون که پا به پای من کار میکنه!

*کتاب میخونم. اولی رو تموم کردم و خاک غریب رو گرفتم دستم... یه کمی کند پیش میره شاید با یکی دیگه عوضش کنم... تازگی ها متوجه شدم نت گردی های شبانه رو که حذف کنم کتاب های بیشتری میشه خوند!

*یه وقت فکر نکنید زده به سرم! مطمئن باشید زده به کلیه ام! امروز قرار بود با بابا برم ملاقات یکی از اقوام که تو بیمارستانه... باید بهش زنگ بزنم و بگم نمیتونم بیام. یکی بیاد ملاقاتِ من!

 

 

پ.ن۱: من به یاد دوستی پست مینویسم... با هر کلمه اشک میریزم و دعا میکنم... حتی به خودم امید میدم که شاید... شاید شب خوابش رو ببینم... همه به قدر خودشون همدردی میکنند و همه هم فهمیده اند من چی نوشتم و راجع به کی نوشتم! ... شوخ طبعی را دوست دارم... اما نه با دوست عزیز مرده ام! از نظر من اصلا قابل چشم پوشی نیست...

پ.ن۲: آب جعفری خیلی بد مزه است! خدا جون قول میدم این بار همه اش رو یه جا قورت بدم! فقط باید بتونم برم تا سر کوچه یا نه؟!! 

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:4 | لینک  | 

گاهی تو را تصور میکنم که با آتش میچرخی... میچرخی و فریاد میکشی... حتی انگار صدای جیغت را می شنوم... هرچند همیشه لبخند میزدی و خوش اخلاق بودی. در عکس هایی که از تو دارم هم خندیده ای با همان شرم دوست داشتنی ات. دلم میخواست میتوانستم از تو بپرسم چرا؟!! چقدر اذیتت کرده بودند؟! چقدر سیر شده بودی که "آتش" را به "نفس" ترجیح دادی؟ و نیستی و دلم میسوزد... برای کودکی که نداشتی... برای آن هفده روز که در بیمارستان به زور زنده نگاهت داشتند و توی هی بیشتر زجر کشیدی... گاهی حتی وقتی یادت می افتم که جلوی آیینه ایستاده ام... نیمه عریان... میخواهم از اسپری و مام استفاده کنم... دستم را بالا که میبرم... یاد زیر بغل های سیاه شده ی تو می افتم... یاد جزغاله شدنت... برای کسری از ثانیه دست هایم را می اندازم و به بدنم فشارشان میدهم انگار کن بخواهم به زور سیاهی ها را پاک کنم...

امشب یادت افتاده ام. خیلی شب ها به تو فکر میکنم. اما امشب یک جور دیگر است. چرایش بماند... کلاس دوم راهنمایی بودیم. دوازده سالمان بود. خوب که فکر میکنم میبینم چقدر بچه بوده ایم و برایم عجیب است که همه به ما به چشم زنانی کامل نگاه میکردند. کارِ مقنعه ها بود و آن مانتو های گشاد و بلند. که ما را از کودکی مان جدا میکرد. دست هایت همیشه نم دار بود و میگفتی ارثی است. وقتی پای تخته میرفتی کافی بود انگشت بکشی به تخته یک رد خیس باقی میماند که دوستش داشتم. برمیگشتی، با هم به رد دستان تو میخندیدیم. درس خوان نبودی. اصلا. و من که دوست خوبت بودم فقط حدس میزدم که وضع مالی خوبی نداری. نمیدانستم اوضاع خانواده ات اینقدر وخیم است. خب... تقصیر من نبود... سال های آغازین نوجوانی بود و من و تو غرق رویاهای کودکانه... فرصتی برای کنکاش نبود. لحظه مهم بود...

سال بعد تو به مدرسه نیامدی. فکر کردم که مدرسه ات را عوض کرده اند. تعجب نکردم. آدرس و شماره ای هم از تو نداشتم... یادت هست؟ آن سال ها اگر با دوستت بیش تر از درس و کلاس صمیمی می شدی باید تاوان پس میدادی! از طرف اولیای مدرسه و والدین خودت سوال و جواب میشدی و تهش هرچه که بود تو محکوم بودی...

اواخر سال بود... همسایه ی تان را دیدم. دوست مشترکی که در مدرسه ی دیگری بود... او برایم تعریف کرد... و من شوکه شدم... گریه کردم... پدر و مادر خیلی لطف کردند و درک کردند و اجازه دادند من به خانه ی شما بیایم... مادرت گریه میکرد و حرفی نمیزد... همه ی حرف ها را همسایه ی تان گفت... یا شاید خاله ات بود... یادم نیست...

اسمش "کمیته" بود. هیولا بود برایمان! همین قدر که این روزها از این ها میترسند... ما صد برابر از آن ها میترسیدیم... چون به ناسزا که ختم نمیشد... مثل تو... سیزده سالت بود... تو را کنار دریا گرفته بودند... که با او که هفده سالش بود قدم میزدی... نمیدانم چقدر اعتراض کردی... چقدر کتک خوردی... اما میدانم که بله گفتن یا نگفتنت مهم نبود... عقد میکردند! عروس شده بودی اما بی آبرو... سیاه پوش... پسرک چیزی نداشت... محصل بود. مجبور بودی بروی خانه ی آن ها... بلافاصله هم بچه دار شده بودی... خودت بچه بودی... مگر من میدانستم آن موقع که بچه چجوری درست میشود که تو بدانی؟!!

 

پسرکت هفت ماهه بود که خودت را آتش زدی... خانوم راوی گفت که شوهرت عذابت میداده... جایی برای بازگشت هم نداشتی... خانه ی کوچک و محقرتان گواه همه چیز بود... با جزییات تعریف کرد و من گریه میکردم... شوهرت را نفرین میکرد و من به هیولاهایی فکر میکردم که در پاترول های سفید و سبز میگشتند و ما از دیدنشان وحشت میکردیم... صورتهایی که یک اخم بزرگ بود و ریش!

خجالت میکشیدم که تنم مور مور میشود و لرز کرده ام... از زیر بغل های سیاهت گفت که وقتی پزشکان مجبورت میکردند راه بروی و نمیشده کسی زیر بغلت را بگیرد... که هر روز میپرسیدی یعنی خوب میشوم؟!!

راستی دوست داشتی خوب شوی؟ پشیمان شده بودی؟ دوست دارم جوابت نه باشد... که نفس راحتی بکشم و تو را دیگر نبینم که با آتش میچرخی... جیغ میکشی... و نگران میپرسی خوب میشوم؟!!!

 

پ.ن: خدایا نگو که لیدا را به بهشت نفرستادی! روحت شاد دوست من...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:20 | لینک  | 

"وقتی از بچگی هر ننه قمری بخواد به زور پس گردنی رستگارت کنه...
تو هم مثل من از کلمه "رستگاری" حالت بهم می خوره
.
.
.
چیزی که تو بدان رستگاری می گویی... برای من تنها و تنها...
خاکسپاریست
.
خاکسپاری "من" در درون خودم"*

من یک آدم معمولی ام. دغدغه هایم هم معمولی است. گاهی خوبم... گاهی بد. خانه را خودم تمییز میکنم. دستشویی و توالت خانه را خودم میشورم. با همین دست هایی که آشپزی میکنم، برای مجلات و روزنامه ها نقد مینوشته ام. داستان هایم را هم با همین دست ها نوشته ام... و دخترکم را با همین دست ها حمام کرده ام. یادم نمی آید هیچ جا و در هیچ جمعی روی نظرم پافشاری کرده باشم و اصرار کرده باشم که درست است. وقتی کسی حاضر نباشد نظر مرا بپذیرد به سادگی بحث را ختم میکنم و عقیده ام را برای خودم نگه میدارم و فکر میکنم قرار نیست حتما او هم عقیده ی من باشد. حتی نسبت به نوشته هایم انعطاف پذیرم. همین چند وقت پیش عیب یکی از داستان هایم را دوستی میگفت دیدم راست میگوید. به او گفتم اگر مجددن قرار به چاپشان باشد من حتما این داستان را بازنویسی میکنم. اهل جار و جنجال و دعوا نیستم. همین الان هم به خودم میگویم اگر کسی مخالفت کرد، حواست باشد که به ماجرا دامن نزنی. حرفت را بزن اما آرام بگو. انتقاد کن اما توهین نکن...

تصادفا پدر و مادری دارم که آن ها هم کاملا معمولی اند. مامان من عاشق فارسی وان است. کتاب خوان هم هست. هروقت میخواهم خوشحالش کنم برایش رمان های ایرانی میخرم. مثل همین مودب پور. زندگی نامه های تاریخی را هم دوست دارد. چند وقت پیش زندگی نامه ی فوزیه ملکه ی سابق را برایش خریدم. بر عکس پدرم که ایزابل آلنده میخواند و برایش 275 روز با بازرگان و اسرار هویدا را میخرم. همیشه هم دعوایشان میشود سر دیدن فارسی وان و بی بی سی یا وی او ای! اما برای من فرقی نمیکند. عاشق هردویشان هستم. برای هردویشان هم این حق را قائلم که دوست داشتنی هایشان را دنبال کنند.

حالا هی دارم فکر میکنم چه چیزی باعث میشود که کسی فکر کند از دیگری برتر است؟ پس آن آزادی که داریم برای پیدا کردنش تلاش میکنیم کجاست؟ اگر در یک فضای مجازی حق ندهیم که هرکس میتواند آن طور باشد که دوست دارد پس چطور ادعایمان میشود که آزادی خواهیم؟!

گیرم تو مینیمال نویسی... تو مقاله های علمی مینویسی... تو هم نقد ها و دیدگاه های جدی ادبی ات را در وبت میگذاری... جنابعالی هم که سرور همه اروتیک نویس هایی و دوست داری از هم خوابگی های عجیب و غریبت بنویسی... به خودتان مربوط است... اما جدن چه چیزی باعث میشود فکر کنید از بقیه بهتر مینویسید؟ انسان ترید؟ خوب ترید؟ با محبت ترید؟ صادق ترید؟

بعد یاد این مانور قدرت می افتم گشت ارشاد نه... اسم جدیدش چه شده؟!! اخلاق؟ امنیت اخلاقی؟ که میخواهند به زور ما را به بهشت بفرستند... به خودم میگویم خب این دوستان هم حق دارند. دوست دارند مردم ادبیات دان باشند. همه مثل هم فکر کنند. مثلا همه باید سالینجر دوست داشته باشند و صادق هدایت را ستایش کنند. معنی ندارد کسی سیدنی شلدون و مودب پور بخواند. وقتی میشود فیلم هنری دید نباید کسی فارسی وان ببیند و اگر کسی غیر از این باشد باید تحقیر شود؟!

 

*شاهین نامدار

پ.ن۱: راجع به جوجه اردک زشت: یه انیمیشنه که گمونم تو سوپر مارکت ها هم راحت پیدا میشه! بعدشم شما فکر کردید نسل من از این لوس بازی ها داشت؟ ما از سه سالگی به بعد دیگه بزرگ حساب میشدیم. کودکی و نوجونی و جوونی نداشت. بزرگ هم معنی اش میشد چشم گفتن و سر پایین انداختن!

پ.ن۲: ایمیل وارده رو من عینا نقل کردم و غلط هایی که دیدید دقیقا همونجوری بوده. جا داره از  استاد بزرگ و عزیز هم که ضمن گل فرستادن تحلیل کردن تشکر کنم!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:10 | لینک  |