تبليغاتX
یا خ.الی و یا ل.بریز
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...

مرا میترسانی....

وقتی دور شده ای، از چیزهایی که روزی تو را عذاب داده اند انگار نیستند. یادت میرود روزهایی بوده که چقدر اذیت شده ای.

شب ها... روزها... نور ها... بو ها... صدا ها... کلمات... نگاه ها ... همه چیز را فراموش میکنی... انگار از اول نبوده اند...

به خودت میگویی... چه خوب... من توانستم... من فراموش کردم... من خوبم!

اما نمیدانی که آن ها آن جا هستند. در اعماق ذهنت... در آن ته ته های دلت... جا خوش کرده اند... و کافیست جرقه ای ... تلنگری... بکشدشان بیرون... درست جلوی چشمانت... انگار همین دیروز بوده است...

 

شب های چاپ نشریه... بیدار تا صبح... گرافیست های بدقول... چاپخانه... حروف چینه سر به هوا... تیتر... مطالب نصفه نیمه و نویسنده های خواب آلود و فراموشکار... مصاحبه... جشنواره... آدم های معروف بزرگ... آدم های معروف حقیر...دود سیگار... رنگ های خراب شده بعد از چاپ... ساندویچ های نیم خورده... بگو مگوی اسم اول... اسم آخر... لوگو... و نفس عمیق بعد از توزیع... .

 

میدانی؟

نه نمیدانی...

خاطره که تعریف میکنی ... خاطره های مرا زیر و رو میکنی...

خاطره که تعریف میکنی... مرا میترسانی...

نه نمیدانی...

گاهی... به شدت... مرا میترسانی...

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 20:56 | لینک 

چهارشنبه شب مهمون ایشون بودیم. قرار بود همه ساعت هفت و نیم خونه ایشون باشیم. من ساعته 5 هنوز توی اینترنت ولو بودم که ایشون زنگ زد که دارم میام! تازه فهمیدم چه خونسرد و بیخیال عقب موندم! وروجک رو راضی کردم بشینه جای من پای لپ تاپ! (تنها باجیه که میشه بهش داد و به بعضی چیزها راضیش کرد. تازه بعضی چیزها!) تا من بدو بدو دوش بگیرم و بیام حاضر شم شهرزاد رسید. وروجک رو حاضر کرد و با هم رفتیم پیش مهتاب اینا... ایشون و ایشون مونده بودن تو ترافیک. بارون عجیبی گرفته بود. وقتی همه اومدن فکر کردیم با این ترافیک و این بارون و دو تا بچه بهتره یه جایی همین اطراف بریم.

*جایی که رفتیم...برگشتنی... پشت در... وقتی منتظر بودیم بچه ها ماشین رو بیارن جلوی در...

sepid

سرد بود اما بارون قشنگی میومد... وقتی هم که از رستوران برگشتیم یه راست رفتیم خونه مهتاب. باقیش به تنقلات گذشت! 

*اینم من درست کرده بودم. اون چوب کبریت هایی که روشه مثلا شمعه که وروجک ها فوتش کردن!

کیک

گمونم حوالی چهار بود که ما اومدیم خونه. یه ساعتی به آموزش اینترنت گذشت!! و بعد خسته و داغون خوابیدیم. سه ساعت بعد! تو خواب و بیداری دیدم زنگ زدن که حلیم گرفتیم پاشید بیایید اینجا! گفتم من نمیدونم حلیم چی هست بسکه خوابم! وروجک و شری هم خوابن و خوابیدم هنوز چشام گرم نشده بود که دیدم موبایل شری زنگ میزنه. بچه مثبت زنگ زده بود که من زحمت کشیدم پاشید بیایید! شری هم گفت ما خوابیم! و تصمیم گرفتیم بخوابیم اما وقتی وروجک بیدار شد و چون من عادت ندارم وقتی یه نفر از سر و کولم بالا میره بخوابم! مجبور شدم بلند شم ولی وقتی زنگ زدم که داریم میاییم و اونا گفتن که سهم شما رو خوردیم! قول میدیم بریم بگیریم! فکر میکنید چی شد؟ هیچی ما خواب آلود رفتیم اونجا و بچه مثبت دست خالی اومد!!

یکی دو ساعتی موندیم و بعد چون اونا تا صبح اصلا نخوابیده بودن رفتن بخوابن و ما برگشتیم خونه. قرار شد جی تاک و یاهو مسنجر به شهرزاد یاد بدم. رفتیم تو یاهو و دیدیم ایشون آن لاینه براش توضیح دادم که دارم محیط رو به شهرزاد معرفی میکنم و لطفا شما یه چیزهایی رو بهش توضیح بدید. پاشدم تا شهرزاد پست منو تحویل بگیره. اون طفلک هم به کیبورد من مسلط نبود هر جمله اش سه دقیقه طول میکشید!

حالا فکر کنید من رفتم تو آشپزخونه مشغولم. داد میزنه، خاطره من با کلی دوستات دارم دوست میشم! اومدم میبینم برای هرکی چراغش روشن بوده یه پی امی داده. میگم آخه بچه من با این حرف نمیزنم. این یکی با من قهره. این یکی تو محل کاره. این یکی ... خلاصه دیگه کار از کار گذشته بود...

شب قرار شد همه بیان پیش ما. یه سری کنسرو از تایلند برامون سوغاتی آورده بودن که اشکال عجیبی داشت. راجع به صدف و موجودات دریایی بود! منم جرات نمیکردم بازشون کنم. اون شب بازشون کردم و شهرزاد خیلی خوشش اومد!! یه جورایی که نزدیک بود گلاب به روتون بشه!

جالب اینجاست که برای اولین بار تو تاریخ گرد همایی هایی ها! ساعت یک و نیم نشده بود که همه نیمه بیهوش! رفتن منزل! چون تقریبا از شب قبل هیچ کس بیشتر از سه ساعت نخوابیده بود. فکرش رو بکنید فیلم میدیدیم. ایشون خواب آلود میگه چقدر فیلمه طولانی هم هست! نگاه کردیم دیدیم تازه یه ساعتش گذشته! میگم موضوع اینه که ما خوابمون میاد! (حالا انگار مجبورمون کرده بودن که بشینیم تا تهش رو ببینیم!) خلاصه قهقرایی بود!

ظهر جمعه هم با هم بودیم هی سعی کردیم ساعات روز آدینه رو که به کسالت و بی حوصله گی میگذره رو یه کمی قابل تحمل کنیم! حالا جالب اینجاست این آقای بابک خان که حلیم همه رو مهمون کردن و ما رو بی نصیب گذاشتن، عصری رفتن بستنی خریدن و هی به من میگن هرکی بستنی بخوره سه کیلو اضافه وزن پیدا میکنه!! نه تور خدا شما بگید خب آدم کوفتش میشه دیگه!

و سرانجام... شب که مهمونا رفتن، بعد از 48 ساعت مهمونی تموم شد!

 

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 17:37 | لینک  | 

 

 *گاهی آدم حالش که بد میشه هی گریه میکنه... هی گریه میکنه... از زمین و آسمون هم براش مصیبت تازه میاد. بعد یه هو به خودت میگی خودتو بزن به اون راه. از مشکلاتت چیزی کم نمیشه اما دست کم میتونی زندگی کنی... حتی یه لحظه هایی هم یادت میره چقدر بدبختی... خوبه نه؟!

*از اول هفته اون شنبه ی معروف ما هم رسید. کدوم شنبه؟ همونی که آدم های هی میگن... از شنبه ورزش میکنم... از شنبه رژیم میگیرم... از شنبه آدم میشم!! از صبح شنبه دارم ورزش میکنم. چون متوجه شدم که اضافه وزنم به طرز خاموش و خطرناکی میخواد منو غافلگیر کنه! وقتی میبینی لباسات یه نموره به تنت میچسبن زیاد نگران نمیشی اما وقتی بعضی لباس ها!! برات تنگ میشن یعنی زنگ خطر! باید غذام رو هم کم کنم وگرنه گمون نکنم با ورزش اونم اینطوری آدم سایز کم کنه... میکنه؟!

*یه ساعت گرونقیمت الیت داشتم که چند سال پیش خریداری شده بود. چند روزه میگردم دنبالش نیست. دیگه جایی نمونده که نگشته باشم. هرچقدر هم به خودم دلداری میدم که عیبی نداره ته دلم ناراحتم و نمیتونم فراموشش کنم... اصلا ارزش معنوی نداشت فقط ارزش مادی داشت! ... حالا چیکار کنم؟!

*من هر شامپو و نرم کننده ی معروفی که شما فکرش رو بکنید رو موهام امتحان کردم از لورال گرفته تا همین نیوآ . این بار تو راهروهای شهروند یکی از این خانوم های فروشنده داو رو توصیه کرد. خریدم. از اونطرف دارم سرم های موی لورآل رو استفاده میکنم. با هم مغایرت که ندارن ... دارن؟!

*فردا شام یه رستورانی که نمیدونم کجاست دعوتیم. کافه برزیل جام جم رو دوست داشتم چون زمین بازی داشت و بچه ها کلی خوش به حالشون میشد و ما هم راحت بودیم. از  sfc که بگذریم کسی جای خوبی سراغ نداره که این خصوصیت رو داشته باشه. راستی جام جم بسته است. نبود؟!

*آخر هفته شهرزاد میاد اینجا و خب چون بابک هم تهرانه قاعدتا تا شنبه کسی خونه نمیره! همیشه وقتی ناراحت بودم کدبانو میشدم! بسکه تو اون حالت شستن و تمییز کاری بهم حس خوبی میداد. اما نمیدونم چرا اینبار اصلا این حس رو ندارم. هی به دور و برم نگاه میکنم و به خودم میگم بلند شو! اما خودم حرف گوش نمیکنه. علامت بدیه؟!

*چند روز پیش یه پاکت گذاشتم کنار سطل آشغال و یواشکی بعضی اسباب بازی های آتیش پاره رو مینداختم توش. اونایی که شکسته و خراب بود. دیروز تصادفا اون پاکت رو دید. دست کرد و یکیش رو در آورد. یه گربه ی کوچولوی پشمالو بود تو سبد که دسته سبدش شکسته بود. یه هو گفت:

ـ مامان؟!! تو... تو... (درست مثل آدم بزرگ های که میخوان حرفشون رو بخورن لب هاشو جمع کرده بود) خیلی بدی! اینو آشغال کردی؟!!

امروز رفته بودیم خونه مهتاب اینا که لحظه ی آخر آقای دوست زنگ زد بهشون و داشتن برنامه ی شام فردا رو میذاشتن. وروجک هم هی شلوغ میکرد. بابک میگه پاشید برید خونتون.

وروجک میگه: بذار تفلیکمون (تکلیف) روشن بشه!

بعد دیده همه میخندن میخواد درستش کنه: بذار تبلیغمون روشن بشه!

وقتی اومدیم خونه میگم زودباش اتاقت رو مرتب کن. میگه تو هم بیا کمکم کن.

گفتم من کمکت نمیکنم. هر کی ریخته باید جمعش کنه.

دیدم با کلی عصبانیت داد میزنه: کمک نمیکنی؟ باشه! پس یعنی من بچه ات نیستم! تو هم عروسی نکردی! خوب شد؟!!

 

 پ.ن: رفتم سرچ کردم بلکه بتونم عکسی از ساعتم پیدا کنم شاید شما یه جایی دیدش! میبینم از کامرون دیاز تا مونیکا بلوچی تو سرچ این برند هستن الا تصویر ساعت بیچاره ی من!! حالا خوب شد؟!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:34 | لینک  | 

پسورد مطلب همونه که برای مطالب قبلی بوده... اگر یادتون رفته کامنت بذارید براتون بفرستم...

و...

میدونید که من اخلاق بدی دارم پسورد به خواننده ی ناشناس و خواننده ی گذری و اینا نمیدم... پس خودتون رو به زحمت نندازید... کامنت نذارید که منم شرمنده تون نشم...

 

 

 

بعدن نوشت: دوستان عزیز من کامنت های مرتبط با پست رو تایید نکردم... همه اش سرجاشه... 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:1 | لینک  | 

 

در یک مهمانی جلوی آینه ایستاده ام و موهایم را مرتب میکنم. زل زده به من:

ـ چشم های خودته؟!

ـ نه راستش مادر بزرگم موقع فوتش برام ارث گذاشت!

ـ جدی نمیگی!

ـ سوالت یه کم هوشمندانه بود دستپاچه شدم! آخه اینم سواله؟

ـ خب آخه... چیزه... فکر کردم...

***

تو جی تاک صحبت میکنیم.

ـ این عکسی که کنار اسمت میاد. عکسه خودته؟

ـ آره.

ـ جدی میگی؟

ـ حالتون خوبه؟ خب پس باید کنار اسم من عکس کی باشه؟!!

ـ نظرم عوض شد!

ـ راجع به چی؟

ـ این که دختر ها یا خوشگلن یا وبلاگ نویس!

***

تو یه مهمونی بزرگ. بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم. سلام و احوالپرسی های الکی. هی فکر میکنی چجوری در بری. انگار اونم فهمیده. یه هو یکی کاملا واضح داد میزنه: خاطره! خاطره!

ـ خب من برم... خوشحال شدم...

ـ اِ... واسه چی؟!! آهان با شما بودن؟!!!

ـ اگه یادتون باشه اسم من خاطره است!

ـ یادمه!! بلاخره ما فامیلیم!!

***

کل پذیرایی رو با شهرزاد تغییر دکوراسیون دادیم. یعنی هیچی دیگه سر جای خودش نیست. اولین مهمونی بعد از این قضیه.

ـ این جا یه تغییری کرده!

خنده ی حضار!

ـ نه جدن عوض شده. آها این تابلو رو از این دیوار برداشتی گذاشتی رو اون دیوار؟!!

 

 

بعدن نوشت: حالا شما بگید توطئه! من کامنت دونی این پست رو باز نمیکنم!! فکر میکنید از جونم سیر شدم؟!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:46 | لینک 

ما

 

* این جا محوطه ی خوشگل همون سینما پردیسه که گفتم. روبروی زمین بازی بچه هاست. این عکس رو بچه ها گرفتن. منو آقای بچه مثبت داریم شکار لحظه ها میکنیم و عکس میگیریم. (همون آقایی که تو پست پایین گفتم) عکس آخر مطلب عکسیه که اون لحظه ثبت کردم! دست کم ده تا فیلم نمایش میده... برید یکی شو تماشا کنید و این مجتمع قشنگ رو هم ببنید.

*بابای آتیش پاره اومده دیدنش. تقریبا از ساعته هفتِ اینجاست. معذبم. تمرکز ندارم. فکر میکنم دوست دخترش مسافرته. چون این دومین باره که این ساعت میاد و تا حوالی ده _ یازده میمونه. معمولا این ساعت ساعته عشوقولانه هاشون بود. یا شاید تایمش رو تغییر دادن!

به هر حال میخواستم راجع به کتاب ها بنویسم... یه نقد نصفه نیمه برای سایت و یه نقد نصفه نیمه برای روزنامه... همه اش پرید!!

شاید وقتی دیگر... .

کتاب هایی که خریدم:

کلاه گیس. ناتالیا گینزبورگ

شوهرم. ناتالیا گینزبورگ

قابل توجه نوابغ: فقط پول نقد. وودی آلن

خاطره های ما. لوییجی پیراندللو

دو تا کتاب هم خریدم که یه جورایی توفیق اجباری شد یا نمیدونم خواست خدا بود! حالا مفصله:

دو کتاب از شادروان نادر ابراهیمی، خانه ای برای شب و افسانه ی باران.

 

 پردیس

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:5 | لینک  | 

 

پردیس ملت

 

پنج شنبه صبح که بلند شدم به خودم گفتم امروز باید برم آرایشگاه! چند روز بود که تنبلی و بی حوصله گی باعث میشد عقب بندازمش. زنگ زدم برای دوازده وقت گرفتم که بتونم آتیش پاره رو بذارم پیش خاله اش. نزدیک دوازده که شروع کردیم به حاضر شدن فهمید و کم کم از بهونه ی اینو نمیپوشم شروع شد و به خونه خاله نمیرم ختم شد! هر چی سعی کردم راضیش کنم، اشک میریخت گوله گوله! جیگر من هم کباب شده بود تا کجا! گفت میرم پیش باباجونم. زنگ زدم بهش، گفت باشه.  توضیح دادم که 12 وقت دارم. ایشون هم 5 دقیقه به 12 اس ام اس داد که دوازده و نیم میاد! باز من زنگ زدم و عذرخواهی کردم و منتظر نشستیم. وقتی اومد به مهتاب اس ام اس دادم که بدونه راه افتادیم. گفت ما ساعت 2 قرار سینما داشتیم حالا که بچه نیست تو هم بیا. خب پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. بعد از سالها. سینما. اما پدرش جواب نداد که میتونه تا 4 نگهش داره یا نه. این شد که از آرایشگاه که در اومدم بلافاصله برنگشتم خونه. رفتم بازار میوه و تره بار و خرید و وقت کشی! رسیدم خونه داشتم تدارک ناهار رو میدیدم و به کل نا امید شده بود که اس ام اس داد و گفت نگهش میداره. حالا ساعت چنده؟ یک و بیست دقیقه! نمیدونم چطوری حاضر شدم. اولین چیزی که به ذهنم میرسید رو پوشیدم و در حالی که اصلا دلم راضی نبود رفتیم سینما. 

و اما سینما. چون ما به مجتمع سینماییه پردیس ملت نزدیکیم قرار بود بریم اونجا. من که دوسال بود سینما نرفته بودم این مجتمع رو هم ندیده بودم. همه چیز عالی و بی نقص. محوطه ی خارجی خیلی قشنگی هم داره. "نیش و زنبور" رو دیدیم. خوب بود. به یه بار دیدنش می ارزید.

وقتی میخواستیم بلیط بخریم. یکی از آقایون رفت جلو، خانومه میگه: یکی؟ دو تا؟! حالا یه جمعیت! جلوش واستادن. اونم هم گفت آره خب همین قدر به نظر میاییم! به ایشون میگم این یعنی این خانومه مهربونه برو باهاش صحبت کن! بعد از چند دقیقه اومده میگه خاطره راست گفتی ها مهربون بود صد تومنیم رو خرد کرد! میگم آخه طفلکی اون منظورش این بود که شماره ای بده. شماره ای بگیره. تو رفتی اسکناست رو خورد کردی؟!! (امان از این بچه مثبت ها!)

از اونجا برگشتیم خونه و بقیه هم هرکس رفت پی کار و زندگیش و قرار شد بعد از شام بیان خونه مهتاب. من نرفتم. آتیش پاره که خوابید رفتم دی وی دی ها رو ریختم زمین یکی انتخاب کردم و داراز کشیدم به فیلم دیدن که دیدم زنگ میزنن حالا ساعت چنده؟ نزدیکه یک! ترس برم داشت. رفتم دیدم "دنیا" هستن! میگم باز شما ها تا صبح بیدارید؟ میگه من فردا صبح برمیگردم اومدم خرید هام رو نشونت بدم! همین دیونه بازی هاشه آدم خوشش میاد دیگه! گفتم تو صبح دویست هزار تومن دادی کوله ی لپ تاپ دیگه چی خریدی؟ خلاصه پلاستیک خرید هاشو زیر و رو کردیم و کلی هم نصفه شبی حرف زدیم و رفت. بعد که رفته میبینم فیلم رو پاز کردم درست رو یه صحنه ی حساس!! فکر کردم بعد براش توضیح بدم که فیلمش هنری بوده ها فکر بد نکنی!

 

 

پ.ن۱: بهترین بخشه این سینما اینه که توش کتابفروشی داره. کلی خرید کردم. در مورد کتاب ها بعدن مفصل مینویسم...

پ.ن۲: بلاگرولینگم خرابه. نمیدونم کی آپ کرده، کی آپ نکرده. اگر دیر سر میزنم... ببخشید...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:16 | لینک  | 

آن شب قبل از چهلم خاله مولود، زندایی برای افطار مهمان من بود. گفت از چاپ خانه آمده ایم و نمونه کارت دعوت را نشانم داد. اصرار کردم که یکی از کارت ها پیشم بماند. چند روز بعد مامان زنگ زد که مشغول نوشتن کارتها بودیم گفتند تو کارت داری ولی مبادا ناراحت شوی. لازم است دوباره کارت برایت بدهند؟!

گفتم مامان شما که مرا میشناسید من از این لوس بازی ها ندارم. مراسم خاله ام است کارت هم نداشتم می آمدم. چند وقت بعد موضوع دعوت تولد آتیش پاره شد. وقتی خواستم مهمان ها را دعوت کنم زمان کمی باقی بود و من فکر کردم دست کم 15 نفر در این لیست هستند من با هر کس 10 دقیقه (حداقل) حرف بزنم کلی از وقتم را باید برای سلام و احوالپرسی های متداول هدر بدهم. این شد که اس ام اس دادم و این جا که نوشتم دست کم ده نفر پرسیده بودند که مهمان ها ناراحت نشده اند که با پیامک دعوتشان کرده ام؟!!!

حالا این روزها در رفت و آمد با دوستان جدید و قدیم... حس میکنم چیزی را باید گوشزد کنم پیش از آنکه بیشتر با من معاشرت کنید و گناهان مرا بشویید!

تعارف که نداریم این اخلاق گند مخصوص ما خانم هاست (وای به روزی که ببینی مردی این خصوصیات را دارد!). که میرویم خانه ی کسی پذیرایی میشویم و کلی میگوییم و میخندیم و روز بعد بلافاصله برای دوست دیگرمان تعریف میکنیم که غذایش فلان بود و خانه اش نا مرتب و ظرف هایش تا به تا بود و لباسش کج و کوله و... .

که وقتی برای جشنی دعوت میشویم فکر میکنیم اول باید به من میگفت نه فلانی! چرا آن یکی را دعوت کرده و این یکی را نه. چرا دو روز قبل گفته و ده روز قبل نگفته! چرا کارت را شخصا نیاورده و ... .

چند قرن میخواهید این رفتار را ادامه بدهید؟ خیر سرتان تحصیل کرده اید. بس نیست؟ شلخته است؟ نامهربان است؟ دست پختش بد است؟ شوهرش بد لباس است؟ به شما چه؟ پس چرا میروید و در منزلش می نشینید و می گویید و می خندید و می خورید!! گیرم هر هزار سال یکبار حتی کتاب فهیمه رحیمی هم نمی خوانید که راجع به آن حرف بزنید، از مد لباس و آرایشتان که می توانید حرف بزنید؟!

خب اگر در دوستی با من فکر میکنید که من پایبند به این آداب و رسوم زیبایتان هستم سخت در اشتباهید. برای من جذاب تر است که در یک مهمانی راجع به آخرین کتابی که خوانده ام... یا آخرین فیلمی که دیده ام ساعت ها حرف بزنم تا برای شما توضیح بدهم که چرا فلانی با شوهرش دعوایش شده!!

مرا خواستید دعوت کنید برایم مهم نیست که با اس ام اس باشد یا کارت مخصوص برایم بفرستید. کافیست فرصت برای برنامه ریزی داشته باشم دوست داشته باشم می آیم. نداشته باشم نه! اگر مریض شوم برایم مهم نیست کسی برای عیادتم بیاید ولی کلی خوشحال میشوم اگر کسی یادش باشد و حالم را بپرسد. دوست دارم دوستانم به من سر بزنند و حالم را بپرسند اما اگر دوستی را بعد از یک سال ببینم نمیگویم این یک سال کدام گوری بودی؟ دیگر از تو نامید شدم و چرا یادی از من نکرده ای؟! قطعا او هم مثل من گرفتاری هایی داشته است. دوستی دارم که همیشه از حرف زدن با او خوشحال میشوم اما هر بار ... هر بار زنگ میزند اولین جملاتش این است: "دیگه بهت زنگ نمیزنم! آخرین بار هم من بهت زنگ زدم! تو اصلا یاد من نیستی!" خب عزیز من زنگ نزن. جالب است که من هم که زنگ میزنم اولین جملاتش این است: "چه عجب! چی شد تو یاد من افتادی؟ خواب نما شدی؟ من گفتم این بار دیگه زنگ نمیزنم ببینم تو معرفتت چقدره!"

خب من اصلا معرفت ندارم عزیزم! ممکن نیست دیگر به تو زنگ بزنم چون همان دو سه، نیش و کنایه ی اولت آنچان حالم را میگیرد که تا سه روز عصبی میشوم و مدام فکر میکنم واقعا من به داشتن چنین دوستی احتیاج دارم؟!!

اگر با کسی دوستی کنم میخواهم کاری را انجام بدهم که دوست دارم نه از ترس و اجبار و سنت!

 

"روزی زن و مردی از مهمانی بر میگردند. در راه زن میگوید:

_ آن لکه ی زشت را دیدی؟

_ لکه؟! کجا؟

_ روی پرده ای که از پنجره ی پشت سرت آویزان بود.

_ پرده؟ پنجره؟! مگر پذیرایی آن ها پنجره داشت؟!!!"

 

همیشه این داستان را برای ریز بینی و نکته سنجی خانم ها مثال میزدم. اما این روزها دارم فکر میکنم چرا از توانایی هایمان درست استفاده نمیکنیم؟!!

 

 

بعدن نوشت: گفتم دوست باید از دوست توقعات معقول داشته باشد حالا قرار نیست در مضیقه نگذاشتن دوستمان را و غیبت نکردن و راحت گرفتن رفت و آمد ها را با بی احترامی اشتباه بگیریم... این یکی را قطعا من هم تحمل نمیکنم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:31 | لینک  | 

وارد پیتزا فروشی دکتر میشویم. از پشت شیشه پیداست که خودش مشغول درست کردن پیتزا هاست. روش منحصر به فرد و جالبی دارد. کنار شیشه دو جوان نشسته اند به خوردن. جایی جز کنار آن ها نیست. میرویم آنجا. اگر به خاطر پیتزای زبان و راسته گوساله و گوشت بوقلمون نبود، هیچ وقت از این جا سر در نمی آوردیم. این همه راه... .

وروجک شلوغ میکند و صندلی را جابجا میکند. جوان های کناری زیر چشمی نگاهش میکنند. یک لحظه حس میکنم دلخور شده اند. تشر میزنم که آرام باشد. اما توجه ام جلب شده است. ریشو هستند با پیراهن های مردانه ی سفید که یکی ژاکت و آن دیگری پلیوری رویش پوشیده. شلوار های تیره ی پارچه ای. سر خم میکنم و کفش هایشان را نگاه میکنم. نه از آن کفش های مخصوص لباس شخصی ها نیست. اما بدجوری هول برم داشته است. وروجک صندلی را با صدای ناهنجاری جابجا میکند. حس میکنم یکی شان برای چند ثانیه متوقف میشود و فقط از گوشه ی چشم او را نگاه میکند. بدون لبخند. باز بچه را دعوا میکنم. از لحظه ای که رسیده ایم ندیده ام با هم حرف بزنند. به سرعت مشغولند و میشود اینجور تعبیر کرد که عجله دارند. یادم می افتد که درست روبروی وزارت کشوریم. یادم می افتد که گفته اند زیر زمینش... . به خودم میگویم شاید این ها از آن بازجو ها باشند. چند نفری را له کرده اند و حالا آمده اند شام بخورند. حس نفرتی عمیق در دلم قل قل میکند. با خودم فکر میکنم لابد الان در دلش آرزو میکند کاش میتوانست بزند زیر گوش این طفل معصوم. به هر حال آن هایی که شکنجه میکنند احساسات عادی بشری که ندارند. یا شاید دارد فکر میکند من با این سر و وضعم کافری بیش نیستم که خونم مباح است. شاید هم در دلشان سبک سنگین میکنند که چیز سبز رنگی همراهم هست یا نه؟

وروجک چیزی راجع به مضرات نوشابه میگوید. میخندیم و بعد آن ها بلند میشوند که بروند. برای رد شدنشان جابجا میشوم. سرشان پایین است و قیافه ها جدی. یک آن به خودم نهیب میزنم، شاید این ها از همان جوان های مومن خودمان باشند. که از شرم خدا نگاهشان را میدزدند. از آن مومن ها که ایمان و اعتقادشان رئوف و صبورشان کرده است نه بی منطق و کور... . از آن دانشجوهایی که گرسنه از کلاس رسیده اند برای رفتن به خوابگاه عجله دارند... از آن ها که فکر امتحان فردا، فکر لبخند را از شان گرفته... از آن ها که...

از خودم هی می پرسم چطور شد که اینقدر بد دل شدی؟ که هر ریشویی را بازجو و قاتل ببینی؟!  چه کسی این شک و تردید را...  این نفرت را در دل تو کاشته است؟!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:21 | لینک 

*بعد از سپیده ی صبح، کابوس بدی دیدم... آنقدر ترسناک بود که وقتی بیدار شدم بدنم از اضطراب میلرزید. هزار بار به خودم گفتم چه خوب که هوا روشن است... چه خوب که خواب بود... چه خوب...

با چشمهایی باز دراز کشیده بودم و فکر میکردم، به خوابم، به ترسم و باز به این نتیجه میرسیدم که اگر نیمه های شب بود... من تا روشنی هوا حتما سکته میکردم... و فکر میکردم...  فکر میکردم... گاهی دوست دارم کسی باشد... گاهی ...

 

*بعد از مدتها (مثلا یکی دو ماه! خب این زمان برای خانوم ها یعنی یه قرن!) رفتم خرید برای خودم. با مهتاب رفتیم مرکز خرید و از رژ لب و عطر جدید تا پالتو و مانتو پاییزه و حتی دی وی دی! بار کردیم و اومدیم منزل! تا این جاش خیلی خوب و لذت بخش بود. اما موضوع اینه که وقتی خواستیم مثل همیشه بچه ها رو بذاریم زمین بازی تا بریم خرید آتیش پاره گریه کرد و به زحمت راضی شد بره. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنید من ناراحت شدم. چون این نشونه اینه که این بچه هرچی بزرگتر میشه به جای استقلال بیشتر، داره به من وابسته تر میشه. حتی این روزها خونه ی خاله اش با کلی مهمون مثلا وقتی من میخوام برای آوردن لباسی چیزی برای چند دقیقه برم خونه گریه میکنه. یا هفته پیش وقتی که من برای چند دقیقه از ماشین پیاده شدم در حالیکه تو ماشین دوستی بودیم و با کلی آشنا... تا وقتی برگردم گریه کرده بود! برای یه بچه ی 5 ساله... جای نگرانی داره... نداره؟!!

 

*من از دست تو چیکار کنم؟ آخه چرا؟ چرا یادت میره دواهاتو بخوری؟! فکر میکنی معجزه میشه؟ همینجوری خوب میشی؟! همینه که یه ماهه مریضی خوب نمیشی که هیچ هر روز هم بد تر میشی. بیچاره! آخرش با این گوش دردی که به فین فین کردنت و اینا اضافه شده باید بری شونصد تا آمپول بزنی. حالا هی شبا از ترس آمپول کابوس ببین!!

 

 

پ.ن: پاراگراف آخر مخاطب خاص داشت. معلومه دیگه همین صاحاب وبلاگ رو میگم!


 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 12:31 | لینک  | 

این روزها دخملکم به شدت رمانتیک شده است و رفتار عاشقانه و لطیفی از خودش بروز میدهد که مرا نگران کرده است! مثلا وقتی نشسته ام پای لپ تاپ... یا وقتی فیلم میبینم، هی از من سوال های بی سرو ته می پرسد. من هم که حواسم پرت است بی سر و ته تر جوابش را میدهم و ناگهان متوجه میشوم که به طرز بد و عاشقانه ای!! مرا نگاه می کند. ابتدا با اندکی خونسردی می پرسد: گوش نمیدی؟! و من سعی میکنم توضیح بدهم که کار دارم و اندکی از حواسم باید به کارم باشد. ولی عسلکم به طرز زیبا و دلپذیری ناگهان برافروخته می شود و می گوید: میدونی بَهشی (وحشی) بشم چی میشم؟!!

و من که این جمله به گوشم آشنا نیست و نمیدانم از کجا یاد گرفته در فکر فرو میروم تا ریشه و منبع این دیالوگ را کشف کنم و ناگهان متوجه می شوم که او به سوی مادر متفکرش هجوم آورده و با یک پرش زیبا در حد المپیک روی سر قربانی شیرجه می رود و گاهی تا ده ها دقیقه... تلاش برای بقا ادامه می یابد...

معمولا جنگ بدون تلفات و با اندکی خسته گی و نفس نفس زنان به پایان میرسد... اما من این روزها به شدت نگران این لطافت روحش هستم که مبادا بزرگتر که شود برایش ایجاد دردسر کند... .

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 13:57 | لینک  | 

 

*وقتی برام کتاب هدیه میارن خوشحال میشم... برای این که فکر میکنم اغلب داشتن یه کتاب بهتر از نداشتنشه... یعنی حتی اگه بدرد یه بار خوندن بخوره خوبه که مال خود آدم باشه... اما بیشتر وقتی خوشحال میشم که ببینم مطابق سلیقه و علاقه امه. چند وقت پیش یه کتاب از "استفنی مه یر" هدیه گرفتم. خیلی شکیل و جذاب بود... همون چند صفحه اول رو که خوندم دیدم قضیه دراکولا و ایناست و خون آشام های جاویدان که یه پسر از این خانواده عاشق یه دختر معمولی میشه و اینا... راستش من اصلا ظرفیت دیدن فیلم ترسناک رو ندارم. کتاب که بدتر هم هست چون بدترین ها رو مجسم میکنی و کلی هم توش غرق میشی و خدا میدونه چند وقت هم طول بکشه... این شد که با کلی شرمندگی توضیح دادم و فهمیدم میتونم برم عوضش کنم... رفتم اونجا برای فروشنده توضیح دادم و بهم گفت فقط این بار! این کار رو میکنه و عوضش میکنه. به جاش دو تا کتاب برداشتم و "شوهر آهو خانوم" و یه کتاب هم از براتیگان عزیزم. "صید قزل آلا در آمریکا" اولی رو به اصرار فروشنده و دومی رو به خاطر خودم. کلی هم پیاده شدم ولی وقتی برگشتم خونه و خلاصه اون رمان ایرانی رو خوندم متوجه شدم که قبلا خوندمش. فقط خدا میدونه چقدر خورد تو ذوقم و چقدر حس بدی بهم دست داد. حالا هر شب یکی دو تا از داستان های براتیگان رو میخونم اما مدام فکر میکنم که چرا حواسم رو درست جمع نکردم و انگار هر بار که یکی از اون داستان ها رو میخونم داغ دلم تازه میشه!

*این دختر خاله ی ما، یه عبارت داره که راه و بیراه استفاده میکنه و یه جورایی همه با این جمله میشناسنش اونم اینه: عاشقتم! لحنشم موقع گفتن این کلمه منحصر به فرده. جوری که ممکن نیست یادت بره. روز تولد آتیش پاره اونقدر اینو استفاده کرده بود که وقتی هفته ی بعد قرار شد بیاد خونمون به بچه ها که گفتم همه میپرسیدن عاشقتم میخواد بیاد؟! حالا بهش میگم اینجا و تو دنیای مجازی استفاده نکن یه وقت فکر میکنن راست میگی! گوش نمیده رفتم دیدم تو چهار تا پستش آخر سه تاش نوشته عاشقتونم! امان از این دهه ی شصتی ها!

*من حتی نمیتونم رویه ی شیر آب رو در بیارم تا دل و روده اش رو ببینم! چطور فکر کردم که میتونم خودم انجامش بدم؟! دیروز رفتم بالا سرش و هی بهش نگاه کردم. ضربه زدم اینور و اونورش کردم! دست آخر بهش گفتم شیر خوبی باش و خودت بگو چیکارت کنم؟ حتی یه جورایی التماس هم کردم که آبروی منو نبره و دربیاد!! اما نمیدونم چرا جوابم رو نمیده. احتمالا شیر دستشوییه ما ضده زنه! چون حتم دارم به محض اینکه زنگ بزنم به این آقای تاسیساتی فوری راهو بهش نشون میده!!

 

پ.ن: چند تا دوست جدید پیدا کرده بودم که یکی دوبار بهم سر زدن و منم یکی دوباری رفتم پیششون حالا چون لینکشون نکردم بهشون دسترسی ندارم... میشه برام کامنت بذارید؟! لطفا؟!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:27 | لینک  | 

گیلاسی میگفت گاهی آدم جاذبه و دافعه اش خوب کار نمیکنه... امروز به این نتیجه رسیدم که گاهی جاذبه و دافعه ی آدم اصلا برعکس کار میکنه!

مثلا کلی به خودت میرسی و میری تویه جمعی و دست آخر حس میکنی تاثیری که میخواستی نذاشتی! برعکسشم میشه امروزِ من! مریض. بی حوصله. با آب ریزش بینی و دستمالی در دست و فین فین کنان... همراهه یه بچه ی شیطون که از سر و کوت میره بالا...

از بانک شماره میگیرم ۱۹۸ و ۳۴ نفر قبل از ما هستند... بیست دقیقه ای آتیش پاره رو تو مغازه های اطراف سرگرم میکنم... خرید آب میوه و تنقلات... برمیگردیم بانک و کنار آقایی مشینیم. بلافاصله سر صحبت رو باز میکنه و هی سعی میکنه با وروجک ارتباط برقرار کنه. همون موقع میفهمم افتادیم تو دردسر! اما به روی خودم نمیارم. اینجاست که جاذبه کلا برعکس عمل کرده و به خودت میگی کاش عمل نمیکرد! و هزار بار به خودت میگی کاش یه انگشتری... چیزی دستم بود!

به وروجک میگه: آبمیوه میخوری؟ خوشمزه است؟ آتیش پاره اصلا روی خوش نشون نمیده و میاد بغل من و میگه: مامان میدونی بچه دزد چیه؟ من ریسه میرم از خنده و برای این که نشنوه میچسبونمش به خودم و یواش میگم چیه؟ میگه همین آدمایی که میخندن و بعد بچه ها رو میدزدن! ته دلم غنج میره که درس هایی که بهش یاد دادم خوب یادش مونده. میگم آره درسته. همینه. از جامون بلند میشیم و فکر میکنم ده نفر جلوتر از ماست و خوشبختانه دیگه نمیبینیمش... کارمون تموم میشه و میریم بیرون. اونجاست!! شوکه میشم و کفرم در میاد. چند قدمی با ما میاد و اصرار و اصرار که شماره تونو داشته باشم. پس شما شماره ی منو داشته باشید! یعنی اینجاست که میگم خاک بر سر این جاذبه کنن!! یه مرد که دماغش رو عمل کنه اصلا از نظر من نباید نگاش کرد. اونم مردی که موهای لخت و خرمایی داشته باشه!! یه هو اسمشم به جای سیامک بذاره سیمین! 

 

*چشمام خیلی بهتره. تقریبا دردش متوقف شده... . وروجک هم به لطف خدا خیلی بهتره... فقط الان خونمون دیدن داره! یک هفته... ده روزه که از گردگیری و آب و جارو خبری نبوده! شبیه سمساری ها شده. خوبیش اینه که کافیه دستت رو دراز کنی همه چی وسطه!! حالا کی من همت کنم و تمییزش کنم... خدا میدونه!

 

*برای احسان نظر میذارم. دو بار پاسخ رو سند میکنم، پیغامی که میده اینه: ورد پرس خطا، دیدگاهتان را خیلی تند تند مینویسید. لطفا کمی آرامتر، آهسته تر... (یا یه همچین چیزی! آدم خوشش میاد که هی تند تند بنویسه و هی پیغام بده لطفا کمی ...)

 

پ.ن: کمبود چیزی را حس میکنم که خودم پسش زده ام! جای خالی چیزی را حس میکنم که خودم خواسته ام نباشد... حال معتادی را دارم که مواد عزیزتر از جانش را ترک میکند... شاید هم گاهی بهتر است معتاد بمانیم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:9 | لینک  | 

در کنار همه ی اندوهی که حس میکنم همین بس که:

*صبح جمعه با چشم درد بیدار میشوم و تا عصر شنبه که بتوانم متخصص پیدا کنم صبر میکنم. در مطب دکتر میفهمم که چشمم به شدت آلرژی پیدا کرده و اگر کمی بد شانس بودم! به قول دکتر باید مستقیم میرفتم اتاق عمل! قطره میدهد. تاکید میکند که تا یک ماه... یک ماه لنز استفاده نکنم. و بعد از آن هم لنز جدید باید بخرم. از عینک متنفرم (البته برای خودم مثلا بر عکس فکر میکنم به آقایون عینک هم میاد هم میره!) تازه در صورتی است که بعد از یک ماه چشم هایم بهتر شده باشد.

نتیجه گیری اخلاقی: اگر در خیابان از کنارتان رد شدم و نشناختم. خودمم شک نکنید!

*جمعه مهمان دارم و میخواهم گیج نباشم. بی حوصله نباشم اما برای پختن عدس پلوِ، عدس های پاک کرده و شسته را با برنج  قاطی میکنم! در نتیجه همه را دور میریزیم و دوباره از نو... عدس...

*در فروشگاه میخواهم با کارتم پول پرداخت کنم ارور میدهد. نقدی میپردازم. در خانه میخواهم تلفنی قبض پرداخت کنم ارور میدهد در نتیجه باید یک روز را در بانک حرام کنم!

*پدر آتیش پاره تماس میگیرد ما مطبیم می آید دنبال وروجک، به اجبار همراهشان میشوم. بی برنامه میرویم تیراژه و چند ساعت از بدترین ساعت ها را تجربه میکنم و مدام به خودم میگویم من چطور با این آدم زندگی میکردم؟!!

*متنفرم از مرد هایی که مدام میپرسند کدام رستوران بروم؟! کجا بروم؟؟ چی میخوری؟! و حتی وقتی واضح و روشن میگویی کجا، سر از یکجای دیگر در می آوری و درست موقع سفارش غذا یادشان میرود که بپرسند چه میخوری!!!

*صبح یک شنبه عجله دارم برای درست کردن چای و رفتن به بانک. پیمانه چای را چند میلیمتر! فقط چند میلیمتر اینور تر خالی میکنم. اپن میشود چایخانه! بی حوصله رهایش میکنم که چای را دم کنم. آب نجوشیده را باز میکنم روی چای ها!

*حالا میرویم بانک. از حالا بهانه های آتیش پاره. بی حوصله گی من. چشم دردم. کور سوی امید میشود بانک پارسیان که شاید خلوت باشد!

*آخرش میشود یک دختر خاله ی عزیزکرده که نمیداند حتی ایمیل چیست و جمعه را با هم برایش وبلاگ باز میکنیم. به این آتیش پاره ی دوران شهرزاد هم سر بزنید که دلگرم شود برای ادامه ... .

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:10 | لینک  | 

 

 

...

 

گفتن ندارد که حالم خوش نیست و حوصله ام را گم کرده ام و میلم به نوشتن کور شده...

گفتن ندارد که از هر رویدادی که خارج از پیش بینی ام رخ داده به شدت آزرده ام و دلزده...

گفتن ندارد که اشک هایم هر جایی و به هر بهانه ای جاری میشود بی آنکه ذره ای از غصه ام کم کند...

گفتن ندارد که از دست هیچ کس کاری بر نمی آید...

جز خودش...

خواستم بدانید هستیم... زنده ایم... شکر...

 

 

پ.ن: ببخشید که مجبور شدم نظرات را تاییدی کنم، آن هم من که به شدت با این قضیه مخالفم... قطعا موقتی است... فعلا تحملش کنید تا هضمش کنم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:28 | لینک  | 

 

*تلوزیون داره آهنگه یار دبستانی من رو میده. آتیش پاره ذوق زده: مامان! بدو بیا  داره شعرِ موسبی رو میده!

بعد شروع میکنه به خوندن: چوپه الف در سله ما! بُضغِ منو آره منی!

و کلی هم حرکلات موزون و اینا...

 

*عادتش دادم یه موقع های خاصی که فقط اون میدونه و من دو تایی دعا میخونیم. چیز خاصی یادش ندادم که بگه چون دوست داشتم هرچی که واقعا تو ذهنشه بخواد. معمولا خودم با شکر گذاری و تشکر شروع میکنم.

آتیش پاره: دونه دونه هرچی که به چشمش میخوره رو اسم میبره و واسشون تشکر میکنه! و بعد: خدایا همه زنده باشن. ملیض نباشن. حتی آمریکا هم نمیره!

(اینطور حدس میزنم که به خاطر شعار های این چند روزه است! و فکر میکنم چه حسی داشته که فکر کرده باید برای اونا هم دعا کنه...)

 

*تلوزیون با این موسیقی های حماسی داره تصاویر تسخیر لانه جاسوسی رو نشون میده. داریم نهار میخوریم. آتیش پاره یه هو مکث میکنه و با یا ژستِ با نمکی دستش رو تکون میده و میگه:

_ مامان ببخشیدا؟! الان کسی مرده؟! یعنی باید خوشحال باشن یا ناراحت؟!!

 

*شب گذاشتمش رو پام بخوابه تصاویر راهپیمایی ها پخش میشه بلاخره اون سوال سخته رو میپرسه:

آتیش پاره: مرگ بلگ آمریکا خوبه؟

_ (چی بگم؟ بگم خوبه؟!) منظورت چیه مامانی؟

_ خب یعنی خواستیم رای بدیم بگیم ملگ بلگ موسبی؟

_ نه مامان جون اون ماله آدم بد هاست. برای اونایی که بدجنسن میگن.

_ خب آمریکا آدمه؟! نیست که! ملگ بلگ تهران ها!! خوبه؟! (میخنده)

میخواستم بهش بگم نه ما خوبیم! ... بعد فکر کردم براش توضیح بدم که اینجا امریکا فقط منظور آدم بدهای آمریکان... بعد خواستم بگم اصلا شعار مرگ خوب نیست... زنده باد قشنگه... و هزار تا چیز دیگه... اما برای یه وروجک 5 ساله که نمیشه این همه رو توضیح داد... واسه همین فقط خندیدم و گفتم چشاتو ببند دیر شد...

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:54 | لینک  | 

 

شیر آب دستشویی چکه میکنه و بد جوری رو اعصابه! من میدونم که باید واشرش رو عوض کرد... حالا کسی هست که بتونه در یک کامنت برای اینجانب توضیح بده چطور میتوانم این کار را انجام بدهم؟!

انتظار ندارید که برای یه واشر هفت هشت تومن پیاده شم؟ تازه بلاخره چی؟ باید رو پای خودم وایسم یا نه؟!!

پ.ن: چون این یک پست نیست، کامنت ها را در پست پایین ثبت کنید!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:37 | لینک 

این پستم یادتونه؟

"حالا منو تصور کنید!":

روز سه شنبه متوجه شدم بین دو تا کتفم درد میکنه یه درد عجیب و بی دلیل. اهمیتی ندادم. چهارشنبه مهتاب مهمون داشت و من هرچی که میگذشت متوجه میشدم که دردم بیشتر میشه. به خاطر اینکه نمیتونستم به جایی تکیه بدم، حتی نمیتونستم ببشینم. صدای همه در اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم بلاخره قرار شد همراه یکی از آقایون محترم و مهربون برم درمانگاه! کلی تو صف دکتر معطل شدیم. جلوی هر اتاق یه چراغ بود که شماره مریض ها رو نشون میداد. من هم هی به قبضم نگاه میکردم و هی میدیدم مریض میره و میاد ولی شماره عوض نمیشه. کلی هم آدم منتظرن که همه شون شماره هاشون قبل از منه... ناگهان تصمیم گرفتم برم ته و توی ماجرا رو دربیارم و متوجه شدم که شماره انداز خرابه و بقیه مریض ها هم برای دکتر پوست نشستن!! هرکی میاد میتونه بره تو!! "حالا منو تصور کنید!"

رفتم و کلی توضیح دادم و اونم کلی توضیح داد، دکتر رو میگم! کلی آزمایش و سونوگرافی نوشت. نسخه رو گرفتم اومدم بیرون. جلوی یکی از داروخانه های سر راه وایستادیم رفتم داروهامو بگیرم. صندوق: میشه چهل و هشت هزار و پونصد و پنجاه تومن! "حالا منو تصور کنید!"

نگو هرچی نوشته خارجیه و بیمه هم شاملش نمیشه. چند قلم از این ویتامین ها و اینا رو حذف کردم و کلی با خانومه داروخونه چی! بحث کردم و بلاخره اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود و منم در ماشین رو باز کردم و همون لحظه متوجه شدم که یه ماشین هی بوق میزنه. نمیدونستم کدوم یکی از ماشین هاست اما دیگه داشتم بد قاط میزدم. با عصبانیت داروها رو پرت کردم رو داشبورد و در رو بستم و خواستم بد و بیراه بگم که دیدم یه آقایی با از این موهای سیخ سیخی و نیشی تا بناگوش باز! به من نگاه میکنه و میگه: ببخشید خانوم مثل اینکه اشتباه نشستید!!" حالا منو تصور کنید!"

نه جونِ من تصور کنید! دهن باز! هاج و واج! به جلوم نگاه کردم دیدم اون ماشینی که بوق میزنه اتفاقا داره تو آیینه نگاه میکنه! و برای من بوق میزنه! نمیدونم چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و شرمنده دواها رو بردارم و هی عذرخواهی کنم و پیاده بشم و تازه آقای مو قشنگ هم هی میگفت: البته ببخشید که اینو گفتم ها!

پیاده شدم و دوییدم سمت ماشین جلویی. آقای محترم هم عصبانی: شما حواستون کجاست!؟

ـ خب آخه هوا تاریک بود..(خنده).. ماشین ها تیره بود..(ریسه)... عصبانی بودم از داروخونه.. (هر هر) ..دیدید چی شد!.. (ها ها).. مگه میتونم نخندم و مثل آدم عذرخواهی کنم!! "حالا منو تصور کنید!"

 

حالا اینو داشته باشید که دیشب تو مهمونی این آقای محترم که اون روز کلی با من دعوا کرده و ماجرای گیج بازیِ منو برای همه تعریف کرده، ماجرای گیج بازیِ خودش رو تعریف کرده که رفته خرید کرده و تو یکی از خیابون های شلوغ رفته بشینه پشت فرمون که دیده فرمون نیست... انگار داخل ماشین عوض شده! و آدم های اطراف دارن با یه لبخند معنی دار نگاهش میکنن و تازه فهمیده که به جای صندلی جلو نشسته صندلی عقب و تازه داره دنبال فرمون و کلاچ و ترمز میگرده!!

نه ترو خدا ایشون رو تصور کنید!!

 

 

بعدن نوشت: دوستان گلم من حالم خوبه. این پست و مریضی و اینا ماله اردیبهشت ماهه! خب من که لینکش رو گذاشتم... خانوم دکتر هم که کلی دعوامون کرد!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:0 | لینک  | 

به مناسبت تشریف فرماییه  دنیا جون بطور ناگهانی و غیر منتظره! دیشب مهمون داشتیم ولی به خاطر مریض بودن اکثریت و سر کار رفتن و اینا تا یک بیشتر طول نکشید...بعد از شام هرکی یه جایی ولو شده بود و شروع کردیم به رد و بدل اطلاعات شاعرانه و لطیف! شنیدنی! دیدنی!

برای این که شما هم بی نصیب نمونید براتون دو تا از شعر های ناب رو مینویسم که لذت ببرید:

ـ من از عرقب نمی ترسم ولی از سوکس میترسم!

لُتیلِ لاملُفَت از پس دیفال می آید!

 

ـ من افتخار میکنم من پرتقال میخورم.

پس من دو کار میکنم هم افتخار میکنم هم پرتقال میخورم.

اِ... تو دو کار میکنی؟ هم افتخار میکنی هم پرتقال میخوری؟!

آری دو کار میکنم هم ... (ادامه دارد!)

 

دقت داشتید چه شب پر باری داشتیم؟!!

 

 

پ.ن۱: تو جشنه اون روز! آخر مراسم که داشتیم سالن رو ترک میکردیم دیدم یکی داد میزنه: مهتاب خانوم! مهتاب خانوم! برگشتم دیدم دو تا آقان که نمیشناسمشون. گفتم من خاطره ام مهتاب اونجاست. دیدم کلی خوشحال شد و باز سلام و علیک و تازه شناختمش که منصوره و تو فرفر دیده بودمش... به مهتاب میگم از قرار ما واقعا شبیه هم هستیم! راستش تو فرفر آواتاره من عکسه خودمه و روزی که گذاشتمش کلی آدم کامنت گذاشتن که چرا عکس مهتاب رو گذاشتی؟!!

پ.ن۲: قرار بود لینک همه مهمونا رو بذارم... اما نمیذارم!  (مخصوصا تو که نصفه شب اونطوری منو ترسوندی!) حالا بگید احساسات فمینیستی! یا هرچی! دوست دارم ... همینه که هست!!

 

پ.ن۳:ساده ای... زودباوری... یا منو نشناختی! اگه فکر کنی حالم خوبه و شادم!!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 12:2 | لینک  | 

*روز چهارشنبه بطور قطعی قرار گذاشتیم که برای مراسم پ.ر ش.ی.ن بلاگ بریم. قرار بود مرمر هم بیاد که زنگ زد و گفت که اونجا همدیگه رو ببینیم. کلی هم دلم براش تنگ شده بود... یادم رفت امانتی شو ببرم، به خودم گفتم شاید هم بهتر شد که بیاد خونه و بهش بدم... شری هم دقیقا یه ساعت بعدش زنگ زد و همین رو گفت. وروجک ها رو حاضر کردیم و رفتیم سر راه (البته اگه سعادت آباد رو سر راهه ویلا دونست!) آقای ویروس رو سوار کردیم (آنفولانزا گرفته بود. کاملا هم جدی!) وقتی رسیدم هنوز چهار نشده بود و فکر میکردم خب خوبه که به موقع رسیدیم وقتی هم که آقای همراه همون جا جای پارک پیدا کرد کلی خوشحال تر شدیم. اما وقتی مراسم ساعت 4 شروع نشد فهمیدیم که خوش حالیمون بی مورد بوده! طبعا چون جشن برای بانوان و کودکان بود اونجا کلی بچه بود که با ذوق و شوق میدوییدن اینور و انور... یه پارک کوچولو هم بود که اون یه ساعت معطلی رو آتیش پاره و دختر خاله اش هم اونجا سر کردن...

به هر حال خیلی سخت نگذشت. بچه های فرفر یکی یکی رسیدن و اونقدر تعدامون زیاد شده بود که کافی بود بخوای با هرکی یه جمله حرف بزنی یه ساعت تموم میشد دیگه!

مرمر چند تا از دوستاش رو بهم نشون داد که بچه های وب دار! بودن و من بعضی هاشون رو میشناختم و جالب اینه که بگم به طرز وحشتناکی با تصویری که تو ذهنم داشتم متفاوت بودن... این قسمتش شکست بدی بود!

سرانجام در سالن باز شد و برای اینکه بتونیم نزدیک هم بشینیم چهار ردیف آخر سمت چپ سالن رو اشغال کردیم! (اینو گفتم که اگه وبی، جایی، عکسی، چیزی زده دنبال من تو اون چهار ردیف بگردید!) حالا این فرفریون چه کارها کردند بماند. شری هم رسید و خیالمون راحت شد. مراسم داشت تموم میشد و هی همه میگفتن چرا یکی از ما ها جایزه نگرفت بتونیم بترکونیم! که زد و آقای مو قشنگ رو صدا کردن... کم مونده بود خودکشون کنن... اونقدر دست زدیم براش که برای چند کلمه حرف خواهش میکردن ساکت شیم!

این بود مراسم... نه ببخشید یه جایی هم بچه های وبلاگی رو خواستن بیان رو سن... ما هم هرچی به آتیش پاره گفتیم بیا تو هم برو ... گفت الا و بلا من میترسم... تو هم بیا... گفتم آخه یه دونه مامان هم اون وسط نیست... خلاصه راضی نشد که نشد... مراسم که تموم شد... و به نی نی ها یکی یه دونه کادو دادن... حالا هی اصرار و اصرار که منم میخوام...  بعد از مراسم رفتم میگم روح ا... دستم به دامنت بیا جواب اینو بده! بنده خدا رفت و برگشت و گفت نیست... با آبمیوه و کیک راضیش کردیم.

خیلی خیلی خوشحال بودم که یه سری از دوستان رو دیدم که تا حالا ندیده بودم و دوست داشتم یه بار ببینمشون...  یه سری از بچه ها هم بودن که تو قرار های فر فری میدیدمشون و دلتنگشون بودم و اینجا دیدمشون...

از رهنما خوشم میاد... هرچند تقریبا همه میگفتن باید یکی دیگه رو میذاشتن و من نمیدونم چرا... اما پاوه نژاد خیلی خوب بود... خوش تیپ تر از اونی بود که فکر میکردم...

از اونجا یه راست رفتیم مهمونی و جوجه کباب مهمون این جانب! و جاتون خالی قیلون که به من هیچ ربطی نداره و تا سه صبح حکم و باخت و سر و صدا که من پاشدم وروجک رو زدم زیر بغلم و رفتم خوابیدم. یه بار شیش بیدارم کردن که بریم کله پاچه؟ گفتم خدا خیرتون بده بذارید یه چرت بزنیم... هشت خوبه.... گفتن نه پیدا نمیشه ... گفتم اون با من... هشت رخصت دادم و دو تا از آقایون ... خواب آلود و تلو تلو خوران رفتن کله پاچه و دیگه ما هم به ناچار بیدار شدیم چون وروجک خواب بود گفتم یه راست بیایید اینجا که من نیام پایین. اینا تا صبح نخوابیده بودن ولی انگار نه انگار... نمیدونم چرا من نمیتونم بیخوابی رو تحمل کنم!

یه ساعت بعد یه هو شری گیر داد که الا و بلا بیا دکوراسون خونه رو عوض کنیم. ما هم حرف گوش کن گفتیم چشم. تا ساعت دو _سه که گرسنه بشیم و بشه غذا خورد! مشغول بودیم و هرکی بعدش رسید هی گفت وای چقدر خوشگل شده... چقدر عوض شده...

عصر هم رفتیم پایتخت گردی و شام هم فست فود مهمون شری بودیم و سر شب هرکی رفت خونه خودش. سر شب که میگم ده شبه. خب برای این قوم شب زنده دار میشه سر شب دیگه! خداروشکر همه شنبه صبح باید میرفتن سر کار!

حالا متناقض هاش که هی برای من کامنت گذاشتید که بگو و بنویس... گفتن نداره... شما خوشی هاشو بخون... بذار جاهای بدش بمونه برای خودم... (هرچند کنجکاوی اصلا ماله بشره!)

 

*بابای وروجک، بچه رو ساعت سه و نیم آورد. این بار هم همونطوری عصبی و بی حوصله بود... بهش گفتم کجا رفته بودی مامان؟ گفت رفته بودم یه جای بالای بلندی! که میله داشت و تو تابلوش گفته بودن دست نزنید خطلناکه! بالاش جنگل بود... رفتیم دنبال خرگوش ... ولی نبود... باد هم میومد سرد بود... تازه یه تاب بزرگ داشت ولی تاب نبود ها لبازم(لوازم) ورزشی بود... یه روباه هم اون دور ها راه می لفت! خب با این اطلاعات دقیق نیست من کاملا فهمیدم که کجا رفتن، بهم میگه قول میدی یه بار دیگه هم با تو بریم؟!!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هزار بار بغلش کردم و گفتم خدایا ممنونم که این فرشته کوچولو رو بهم دادی. بهم گفت خیلی دلت تنگ شده بود؟ گفتم آره و کلی براش دلقک بازی در آوردم و کلی خندوندمش که چطوری منتظرش بودم و هی میخواستم زودتر بیاد...

 

پ.ن: دقت کرده ای؟ این روزها هیچ معجزه ای رخ نمیدهد! بیهوده به انتظار نشسته ایم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:53 | لینک  | 

"ترس"

 

فقط حرفِ بردن بچه است برای یک هوا خوری کوتاه مدته نیم روزی... حاضر که میشود هر دو پایین هستیم... جلوی در و او هنوز نیامده است...

میرسد و جلوی پایمان ترمز میکند. سلام میکنم... جوابی ندارد... اخم کرده و از چیزی که نمیدانم چیست خشمگین است... هول میشوم... سخت مضطربم... بچه را سوار میکنم و آنها میروند...

من به دور شدنشان نگاه می کنم و به خودم میگویم:

دیگر نمیتواند به تو آسیب بزند... حتی نمیتواند سرت داد بزند...

نمیتواند تحقیرت کند...

از چه میترسی... از چه میترسی...

محکم باش... محکم باش...

اما ساعت ها میگذرند...

دلشوره دارم...

و هنوز بچه را نیاورده است...

 

و من فکر میکنم چقدر میشود از یک نفر ترسید که یک آن ... یک اخم...

اینطور ویرانت کند...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 15:0 | لینک 

خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی آن که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی.

- از متن کتاب خاطره ای در درونم است!
آنا آخماتووا

 

 

 

*آخر هفته ای سراسر شگفتی و مهمون و کله پاچه و جشن و شلوغی و دیدن کلی آدم ندیده و بگو مگو و ناراحتی و شادی و دوستی  اینا رو داشتم... کلا همه چیز به شدت متناقض بود! باور کنید!

دکوراسیون خونه رو هم به کل عوض کردم...

شاید راجع به جشن نوشتم... اما یکی دو روز بعد نمی خوام کسی سرچ کنه و برسه اینجا!!

از خرید هم برگشتم به لطف الهی و کامنت ها رو هم جواب دادم و...

وقتی میدیدم چند تا از بچه ها آپ کردن هی حرص میخوردم که چرا یه کمی... یه کمی وقت ندارم...

اما میدونستم سر زدن همانا و چند دقیقه، چند ساعت شدن همان!

فردا برمیگردم...

 

اگر خدا بخواهد...

 

 

 

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:50 | لینک  | 

*یه عمری از مسواک کلاسیک اورال بی استفاده کردیم (نمیدونم چند سال... خیلی ساله!) بدون مشکل. تا اینکه به اصرار یکی مدلشو عوض کردیم و این کراس اکشن ها که محافظ لثه هم داره خریدیم. سه برابره طرح کلاسیک پول دادیم و داروخانه ای هم خمیر دندون جدید سیگنال (با عصاره برگ چای) رو توصیه کرد و اونم گرفتیم و دقیقا سه چهار روز بعد از استفاده لثه هامون با هر آب سردی... با هر آب گرمی و خلاصه با هر چیزی درد میگرفت. باورتون نمیشه اگه بگم برگشتم سر همون کلاسیک و خمیر دوندون کرست همه چی دوباره طبیعی شد!

نتیجه گیری اخلاقی: قرار نیست هرچیزی که گرونتره و جدید تره بهتر هم باشه!

 

*آتیش پاره بهتره خداروشکر. اما دارم به این فکر میکنم که واقعا لازمه بره مهد؟! تو کتاب ها نوشتن برای گرفتن یه تصمیم بزرگ و مهم اول خوبی ها و بدی هاش رو تویه لیست بنویسید و بعد تصمیم بگیرید.

خوبی های مهد رفتن:

یاد گیری مطالب جدید. اضافه شدن معلومات. با توجه به این که من اصلا حوصله ی آموزش دادن و این کار ها رو ندارم.

اجتماعی شدن. آتیش پاره خیلی خیلی به من وابسته است طوری که همیشه با یه اضطرابی به من چسبیده. چه تو مهمونی ها چه تو بیرون.

ایجاد پیش زمینه برای سال آینده. شاید اگر امسال بره برای سال اینده اش موثر باشه.

ایجاد فرصت برای من. رفتنش به من کمک میکنه صبح ها به کارهای شخصیم برسم. کار های بانکی یا حتی چند ساعتی بدون کار اما تنها.

کم شدن وابستگی من. به همون اندازه من هم همیشه نگرانش هستم و باشه یا نباشه مدام دلهره دارم.

 

بدی های مهد رفتن:

تقریبا همیشه مریضه. با وجود تزریق واکسن آنفولانزا. و هربار مریض میشه گذشته از اینکه خودش هم لاغر و ضعیف میشه، من به شدت عصبی و ضعیف میشم.

استرس صبح گاهی! شب هایی که قراره صبح روز بعد بره مهد من تقریبا تا صبح نمیخوابم. یه جورایی خوابم عمیق نیست و با استرس میخوابم. گاهی از ساعت 5 تا 7 صبح که بیدار بشم صد بار یه رب به یه رب بیدار میشم و ساعت رو نگاه میکنم. باوجود اینکه زنگ موبایل رو تنظیم میکنم...

هزینه ی اضافی. روز های زیادی توی ماه به سرویس نمیرسه یا به خاطر بهم خوردن ساعت خوابش ترجیح میدم یه ساعت دیر تر بره و این باعث میشه من هر ماه کلی هزینه برای آژانس و این رفت و آمد ها بدم.

 

هی دارم لیست بالا رو میخونم... به خودم میگم میشه هزینه هاش رو یه کاری کرد... یا مثلا نه شاید دیگه اینطوری مریض نشه... اما واقعا نمیدونم چیکار کنم... امروز صبح که با خونسردی نشسته بود و کارتون نگاه میکرد و من براش لقمه میگرفتم... فکر کردم واقعا لازمه بره مهد؟!

حالا به نظر شما واقعا لازمه بره مهد؟!

 

*دیدن دوستای مجازی و واقعی کردنشون یه عیب بزرگ داره. اونم اینه که دیگه نوشتن و خوندن دردی ازت دوا نمیکنه... دلتنگ میشی... با گوش و پوست و استخون!!

حالا اگه گیلاسی و نوگل جون و سیری و هستی جون و شیلا جون که درگوشتون بگم دلم برای نی نی ش بیشتر تنگه! و نمیدونم چند تا دوست دیگه رو بذارم کنار شما " د و "تا چرا؟!

 

پ.ن: دارم میرم خرید بعد میام بدو بدو به همه کامنت ها جواب میدم... قول میدم!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:13 | لینک  | 

گمون میکنم اون خل بازی ارثی کار دست وروجک من داده باشه... شاید هم از مهد گرفته شاید هم... مهم نیست... به هر حال دیشب چندین بار با گریه بلند شد و گفت گلوش درد میکنه و من توی تاریکی پا به پاش اشک ریختم و بغلش کردم و لالایی خوندم تا حواسش پرت بشه و خوابش برد... دفعه ی آخر بهش استامینوفن دادم و اون کمکش کرد که بخوابه... الان هم منتظریم تا دکترش برسه و بریم مطب...

دیشب وقتی تو خواب و بیداری از بغلم گذاشتمش رو تخت... آروم صدام کرد: مامان! و گشت و دستم و پیدا کرد و گرفت تو دستش... و بعد وقتی داشتم موهاش خوشگلش رو ناز میکردم و هی قربون صدقه اش میرفتم خوابید و من یه آن حس کردم چقدر خوشبختم... چقدر این خستگی مادر بودن به این لحظه ها و عشقش می ارزه... و تو دلم گفتم جدن اگر تو ما مادر ها رو  اینجوری شیفته نکرده بودی... کی میتونست سختی های بچه داری رو تحمل کنه؟

این متن رو راجع به مادر ها دیدم خوشم اومد، هرچند به نظرم کم و ناقصه...... نمیدونم منبعش از کجاست و نویسنده اش کیه...

 

آفرینش زن


از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي‌گذشت.
فرشته‌اي ظاهر شد و عرض کرد: چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي‌فرماييد؟
خداوند پاسخ داد: دستور کار او را ديده‌اي؟
...

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که هم‌زمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي ازجايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه‌اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت: شش جفت دست؟ امکان ندارد؟
خداوند پاسخ داد: فقط دست‌ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
به اين ترتيب، اين مي‌شود يک الگوي متعارف براي آن‌ها.
يک جفت براي وقتي که از بچه‌هايش مي‌پرسد که چه کار مي‌کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آن‌چه را لازم است بفهمد!!
و جفت سوم همين‌جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي‌فهمد و دوستش دارد... .
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده‌ام. تصورش را هم نمي‌تواني بکني که تا چه حد مي‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسيد: فکر هم مي‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن‌گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اين‌که اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده‌ايد.
خداوند مخالفت کرد: آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد: اشک ديگر چيست؟
خداوند گفت: اشک وسيله‌اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متأثر شد.
شما نابغه‌ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده‌ايد، چون زن‌ها واقعاً حيرت انگيزند.
زن‌ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي‌کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي‌کشند.
سختي‌ها را بهتر تحمل مي‌کنند.
بار زندگي را به دوش مي‌کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي‌پراکنند.
براي آن‌چه باور دارند مي‌جنگند...
در مقابل بي‌عدالتي مي‌ايستند.
وقتي مطمئن‌اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي‌پذيرند.
بدون کفش نو سر مي‌کنند، که بچه‌هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي‌روند.
بدون قيد و شرط دوست مي‌دارند.
وقتي بچه‌هايشان به موفقيتي دست پيدا مي‌کنند گريه مي‌کنند و وقتي دوستانشان پاداش مي‌گيرند، مي‌خندند.
در مرگ يک دوست، دل‌شان مي‌شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي‌شوند، با اين‌حال وقتي مي‌بينند همه از پا افتاده‌اند، قوي، پابرجا مي‌مانند...
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي‌آورد.
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي‌دانند که بغل کردن و بوسيدن مي‌تواند هر دل شکسته‌اي را التيام بخشد.
کار زن‌ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي‌آورند. آن‌ها شفقت و فکر نو مي‌بخشند.
زن‌ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند.

خداوند گفت: اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد.


فرشته پرسيد: چه عيبي؟


خداوند گفت: قدر خودش را نمي‌داند . . . . . . .

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:36 | لینک  | 

*با علائم و نشونه هایی که تو تلوزیون میگن من هم آنفولانزای  نوع " A"  گرفتم! دیشب زیر نویسش رو میخوندم که نوشته بود: اختلال در هوشیاری و گیجی ناگهانی. راستش من شب ها ساعت از یازده که میگذره به شدت اختلال در هوشیاری پیدا میکنم و اشتباه حرف میزنم... اشتباه عمل میکنم... حتی چشمام هم به زور باز میمونه...

گیجی ناگهانی هم که مدام گرفتارش میشم... مثلا میرم در یخچال رو باز میکنم اما یادم نمیاد چرا؟! خلاصه اینکه ناگهان هی گیج میزنم! ولی تو زیرنویسه ننوشته بود زنده میمونم یا نه!

 

*هیچ دقت کردید این بابا و مامان ها همیشه زود تر از ما و بیشتر از ما میخوابن اما همیشه هم ادعا شون میشه که نمیخوابن؟ مثلا ساعت 8 شب مامان من میره تو اتاق و در رو هم میبنده میخوابه... مثلا ساعت یکه شب میاد میره دستشویی میگیم سلام مامان خانوم... خوب خوابیدی؟ فوری میگه: خواب؟ مگه سر و صدای شما میذاره؟ چشم به هم نذاشتم... یا مثلا بابا جونمون غذا از گلوش پایین نرفته میره تو اتاقش و در جا هم صدای خر و پفش بلند میشه اما بعد از دو ساعت که میاد تو پذیرایی میگه اصلا نخوابیدم...

بعد هم چون مثلا ما تا نه میخوابیم و اونا هفت صبح بیدار میشن ما بچه ها همه زندگیمون به خواب میگذره!

حالا اینا هیچی... این روزها به شدت کمبود خواب دارم... هر کاری میکنم شب زود تر از دوازده یک بخوابم نمیشه از اون طرف اگر صبح دیر تر از هفت و نیم بلند شم ... رسما آتیش پاره از سرویسش جا میمونه... ظهر ها هم جلوی تلوزیون به امید یه چرت خواب دراز میکشم... اما هزار بار میپره رو سرم و هزار بار تشنه اش میشه و هزار بار یه کار مهم داره! که مثلا کنده شدنه دست عروسکشه! خلاصه خواب بی خواب...

 

*همین مونده بود که بعد از این همه سال که از خدا عمر گرفتم با آبرو زندگی کردم بچه ام سر میز غذا قاشقش رو برداره ببره خودش بشوره و بیاره!! مامانم یه دست براش قاشق و چنگال گرفته که دسته های رنگی داره و خودش هم مثل آیینه میمونه، حتی لک آب روش میمونه سر میز یه هو دید خودشو نمیتونه ببینه توش! پاشده رفته سر ظرفشویی و میگه: مامان چرا قاشق منو خوب نشستی؟! کاملا هم لحنش محکم و بدون شوخی بود!

 

*شاید درست نباشه... اما دقیقا یه روزه که حس میکنم خدا منو یه جور دیگه دوست داره... حس خوبیه...

 

* دیدی بچه ام هم مثل خودم شد و از دست رفت؟ همین الان رعد و برقی زد و بارون قشنگی شروع شد. رفته بدو بدو کاپشنش رو پوشیده میگم کجا؟!! میگه هیچی همین جام.... رفته واستاده رو مبل پنجره ی پذیرایی رو باز کرده و دستاشو گرفته زیر بارون... میگم سرما میخوری... میگه نه نمیدونی من چقدر بارون دوست دارم... ببین چقدر بوش خوبه! طفلکی... گمونم این خل بازی ها از من بهش به ارث رسیده!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 16:31 | لینک  | 

برای من نوشتی:

 

, khodam kar mikonam kharje kole kune ro midam, joda shim ham dolat behem komak mikone, ranandegi mikonam ehtiyaj be hichi nadaram, khunaro ham dolat mide be man va hezanat ham ba madar ast mage inke pedar sabet kone ke madar salahiyat nadare ke dar morede ma bar axe,
 
Vali be 11 sal pish fekr mikonam, be inke man ba eshgh ezdevaj kardam, khatere to ro khoda ye chizi begu bezar bidar sham, hamash fekr mikonam daram khab mibinam, hameye donya be man migan to sar tari, vali chera? Yani khoda nemibine man daram che zajri mikesham? Yani  Pas khoda kojas

 

همین هایی که نوشتی یعنی خدا باتوئه... پس این همه زن تو ایران که هیچکدوم از شرایط خوب تو رو ندارن آدم نیستن؟ که به خفت تن نمیدن و با نظافت منزل و خیاطی و هزار تا کار سخت دیگه بچه هاشون رو بزرگ میکنن... یا اون زن هایی که جونشون به لبشون میرسه و با همه کمبود ها و حقارت های بعد از طلاق باید دوری از بچه هاشون رو هم تحمل کنن...

آخه قربونت برم... من چی بهت بگم که تو بیدار بشی؟

فقط اینو بدون که من هم یه شب هایی داشتم که فقط گریه میکردم و از خدا میپرسیدم چرا؟ چرا من؟ می پرسیدم مگه من چه بدی کردم؟ برای کدوم گناه کبیره ی نکرده داری منو عذاب میکنی؟ با وجود این که ته دلم شک داشتم اما به زبون مدام گله میکردم که دوستم نداره... که خدا منو دوست نداشته... اما این روزها فکر میکنم... خدا منو دوست داشته... اگر هزار سال دیگه تو اون زندگی میموندم... میشدم یه آدم حقیری که یه لبخند... یه ذره توجه گدایی میکنه... اما حالا من مال خودم هستم... یک آدم هستم با حق طبیعی آدم بودنم! همین کافی نیست که بدونی اون بالا یکی هست که دوستت داره؟!!

کاش پیشت بودم....

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:56 | لینک 

متعاقب شور و اشتیاق ایجاد شده جهت بهم ریختن خانه! یک سری کاغذ پیدا میکنیم که فرمایشات آتیش پاره جان را نوشته ایم. نمیدانم چیزی از این ماجراها را مکتوب کرده ایم یا نه... حالا که نیست و در مهد به سر میبرد کلی دلتنگش میشویم و قصد میکنیم که اینجا بنویسیم... قربه الی ا...!

 

یه شب نشسته رو به نور و هی پلک میزنه.

آتیش پاره: مامان نگاه کن! مسافر داره میاد!

_ من که چیزی نمیبینم!

_ نه خوب ببین پلک که میزنی مسافر میاد!!

 

یه شب دارم براش داستان میخونم.

_ گرگه درسته قورتش داد...

_ درسته؟!! یعنی سرشم قولت داد؟! خیلی آلوده اس! مو هم میاد تو دهنش!

 

آتیش پاره: مامان برام چایی یه وقت پیش درست کن!

من: چی؟!!

آتیش پاره: یعنی قبلا برام چایی بریز!!

 

معمولا یعنی در نود و نه درصد مواقع! وقتی میخوام از جایی که نشستم بلند بشم و آتیش پاره نزدیکم باشه در یک اقدام وحشیانه! میپره رو کولم و تا مسافتی باید ببرمش! خیلی غر میزنم و اینکارشو دوست ندارم. یه روز که دکتر شده و من مریضشم:

_ خب خانوم شما واکسن باید بزنید و باید جراحیه کمردرد بشید! حالا خم بشید.

خب معلومه دیگه خم شدن همانا و سوار ما شدن همانا! و تازه توضیح میده که نه من دکترم اینجوری خوب میشی!

 

یه روز موقع غذا خوردن

آتیش پاره: مامان من فهمیدم غذایی که میخوریم چی میشه...  از اینجا میره پایین (به گلوش اشاره میکنه) هی میره پایین ... میره تو پامون...

 

وقتی ماهی های تازه رو انداختیم تو آکواریوم و هی دنبال هم میکردن.

آتیش پاره (جلوی آکواریوم نشسته و با ماهی ها حرف میزنه): آخه شما که هم قده هم هستید، چلا با هم نمیسازید؟ عینک هم که ندارم! مامان تو که عینک داری بیا ببین اینا چرا با هم نمیسازن!!

 

یه روز که از بیرون اومدیم. چشم بسته میاد تو خونه.

_ مامان. چشام رفت! الان اینجا کجاست؟!

 

تلوزیون تبلیغ میده، بهینه سازی و اینا و آخرش میگه با ما تماس بگیرید!

آتیش پاره: بدو مامان. گفت تماس بگیلیم. شصتاد و یک ساعت و ده باید زنگ بزنیم!

 

یه روز دوستی که اومده بود خونمون و من براش تعریف کرده بودم گلد فیشه ماهی آنجلمون رو کشت خواست از ماهیش دفاع کنه، به من گفت نه بذار من تعلیف کنم!

_ نه.. اینا دوست بودن هی دوییدن... دوییدن! دستش خورد بهش مرد! مرد میدونی چیه؟ یعنی مرد!

 

یه روز جلوی آیینه هی خودشو کج و کوله میکنه بهش میگم چیکار میکنی؟

_ مامان ببین (اخم میکنه) چپ چپ نگاه کردن یعنی عصبانی بشی... یعنی ایجوری میشه راست راست؟! (تو آینه میخنده)

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:23 | لینک  | 

*این روز ها بهترم چون حس میکنم کمی به زندگیم مسلط شدم... انگار عنان و اختیار زندگی که از دستم خارج شده بود داره برمیگرده سرجاش... شستنی ها رو میشورم... تمییز کردنی ها رو تمییز میکنم و هی حس بهتری پیدا میکنم... امروز گاز رو یه جوری تمییز کردم که مدتها بود نشده بود... همه ی اجزاش رو جدا کردم و کلی براش وقت گذاشتم... این ها همه باعث میشه حس کنم دوباره خودمم و خونه ی خودم و انگار همه چی داره روال طبیعی شو طی میکنه...

*سرویس عسلی صبح ها بی نظم میاد... هشت و رب قرارمون بود... یه روز هشت و ده دقیقه... یه روز هشت و پنج دقیقه... و وقتی هم میرسه پایین هر یه دقیقه دو بار تک زنگ میزنه و هی استرس میده بهمون! نمیدونم باهاش چیکار کنم...

*همسایه بالایی امروز اومد و باز چند دقیقه ای به سقف دستشویی خیره شد و رفت... انگار حاجتی چیزی میخواد یا شاید فکر میکنه چند بار نگاهش کنه ممکنه فرجی بشه!!

 

*خسته شدم از این که همیشه حق با منه!

قربون خودم برم! (منبع اینجا!)

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:4 | لینک  | 

راستش نمیدونم من دیر باورم یا همه این حساسیت و توجه رو به خرج میدن... برای من کامنتی ثبت شده بود که شما تو رای گیری نمیدونم چی و اینا این شماره و اینا واسه جشن پرشین بلاگ و اینا ... خلاصه تماس بگیرید. خب راستش من فکر کردم آخه با روزی صد، صد و پنجاه تا بازدید یعنی چی؟ و خب فکر کردم یکی خواسته شماره بده!! این شد که اس ام اس دادم به آقای دوست مدیریت یه بخشی از پرشین و گفت شماره رو بفرست و فرستادیم و تایید شد... حالا تماس گرفتیم... نگرفتیم.. چی شد... چی نشد بماند...

اما داشتم فکر میکردم که چون جشن وبلاگ برتر بانوان و کودکانه... احتمالا هرچی فکر کردید تو اطرافیانتون فقط من وب داشتم و نی نی هم داشتم!! وگرنه نمیدونم چی شده به من رای دادید! (هرچند باید اعتراف کنم که طرفدارای آتیش پاره از دوستدارانه نوشته های من بیشترن) آخه من خودم وقتی خواستم تو نظر سنجی شرکت کنم هی زیر و رو کردم و دیدم کلا مگه چند تا مامان و نی نی داریم؟ حالا این که باقی لیست رو بانوان بدون نی نی ثبت کردم بماند!! (تقلب؟ نه ... من خوانش جدیدی از اسم جشن پیدا کردم!)

حالا اگر شرکت نکردید لااقل برید این جا شرکت کنید و لبریز رو انتخاب کنید که دست کم آمارش بهبود بخشیده بشه!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 9:46 | لینک 

نوستالژی بازی ـ تیر ۸۷:

 


همه تون میدونید که عسلی به "ر "میگه "ل" چند روز پیش داشتم بهش توضیح میدادم که مستقیم نباید به خورشید نگاه کنه چون ممکنه کور بشه.
عسلی: یعنی کوله کول میشه؟!
من (ادا شو در آوردم): آله مامان. کوله کول میشه!
عسلی: (با نگاه عاقل اندر سفیه) کول که اینا این پشته! (کمرشو نشون داد) چشم آدم کول میشه!
من(شرمنده): درسته مامان جون کور میشه!

 

 

یه روز موقع حموم رفتن:
من: بدو دیگه بیا بریم یه دوش بگیریم...
عسلی: چلا منو مثل لباس ها نمیندازی تو ماشین لخشویی تمییز بشم؟!

 


یه روز بدو بدو اومد منو بغل کرد. هی هم زور میزد که از زمین بلندم کنه:
من: ای بابا. کمرت درد میگیره. نمیتونی منو بلند کنی؟
عسلی(کلافه): پس کی میتونم تو لو بغل کنم؟ بزلگ میشم زود بغلت میکنم ها!
من: حالا چرا میخوای منو بغل کنی؟
عسلی(باز از اون نگاه های عاقل اندر سفیه): خب ببینم چجولیه دیگه!

 

 

یه شعر کوتاه برای پدرش گفته که دیگه همه ی اطرافیان گوش کردن و برای پدرش هم بلوتوس کردم. اینجوری شروع میشه:
از تقدیم من، بابا جونم! خیلی دوسش دالم. اما به جز اون! ... (انتظار ندارید که همه اون چند دقیقه رو بنویسم! فقط خواستم بدونید بچه ام چه شاعر بزرگیه!)

 

 

چند روز پیش گذاشتمش خونه خاله اش موقع خداحافظی، داد زد که وایسا من یه چیزی رو نگفتم بهت...
من: بدو دیرم شد...
عسلی: دوست دالم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!
من: گفتن نداره که! خب رو ابرا بودم دیگه!

 

 

از آهنگ های مورد علاقه اش که ریختم تو گوشی و گه گاه میذارم باهاش نانای! کنه، آهنگ "چه جوری؟" محسن و سعید پنتره! یه وقتایی میبینم داره بازی میکنه یه هو مثلا پا میشه نانای کنه، متن ترانه رو بلد نیست، هی زیر لب میگه: چجولی؟ اینجولی؟ چجولی؟ اینجولی؟

 

 

همین الان که پای سیستم داشتم متن این پست رو تایپ میکردم. خانوم خانوما نشسته بود و داشت بازی میکرد و کلی عروسک هم دورش جمع کرده بود:

عسلی: مامان ... جیشم داله میلیزه ها!!

من: خب پاشو برو دیگه! زود باش!

عسلی: آخه یکی علوسیش بود... باشه میلم(رو به عروسکاش) ببخشین وقت نشد! نلید، من الان میام علوسیتون!!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:23 | لینک  |