خیلی وقت بود که آتیش پاره گیر داده بود یه روز با هم کیک بپزیم... نه فرصتش میشد نه حس و حالش رو داشتم... حالا گیرم پودر آماده باشه.. باید حسش باشه یا نه!
بلاخره دیروز تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم... وقتی وسایلش رو آماده کردم کلی ذوق کرد و یه صندلی هم گذاشتم کنار اپن که بتونه به من کمک کنه... و خیلی سعی کردم آدم باشم! مثلا وقتی پوست تخم مرغ رو تو دستش فشار میداد و خوردش میکرد یا وقتی آرد و فوت میکرد! خونسرد باشم و هی به خودم میگفتم عیب نداره! یه دفعه است! خونسرد باش! شانس آوردم کارتون فوتبالیست ها شروع شد خانوم دوییدن سمت تلوزیون و من تونستم تند تند بقیه اش رو تموم کنم.
اینم نتیجه کار ما دو تا! البته من خیلی سعی کردم قبل از انگشت زدن ایشون عکس بگیرم اما خب دیگه...

راستش من میدونم که بچه ها هر جوری که بشن تقصیر ما بزرگتر هاست... میدونم که حساسیت های من این بچه رو اینقدر حساس و وابسته کرده اما یه چیزایی دست خود آدم نیست... یه روز میبینی اشتباه کردی و دیگه نمیدونی برای جبرانش چیکار کنی...
از اولین روزهای که وجودش رو حس کردم همیشه تنها بودیم... خودمون دوتا... ولی اینقدر دوستش نداشتم... وقتی دنیا اومد هم تصور نمیکردم که بشه همه زندگیم... اما حالا شده... به خاطر کمبود های من بوده یا چیز دیگه... حتی یه شب پیش بابا و مامان تنها نبوده. اصلا به غیر از من پیش هیچ کس نمیخوابه... چند ماه پیش برای اولین بار رفت پیش پدرش و شب موند...
من تا صبح خوابم نبرد... باز هم تکرار شد و من واقعا ناراحت بودم که حتی بهونه میگیره بره پیش اون... ولی سعی کردم به خودم بقبولونم که برای هردومون بهتره...
همیشه سعی کردم باهاش صادق باشم تا بهم اعتماد کنه... واسه همین هم چند روز پیش راجع به مسافرت بهش گفتم... بغلش کردم و باهاش حرف زدم... فکر میکنید عکس العملش چی بود؟ از اون روز هی میپرسه پس کی میری مسافرت برای من سوغاتی بیاری، من زیاده زیاد برم پیش باباجونم بمونم!!
بقیه بهم میگن برو مسافرت تا این بچه چند روز ازت دور بشه هم خودش بفهمه که پیش پدرش هم همیشه بازی و تفریح و شهر بازی و اینا نیست... هم اینکه باباش اینقدر تهدید نکنه میبرمش! بیاد دستش که بچه داری اینقدر ها هم آسون نیست...
همه اینا رو قبول دارم و به همین خاطر هم تصمیم گرفتم برم... اما خودم چی؟ فکر میکنید روز اول نه... روز دوم نه... روز سوم... دلم برای بغل کردنش پرنمیکشه؟ مخصوصا اگه بفهمم بهونه میگیره و دلتنگم شده...
شیطونه میگه کنسل کنم همه چی رو...
پ.ن: گاهی وقت ها که میخواهم با خودم رو راست باشم فکر میکنم... که چطور مرا تحمل میکنی؟ بهانه عشق را باور نمیکنم... حرف تازه ای بگو...
امروز بعد از مدتها عسلی رفت مهد کودک. چند شبه که خواب میبینم از من گرفتنش... گمش کردم یا دزدیدنش و چه میدونم ... کابوس هایی تو این مایه ها... گمون میکنم به خاطر سفرم باشه... جریانش مفصله... خلاصه که بخوام بگم میشه این:
از ما چها رتا دوست یکی الان تو نروژه یکی هم بلژیک و ما دو تا هم که ایران هستیم. قرار شد اون دو تا با یه تور اروپایی آخر اردیبهشت بیان یه جایی تو همین کشورهای دوست و همسایه و ما دو تا هم بریم و بلاخره بعد از ۸-۹ سال باز بشیم ماچهار تا!! و خب برای همچین سفری بردن عسلی جز اینکه هم خودش و هم منو اذیت کنه فایده ای نداره.. پدرش هم گفته تاریخ دقیقش رو بگم شاید نگهش داره... هنوز کار خاصی انجام ندادم ولی ناخود آگاه ذهنم به شدت مشغوله... تا حالا بیشتر از یه شب پیش پدرش نبوده و نمیدونم دلتنگم میشه یا نه... اما از حالا این نگرانی خیلی خوب تو خواب هام نمود پیدا کرده...
اگه دور و بری ها اینجا رو میخوندن الان صداشون بلند میشد که: تو داری این بچه رو بدبخت میکنی! چرا اینقدر حساسی... وابسته میشه... ضعیف میشه... آخرش گریه میکنه، نمیمیره که!!
عقلم این استدلال ها رو قبول میکنه اما نمیتونم حسم رو هم مجاب کنم که بیخیال بشه...
راستی مهمونی هم به خیر گذشت... تا آخر شب با هم بودیم و فکر میکنم همه روز خوبی داشتن... هربار که مهمون دارم فکر میکنم اگر همه اینقدر سرشون شلوغ نبود و برای دور هم جمع شدن اینقدر سخت نمیگرفتن ... ما ساعات خوش بیشتری داشتیم...
پ.ن: اینجا نشستم و تایپ میکنم اما حواسم پرته و یه عالمه دلشوره دارم... چرا؟
بعدن نوشت: من به کامنت ها جواب دادم... و میدهم.. اگر خدا بخواهد...
فردا برای ناهار مهمون دارم... مهمونی ناهار خیلی مضطربم میکنه چون سحر خیز نیستم و زود تر از ۸ اگه بیدار شم انگار کوه کندم... همه کارام انجام شده جز بخشی از پختن غذا اما حالم گرفته است.. امروز تو وب گردی خاطرات یه دختر رو میخوندم که تو ۱۷ سالگی منشی یه مردی میشه که زن و بچه داشته و دقیقا همون بار اول مرده بهش یشنهاد میده و اونم میگه قبوله! و بعد ماجرای عشقشون رو با سوز و گداز نوشته بود که وقتی زن یارو میاد شرکت چقدر غصه میخوره! چقدر شبا دعواشون میشه که چرا رفتن مسافرت یا ازش میپرسه کنار زنش خوابیده یا نه.. و بعد با کمال پررویی نوشته بود که اون بیشتر حق داره چون مرده از اول، زنش رو دوست نداشته... ولی ازش جدا هم نمیتونه بشه!
هیچ مردی رو ندیدم که بعد از اینکه زن و زندگیش رو ول میکنه اعتراف کنه یه زمانی این آدم رو دوست داشته! مثل بابای عسلی که کم مونده بود بگه ما سنتی با هم ازدواج کردیم و به اجبار خانواده ها بوده...
حالا گیرم دیگه دوستش ندارم و حاضر نیستم حتی یه روز هم باهاش زندگی کنم باید بزنم زیر همه چی؟ و بگم ما از روز اول همدیگه رو نمیخواستیم؟
دارم فکر میکنم که اون دختر چقدر پست و بیشعور بوده ولی حتم دارم گناه اون مرده خیلی بیشتره...
بگذریم...
برای پربار تر شدن پست هام میخوام گاهی نصیحتتون کنم!!
اگر میخوایید دوستای خوبتون رو از دست بدید وقتی کسی رو برای ازدواج انتخاب کردن ایراد طرف رو بهشون بگید!!
همین امروز من نزدیک بود یکی از دوستای خوبم رو از دست بدم! البته ختم به خیر شد! تازه فایده هم داشت.. منو که میشناسید وقتی ناراحتم فقط کار تمییز کردن تسکینم میده! تو ناراحتیه این قضیه اینقدر قشنگ خونه رو سابیدم که برای مهمونی فردا خیالم راحت شد! وقتی براش تعریف کردم و میخندیدیم بهش گفتم اونقدر از برخوردت شوکه شده بودم که چنان دستشویی رو سابیدم که دوست داری اوقات فراغتت رو بری اونجا فقط قدم بزنی!! اونم پیشنهاد داد که از این به بعد وقتی کسلم و دست و دلم به کار خونه نمیره زنگ بزنم باهام دعوا کنیم...
ولی از شما چه پنهون بدجوری نگرانشم...
پ.ن: آّه پرودگارا! سرخ کردن این بادنجان ها چقدر طول میکشد!! خوابم میاید...
پ.ن۲: قول میدم از دفعه بعد به کامنت ها به رسم قدیم تر ها جواب بدم... امشب تو خواب و بیداری پست زدم! گمونم معلومه!!
یادتونه تو دوران مدرسه به محض اینکه عیدا برمیگشتیم سر کلاس زنگ انشا بهمون این سوژه رو میدادن که بنویسیم؟ حالا بگذریم که معمولا وقت کلاس قد نمیداد انشا ها خونده بشه! چون درس های مهمتری مثل ریاضی و علوم رو همیشه عقب بودیم! میدونم امروز بیست و پنجمه فروردینه و کلی از تعطیلات گذشته... اما شما فکر کنید که مدرسه تق و لق بوده! خانوم معلم نیومده و تازه بعد از چند روز کلاس تشکیل شده! و امروز من میخوام این انشا رو بخونم. با این تفاوت که لازم نیست شما زیاد از قوه تخیلتون استفاده کنید من مصورش هم کردم!
قبل از هرچیزی این آتیش پاره رو ببنید تو حیاط خونه شمال...
القصه...تعطیلات عید ما چندین ساله که کاملا یکنواخت و از پیش تعیین شده برگذار میشه. از چند روز قبل از سال تحویل میریم شمال، پیش مامان اینا و بعد از سیزده بدر برمیگردیم. این وسط یه روزایی میریم مهمونی یه روزهایی هم مهمون داریم. یه زمانی میرسیدیم تهران چند نفری باقی مونده بودن که بریم خونه شون سر بزنیم اما تو سال های اخیر که تقریبا همه اهل فامیل به لطف خدا و بساز بفروش های محترم! ویلا دار شدن اصلا انگار تهران به طور کلی میاد شمال!!
آخرین روز تهران بودنمون تولدم بود اینم یکی از کادوهامه...

مراسم بعدی چهارشنبه سوری بود. بارون میومد چه بارونی. ولی مگه این بچه ها از رو رفتن؟! هر سال سه تا دونه آتیش روشن میکردیم امسال کردنش هفت تا و تقریبا از ۲۰-۳۰ نفری که جمع شده بودیم همه گیر داده بودن که چرا من از کنار آتیش ها میپرم! با چکمه پاشنه دار.. رو زمین لغزنده.. اونم با آتیشی که هی ارتفاعشو زیاد میکنن.. من هم ذره ای تحت تاثیر قرار نگرفتم و به رفتار محتاطانه خودم ادامه دادم تا اولین تلفات رو دادیم. فکرش رو بکنید خانومی که افتاد و ما فکر میکردیم فقط پاش پیچ خورده. چند جای پاش شکسته بود و بعدن متوجه شدیم که سه هفته هم باید تو گچ بمونه!
سال تحویل و سفره هفت سین و چند روز بعدش رو که ندید بگیریم میرسیم به اون چند روز که میخوام بگم. از مدتی قبل از عید تو فکر بودیم عید امسال یه فرقی با هر سال داشته باشه. کلی هم راجع بهش حرف زده بودیم که چیکار کنیم. دست آخر تصمیم گرفتیم یه جایی رو اجاره کنیم. شاید تعجب کنید که آدم با داشتن یه ویلای مجهز و شیک تو بهترین جای شمال چرا باید یه جایی اجاره کنه... حالا بهتون میگم... ما رفتیم تو یه روستایی و یه خونه اجاره کردیم. یه جایی که صدای ماشین شنیده نمیشد... یه طبیعت بکر... خیلی از جاده اصلی دور بود و زمان زیادی برای رسیدن بهش صرف کردیم. اما ارزشش رو داشت...

سه تا ویلا دیدیم تا من این رو انتخاب کردم. البته ویلا که نمیشه گفت.. سه تا خونه روستایی... اولی حیاطش کوچیک بود. دومی بالای کوه بود.. با یه چشم انداز محشر... یه حیاط خوشگل و تمییز اما بخاری نفتی داشت و چند نفری که با ما بودن مدام بهم یاد آوری میکردن که بالای کوه و این قسمت از روستا اصلا گاز نیومده! اما به خاطر بچه ها میدونستم که سرما اذیتمون میکنه و بلاخره بعد از چند ساعت گشتن بین روستا ها سومی رو انتخاب کردم.
یه خونه روستایی ساده و قشنگ. خب میدونید که اونجا کسی خونه مخصوص اجاره دادن نداره. هیچ کدوم ازخونه هایی رو که دیدیم خالی نبود. توش زندگی میکردن و میخواستن چند روزی رو برن خونه فامیل هاشون و خونه رو بدن به ما. یه حیاط بزرگ داشت که شاید متراژش به حیاط ویلای مامان اینا نمیرسید اما یه سمتش یه باغچه سبزیجات بود که از کاهو تا سبزی خوردن توش پیدا میشد. اون سرش یه طویله کوچولو بود که توش یه گوساله سفید مشکی نگه میداشتن. یه کم اینور تر یه جای بزرگ بود که توش مرغ و خروس و غاز و اردک و از این جور چیزا بود...
این انباری اون خونه هست!

فکرش رو بکنید به جای صدای ماشین... صدای حرکت باد لابلای برگ درختا میومد.. صبح صدای خروس بیدارمون میکرد ـ حالا بگذریم که روز اول چقدر بهش بد و بیراه گفتم! آخه ساعت پنج و نیم صبح چنان صداشو انداخته بود تو گلوش انگار ساعت ده صبحه!! ـ یه مرغ بانمک هم بود که ۱۰-۲۰ تا جوجه داشت و هی از اینور حیاط میرفت اونور و جوجه ها هم دنبالش میدوییدن... خلاصه گردش علمی بود برای بچه ها. کیف میکردن. از صبح که پا میشدن تو حیاط بودن و فقط برای غذا صداشون میکردیم... این آتیش پاره من هم که نگو.. اصلا یادش رفته بود که همیشه به من آویزون بوده... حتی اون چند روز خودش غذاشو میخورد! (خیله خب من اشتباه کردم چهار سال و نیمه شه و هنوز من غذا میذارم دهنش... بذارید بقیه اش رو تعریف کنم!) یه روز هم بارون اومد و حسابی سرد شد و من هی به خودم میگفتم خوب شد دور اندیشی کردم و اون خونه سرده رو انتخاب نکردم...
خود خونه هم ساده اما خیلی تمییز بود. قبل از همه چیر کتابخونه پسر خانواده توجهم رو جلب کرد. یه کتابخونه کوچولو اما پر از کتاب های نفیس و کمیاب. اما رختخواب هاشون... وای از این متکا گردهای خوشگل... با پارچه های تمییز و یه دست. اونقدر که من از ملافه هایی که برده بودم استفاده نکردم. فقط ما یه چیزایی مثل دستمال توالت و خمیر دندون مخصوص خودمون و دستکش آشپزخونه و اینجور چیزها رو اضافه کردیم... بدون ماکروفر... بدون چای ساز و ظروف تفلون...
یه سماور داشتن که همیشه روشن بود... با قوری چینی... چه کیفی میداد... بابا هم چای ایرانی گرفته بود که حسابی بریم تو فاز روستا _ حالا بگذریم که میکشتیم خودمونو رنگ نمیداد!!_ خلاصه اینکه اون چند روز زندگی کردیم...
حالا از خود روستاش بگم... کلی آثار باستانی داشت. این پل رو ببینید. وای نمیدونید چه عظمتی داشت. دور تا دورش تا چشم کار میکرد درخت بود و جنگل.

این درخت هم گمونم جزو آثار باستانیش بود! چون میگفتن ۵۰۰-۴۰۰ سالی عمرشه.

این تصویر هم متعلق به درختیه که چند سال پیش قطع کردن و میگفتن که لابلای ریشه هاش چند تا کوزه پر از سکه های طلا پیدا کردن... ما هم کلی داستان براش ساختیم از دزد ها و راهزن ها گرفته تا ... مسافر بدبختی که همه زندگیشو زیر یه درخت چال میکنه که برگرده اما بعد دیگه یادش نمیاد کدوم درخت بوده!

یه روز رفتیم توی جنگل بگردیم وسط راه من و دوستم از بابا اینا جدا شدیم که زودتر برگردیم خونه و... و... گم شدیم!!
خب چون هوا آفتابی بود و ما صدای آدم هایی در دور دست ها رو می شنیدیم و البته رودخونه رو هم میدیدیم اصلا نترسیدیم و تازه کلی هم خندیدیم و دست آخر نیم ساعت بعد از بقیه رسیدیم خونه! البته تو راه این گله گوسفند رو هم دیدیم!

از اونجا که برگشتیم رفتیم چند تا از شهرهای اطراف عید دیدنی! برای سیزده بدر سال هاست که هیچ برنامه ای نداریم یا تو راه برگشتن به تهرانیم یا فقط برای گردش میریم بیرون و برای غذا برمیگردیم خونه... امسال پس از سال ها یه پیک نیک مفصل رفتیم. دعوت شدیم به یه باغ بزرگ خارج از شهر و حسابی دنج و دور افتاده. ۶۰ یا ۷۰ نفر بودیم که خیلی ها رو نمیشناختم اما روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت. چند تا از مهمونا سگ داشتن و خوبیش این بود که عسلی حسابی ترسش ریخت و حتی یکیشونو بغل هم میکرد.
اینم غروب سیزدهم فروردینه نمای شمالی باغ...

این همه اش بود! دست کم برای الان که داریم وارد روز بیست و ششم فروردین میشیم و من حسابی خوابم گرفته، کافیه...
پ.ن: دوستای گلم لینک دونیم رو سر فرصت منتقل میکنم اگر خواستید منو با اسم لبریز لینک کنید اما لطفا حواستون باشه که خیلی ها رو دعوت نکردم اینجا. شما انتخاب شدید چون از دوستای گل من هستید... پس اگر یکی نیست، نیست دیگه! حواستون که هست!
چند ماه وقت لازم بود که باز تصمیم بگیرم بنویسم. اما هنوز و حتی در این لحظه که دارم این وب رو افتتاح میکنم یه سوال مدام تو ذهنمه... اینکه آیا لازم بود وبم رو عوض کنم؟
مهم نیست که جواب این سوال رو دارم یا نه. مهم اینه که شروع کردم! باور کنید همین قدم اول از همه مراحلش سخت تره!!
اسم وبم رو عوض کردم و فعلا! همین رو دوست دارم.
برای انتخابش خیلی وقت نذاشتم چون این جمله سالهاست تو ذهنمه و چند ماه گذشته به این فکر میکردم که دلیل خیلی از مشکلاتم و دردسر هایی که دارم همین فلسفه است!! اینکه حد وسط ندارم.. راستی چرا؟!! چرا نمیتونم؟!
خیلی اتفاق ها افتاده برام و خیلی شب ها تو ذهنم پست گذاشتم! و به خودم گفتم که کاش میشد اینا رو تعریف کنم...
حالا من برگشتم...
ودلم میخواد از صمیم قلب از دوستایی تشکر کنم که تو این چند ماه مدام به من سر زدن و برام کامنت های پر از محبت گذاشتن و جویایی حالم بودن... اسم تک تک تون رو نوشتن خیلی سخته! اونم برای آدمی که تازه از خواب زمستونی بلند شده!
پ.ن: قالب موقتی است!
*من فلسفه ای دارم ، یا خ.الی و یا ل.بریز*
جـنگل همه ی شب سوخت از صاعقه ی پاییز
زین آتش دامنگیر ای سبز جوان پرهیز
برگ است که می بارد ! چشم تو نبیند کاش ،
این منظره را هرگز در عالم رؤیا نیز
هیهات نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز» ؟
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد ؟
وآن هلهله پایان یافت– اینگونه ملال انگیز ؟
▫▫
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سر کش
من فلسفه ای دارم – یا خ.الی و یا ل.بریز
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز – صور تو دمد برخیز
از مجموعه ی « گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »نوشته محمد علی بهمنی
