تبليغاتX
یا خ.الی و یا ل.بریز
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...

 

*وقتی برام کتاب هدیه میارن خوشحال میشم... برای این که فکر میکنم اغلب داشتن یه کتاب بهتر از نداشتنشه... یعنی حتی اگه بدرد یه بار خوندن بخوره خوبه که مال خود آدم باشه... اما بیشتر وقتی خوشحال میشم که ببینم مطابق سلیقه و علاقه امه. چند وقت پیش یه کتاب از "استفنی مه یر" هدیه گرفتم. خیلی شکیل و جذاب بود... همون چند صفحه اول رو که خوندم دیدم قضیه دراکولا و ایناست و خون آشام های جاویدان که یه پسر از این خانواده عاشق یه دختر معمولی میشه و اینا... راستش من اصلا ظرفیت دیدن فیلم ترسناک رو ندارم. کتاب که بدتر هم هست چون بدترین ها رو مجسم میکنی و کلی هم توش غرق میشی و خدا میدونه چند وقت هم طول بکشه... این شد که با کلی شرمندگی توضیح دادم و فهمیدم میتونم برم عوضش کنم... رفتم اونجا برای فروشنده توضیح دادم و بهم گفت فقط این بار! این کار رو میکنه و عوضش میکنه. به جاش دو تا کتاب برداشتم و "شوهر آهو خانوم" و یه کتاب هم از براتیگان عزیزم. "صید قزل آلا در آمریکا" اولی رو به اصرار فروشنده و دومی رو به خاطر خودم. کلی هم پیاده شدم ولی وقتی برگشتم خونه و خلاصه اون رمان ایرانی رو خوندم متوجه شدم که قبلا خوندمش. فقط خدا میدونه چقدر خورد تو ذوقم و چقدر حس بدی بهم دست داد. حالا هر شب یکی دو تا از داستان های براتیگان رو میخونم اما مدام فکر میکنم که چرا حواسم رو درست جمع نکردم و انگار هر بار که یکی از اون داستان ها رو میخونم داغ دلم تازه میشه!

*این دختر خاله ی ما، یه عبارت داره که راه و بیراه استفاده میکنه و یه جورایی همه با این جمله میشناسنش اونم اینه: عاشقتم! لحنشم موقع گفتن این کلمه منحصر به فرده. جوری که ممکن نیست یادت بره. روز تولد آتیش پاره اونقدر اینو استفاده کرده بود که وقتی هفته ی بعد قرار شد بیاد خونمون به بچه ها که گفتم همه میپرسیدن عاشقتم میخواد بیاد؟! حالا بهش میگم اینجا و تو دنیای مجازی استفاده نکن یه وقت فکر میکنن راست میگی! گوش نمیده رفتم دیدم تو چهار تا پستش آخر سه تاش نوشته عاشقتونم! امان از این دهه ی شصتی ها!

*من حتی نمیتونم رویه ی شیر آب رو در بیارم تا دل و روده اش رو ببینم! چطور فکر کردم که میتونم خودم انجامش بدم؟! دیروز رفتم بالا سرش و هی بهش نگاه کردم. ضربه زدم اینور و اونورش کردم! دست آخر بهش گفتم شیر خوبی باش و خودت بگو چیکارت کنم؟ حتی یه جورایی التماس هم کردم که آبروی منو نبره و دربیاد!! اما نمیدونم چرا جوابم رو نمیده. احتمالا شیر دستشوییه ما ضده زنه! چون حتم دارم به محض اینکه زنگ بزنم به این آقای تاسیساتی فوری راهو بهش نشون میده!!

 

پ.ن: چند تا دوست جدید پیدا کرده بودم که یکی دوبار بهم سر زدن و منم یکی دوباری رفتم پیششون حالا چون لینکشون نکردم بهشون دسترسی ندارم... میشه برام کامنت بذارید؟! لطفا؟!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:27 | لینک  | 

گیلاسی میگفت گاهی آدم جاذبه و دافعه اش خوب کار نمیکنه... امروز به این نتیجه رسیدم که گاهی جاذبه و دافعه ی آدم اصلا برعکس کار میکنه!

مثلا کلی به خودت میرسی و میری تویه جمعی و دست آخر حس میکنی تاثیری که میخواستی نذاشتی! برعکسشم میشه امروزِ من! مریض. بی حوصله. با آب ریزش بینی و دستمالی در دست و فین فین کنان... همراهه یه بچه ی شیطون که از سر و کوت میره بالا...

از بانک شماره میگیرم ۱۹۸ و ۳۴ نفر قبل از ما هستند... بیست دقیقه ای آتیش پاره رو تو مغازه های اطراف سرگرم میکنم... خرید آب میوه و تنقلات... برمیگردیم بانک و کنار آقایی مشینیم. بلافاصله سر صحبت رو باز میکنه و هی سعی میکنه با وروجک ارتباط برقرار کنه. همون موقع میفهمم افتادیم تو دردسر! اما به روی خودم نمیارم. اینجاست که جاذبه کلا برعکس عمل کرده و به خودت میگی کاش عمل نمیکرد! و هزار بار به خودت میگی کاش یه انگشتری... چیزی دستم بود!

به وروجک میگه: آبمیوه میخوری؟ خوشمزه است؟ آتیش پاره اصلا روی خوش نشون نمیده و میاد بغل من و میگه: مامان میدونی بچه دزد چیه؟ من ریسه میرم از خنده و برای این که نشنوه میچسبونمش به خودم و یواش میگم چیه؟ میگه همین آدمایی که میخندن و بعد بچه ها رو میدزدن! ته دلم غنج میره که درس هایی که بهش یاد دادم خوب یادش مونده. میگم آره درسته. همینه. از جامون بلند میشیم و فکر میکنم ده نفر جلوتر از ماست و خوشبختانه دیگه نمیبینیمش... کارمون تموم میشه و میریم بیرون. اونجاست!! شوکه میشم و کفرم در میاد. چند قدمی با ما میاد و اصرار و اصرار که شماره تونو داشته باشم. پس شما شماره ی منو داشته باشید! یعنی اینجاست که میگم خاک بر سر این جاذبه کنن!! یه مرد که دماغش رو عمل کنه اصلا از نظر من نباید نگاش کرد. اونم مردی که موهای لخت و خرمایی داشته باشه!! یه هو اسمشم به جای سیامک بذاره سیمین! 

 

*چشمام خیلی بهتره. تقریبا دردش متوقف شده... . وروجک هم به لطف خدا خیلی بهتره... فقط الان خونمون دیدن داره! یک هفته... ده روزه که از گردگیری و آب و جارو خبری نبوده! شبیه سمساری ها شده. خوبیش اینه که کافیه دستت رو دراز کنی همه چی وسطه!! حالا کی من همت کنم و تمییزش کنم... خدا میدونه!

 

*برای احسان نظر میذارم. دو بار پاسخ رو سند میکنم، پیغامی که میده اینه: ورد پرس خطا، دیدگاهتان را خیلی تند تند مینویسید. لطفا کمی آرامتر، آهسته تر... (یا یه همچین چیزی! آدم خوشش میاد که هی تند تند بنویسه و هی پیغام بده لطفا کمی ...)

 

پ.ن: کمبود چیزی را حس میکنم که خودم پسش زده ام! جای خالی چیزی را حس میکنم که خودم خواسته ام نباشد... حال معتادی را دارم که مواد عزیزتر از جانش را ترک میکند... شاید هم گاهی بهتر است معتاد بمانیم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:9 | لینک  | 

در کنار همه ی اندوهی که حس میکنم همین بس که:

*صبح جمعه با چشم درد بیدار میشوم و تا عصر شنبه که بتوانم متخصص پیدا کنم صبر میکنم. در مطب دکتر میفهمم که چشمم به شدت آلرژی پیدا کرده و اگر کمی بد شانس بودم! به قول دکتر باید مستقیم میرفتم اتاق عمل! قطره میدهد. تاکید میکند که تا یک ماه... یک ماه لنز استفاده نکنم. و بعد از آن هم لنز جدید باید بخرم. از عینک متنفرم (البته برای خودم مثلا بر عکس فکر میکنم به آقایون عینک هم میاد هم میره!) تازه در صورتی است که بعد از یک ماه چشم هایم بهتر شده باشد.

نتیجه گیری اخلاقی: اگر در خیابان از کنارتان رد شدم و نشناختم. خودمم شک نکنید!

*جمعه مهمان دارم و میخواهم گیج نباشم. بی حوصله نباشم اما برای پختن عدس پلوِ، عدس های پاک کرده و شسته را با برنج  قاطی میکنم! در نتیجه همه را دور میریزیم و دوباره از نو... عدس...

*در فروشگاه میخواهم با کارتم پول پرداخت کنم ارور میدهد. نقدی میپردازم. در خانه میخواهم تلفنی قبض پرداخت کنم ارور میدهد در نتیجه باید یک روز را در بانک حرام کنم!

*پدر آتیش پاره تماس میگیرد ما مطبیم می آید دنبال وروجک، به اجبار همراهشان میشوم. بی برنامه میرویم تیراژه و چند ساعت از بدترین ساعت ها را تجربه میکنم و مدام به خودم میگویم من چطور با این آدم زندگی میکردم؟!!

*متنفرم از مرد هایی که مدام میپرسند کدام رستوران بروم؟! کجا بروم؟؟ چی میخوری؟! و حتی وقتی واضح و روشن میگویی کجا، سر از یکجای دیگر در می آوری و درست موقع سفارش غذا یادشان میرود که بپرسند چه میخوری!!!

*صبح یک شنبه عجله دارم برای درست کردن چای و رفتن به بانک. پیمانه چای را چند میلیمتر! فقط چند میلیمتر اینور تر خالی میکنم. اپن میشود چایخانه! بی حوصله رهایش میکنم که چای را دم کنم. آب نجوشیده را باز میکنم روی چای ها!

*حالا میرویم بانک. از حالا بهانه های آتیش پاره. بی حوصله گی من. چشم دردم. کور سوی امید میشود بانک پارسیان که شاید خلوت باشد!

*آخرش میشود یک دختر خاله ی عزیزکرده که نمیداند حتی ایمیل چیست و جمعه را با هم برایش وبلاگ باز میکنیم. به این آتیش پاره ی دوران شهرزاد هم سر بزنید که دلگرم شود برای ادامه ... .

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:10 | لینک  | 

 

 

...

 

گفتن ندارد که حالم خوش نیست و حوصله ام را گم کرده ام و میلم به نوشتن کور شده...

گفتن ندارد که از هر رویدادی که خارج از پیش بینی ام رخ داده به شدت آزرده ام و دلزده...

گفتن ندارد که اشک هایم هر جایی و به هر بهانه ای جاری میشود بی آنکه ذره ای از غصه ام کم کند...

گفتن ندارد که از دست هیچ کس کاری بر نمی آید...

جز خودش...

خواستم بدانید هستیم... زنده ایم... شکر...

 

 

پ.ن: ببخشید که مجبور شدم نظرات را تاییدی کنم، آن هم من که به شدت با این قضیه مخالفم... قطعا موقتی است... فعلا تحملش کنید تا هضمش کنم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 10:28 | لینک  | 

 

*تلوزیون داره آهنگه یار دبستانی من رو میده. آتیش پاره ذوق زده: مامان! بدو بیا  داره شعرِ موسبی رو میده!

بعد شروع میکنه به خوندن: چوپه الف در سله ما! بُضغِ منو آره منی!

و کلی هم حرکلات موزون و اینا...

 

*عادتش دادم یه موقع های خاصی که فقط اون میدونه و من دو تایی دعا میخونیم. چیز خاصی یادش ندادم که بگه چون دوست داشتم هرچی که واقعا تو ذهنشه بخواد. معمولا خودم با شکر گذاری و تشکر شروع میکنم.

آتیش پاره: دونه دونه هرچی که به چشمش میخوره رو اسم میبره و واسشون تشکر میکنه! و بعد: خدایا همه زنده باشن. ملیض نباشن. حتی آمریکا هم نمیره!

(اینطور حدس میزنم که به خاطر شعار های این چند روزه است! و فکر میکنم چه حسی داشته که فکر کرده باید برای اونا هم دعا کنه...)

 

*تلوزیون با این موسیقی های حماسی داره تصاویر تسخیر لانه جاسوسی رو نشون میده. داریم نهار میخوریم. آتیش پاره یه هو مکث میکنه و با یا ژستِ با نمکی دستش رو تکون میده و میگه:

_ مامان ببخشیدا؟! الان کسی مرده؟! یعنی باید خوشحال باشن یا ناراحت؟!!

 

*شب گذاشتمش رو پام بخوابه تصاویر راهپیمایی ها پخش میشه بلاخره اون سوال سخته رو میپرسه:

آتیش پاره: مرگ بلگ آمریکا خوبه؟

_ (چی بگم؟ بگم خوبه؟!) منظورت چیه مامانی؟

_ خب یعنی خواستیم رای بدیم بگیم ملگ بلگ موسبی؟

_ نه مامان جون اون ماله آدم بد هاست. برای اونایی که بدجنسن میگن.

_ خب آمریکا آدمه؟! نیست که! ملگ بلگ تهران ها!! خوبه؟! (میخنده)

میخواستم بهش بگم نه ما خوبیم! ... بعد فکر کردم براش توضیح بدم که اینجا امریکا فقط منظور آدم بدهای آمریکان... بعد خواستم بگم اصلا شعار مرگ خوب نیست... زنده باد قشنگه... و هزار تا چیز دیگه... اما برای یه وروجک 5 ساله که نمیشه این همه رو توضیح داد... واسه همین فقط خندیدم و گفتم چشاتو ببند دیر شد...

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:54 | لینک  | 

 

شیر آب دستشویی چکه میکنه و بد جوری رو اعصابه! من میدونم که باید واشرش رو عوض کرد... حالا کسی هست که بتونه در یک کامنت برای اینجانب توضیح بده چطور میتوانم این کار را انجام بدهم؟!

انتظار ندارید که برای یه واشر هفت هشت تومن پیاده شم؟ تازه بلاخره چی؟ باید رو پای خودم وایسم یا نه؟!!

پ.ن: چون این یک پست نیست، کامنت ها را در پست پایین ثبت کنید!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:37 | لینک 

این پستم یادتونه؟

"حالا منو تصور کنید!":

روز سه شنبه متوجه شدم بین دو تا کتفم درد میکنه یه درد عجیب و بی دلیل. اهمیتی ندادم. چهارشنبه مهتاب مهمون داشت و من هرچی که میگذشت متوجه میشدم که دردم بیشتر میشه. به خاطر اینکه نمیتونستم به جایی تکیه بدم، حتی نمیتونستم ببشینم. صدای همه در اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم بلاخره قرار شد همراه یکی از آقایون محترم و مهربون برم درمانگاه! کلی تو صف دکتر معطل شدیم. جلوی هر اتاق یه چراغ بود که شماره مریض ها رو نشون میداد. من هم هی به قبضم نگاه میکردم و هی میدیدم مریض میره و میاد ولی شماره عوض نمیشه. کلی هم آدم منتظرن که همه شون شماره هاشون قبل از منه... ناگهان تصمیم گرفتم برم ته و توی ماجرا رو دربیارم و متوجه شدم که شماره انداز خرابه و بقیه مریض ها هم برای دکتر پوست نشستن!! هرکی میاد میتونه بره تو!! "حالا منو تصور کنید!"

رفتم و کلی توضیح دادم و اونم کلی توضیح داد، دکتر رو میگم! کلی آزمایش و سونوگرافی نوشت. نسخه رو گرفتم اومدم بیرون. جلوی یکی از داروخانه های سر راه وایستادیم رفتم داروهامو بگیرم. صندوق: میشه چهل و هشت هزار و پونصد و پنجاه تومن! "حالا منو تصور کنید!"

نگو هرچی نوشته خارجیه و بیمه هم شاملش نمیشه. چند قلم از این ویتامین ها و اینا رو حذف کردم و کلی با خانومه داروخونه چی! بحث کردم و بلاخره اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود و منم در ماشین رو باز کردم و همون لحظه متوجه شدم که یه ماشین هی بوق میزنه. نمیدونستم کدوم یکی از ماشین هاست اما دیگه داشتم بد قاط میزدم. با عصبانیت داروها رو پرت کردم رو داشبورد و در رو بستم و خواستم بد و بیراه بگم که دیدم یه آقایی با از این موهای سیخ سیخی و نیشی تا بناگوش باز! به من نگاه میکنه و میگه: ببخشید خانوم مثل اینکه اشتباه نشستید!!" حالا منو تصور کنید!"

نه جونِ من تصور کنید! دهن باز! هاج و واج! به جلوم نگاه کردم دیدم اون ماشینی که بوق میزنه اتفاقا داره تو آیینه نگاه میکنه! و برای من بوق میزنه! نمیدونم چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و شرمنده دواها رو بردارم و هی عذرخواهی کنم و پیاده بشم و تازه آقای مو قشنگ هم هی میگفت: البته ببخشید که اینو گفتم ها!

پیاده شدم و دوییدم سمت ماشین جلویی. آقای محترم هم عصبانی: شما حواستون کجاست!؟

ـ خب آخه هوا تاریک بود..(خنده).. ماشین ها تیره بود..(ریسه)... عصبانی بودم از داروخونه.. (هر هر) ..دیدید چی شد!.. (ها ها).. مگه میتونم نخندم و مثل آدم عذرخواهی کنم!! "حالا منو تصور کنید!"

 

حالا اینو داشته باشید که دیشب تو مهمونی این آقای محترم که اون روز کلی با من دعوا کرده و ماجرای گیج بازیِ منو برای همه تعریف کرده، ماجرای گیج بازیِ خودش رو تعریف کرده که رفته خرید کرده و تو یکی از خیابون های شلوغ رفته بشینه پشت فرمون که دیده فرمون نیست... انگار داخل ماشین عوض شده! و آدم های اطراف دارن با یه لبخند معنی دار نگاهش میکنن و تازه فهمیده که به جای صندلی جلو نشسته صندلی عقب و تازه داره دنبال فرمون و کلاچ و ترمز میگرده!!

نه ترو خدا ایشون رو تصور کنید!!

 

 

بعدن نوشت: دوستان گلم من حالم خوبه. این پست و مریضی و اینا ماله اردیبهشت ماهه! خب من که لینکش رو گذاشتم... خانوم دکتر هم که کلی دعوامون کرد!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:0 | لینک  | 

به مناسبت تشریف فرماییه  دنیا جون بطور ناگهانی و غیر منتظره! دیشب مهمون داشتیم ولی به خاطر مریض بودن اکثریت و سر کار رفتن و اینا تا یک بیشتر طول نکشید...بعد از شام هرکی یه جایی ولو شده بود و شروع کردیم به رد و بدل اطلاعات شاعرانه و لطیف! شنیدنی! دیدنی!

برای این که شما هم بی نصیب نمونید براتون دو تا از شعر های ناب رو مینویسم که لذت ببرید:

ـ من از عرقب نمی ترسم ولی از سوکس میترسم!

لُتیلِ لاملُفَت از پس دیفال می آید!

 

ـ من افتخار میکنم من پرتقال میخورم.

پس من دو کار میکنم هم افتخار میکنم هم پرتقال میخورم.

اِ... تو دو کار میکنی؟ هم افتخار میکنی هم پرتقال میخوری؟!

آری دو کار میکنم هم ... (ادامه دارد!)

 

دقت داشتید چه شب پر باری داشتیم؟!!

 

 

پ.ن۱: تو جشنه اون روز! آخر مراسم که داشتیم سالن رو ترک میکردیم دیدم یکی داد میزنه: مهتاب خانوم! مهتاب خانوم! برگشتم دیدم دو تا آقان که نمیشناسمشون. گفتم من خاطره ام مهتاب اونجاست. دیدم کلی خوشحال شد و باز سلام و علیک و تازه شناختمش که منصوره و تو فرفر دیده بودمش... به مهتاب میگم از قرار ما واقعا شبیه هم هستیم! راستش تو فرفر آواتاره من عکسه خودمه و روزی که گذاشتمش کلی آدم کامنت گذاشتن که چرا عکس مهتاب رو گذاشتی؟!!

پ.ن۲: قرار بود لینک همه مهمونا رو بذارم... اما نمیذارم!  (مخصوصا تو که نصفه شب اونطوری منو ترسوندی!) حالا بگید احساسات فمینیستی! یا هرچی! دوست دارم ... همینه که هست!!

 

پ.ن۳:ساده ای... زودباوری... یا منو نشناختی! اگه فکر کنی حالم خوبه و شادم!!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 12:2 | لینک  | 

*روز چهارشنبه بطور قطعی قرار گذاشتیم که برای مراسم پ.ر ش.ی.ن بلاگ بریم. قرار بود مرمر هم بیاد که زنگ زد و گفت که اونجا همدیگه رو ببینیم. کلی هم دلم براش تنگ شده بود... یادم رفت امانتی شو ببرم، به خودم گفتم شاید هم بهتر شد که بیاد خونه و بهش بدم... شری هم دقیقا یه ساعت بعدش زنگ زد و همین رو گفت. وروجک ها رو حاضر کردیم و رفتیم سر راه (البته اگه سعادت آباد رو سر راهه ویلا دونست!) آقای ویروس رو سوار کردیم (آنفولانزا گرفته بود. کاملا هم جدی!) وقتی رسیدم هنوز چهار نشده بود و فکر میکردم خب خوبه که به موقع رسیدیم وقتی هم که آقای همراه همون جا جای پارک پیدا کرد کلی خوشحال تر شدیم. اما وقتی مراسم ساعت 4 شروع نشد فهمیدیم که خوش حالیمون بی مورد بوده! طبعا چون جشن برای بانوان و کودکان بود اونجا کلی بچه بود که با ذوق و شوق میدوییدن اینور و انور... یه پارک کوچولو هم بود که اون یه ساعت معطلی رو آتیش پاره و دختر خاله اش هم اونجا سر کردن...

به هر حال خیلی سخت نگذشت. بچه های فرفر یکی یکی رسیدن و اونقدر تعدامون زیاد شده بود که کافی بود بخوای با هرکی یه جمله حرف بزنی یه ساعت تموم میشد دیگه!

مرمر چند تا از دوستاش رو بهم نشون داد که بچه های وب دار! بودن و من بعضی هاشون رو میشناختم و جالب اینه که بگم به طرز وحشتناکی با تصویری که تو ذهنم داشتم متفاوت بودن... این قسمتش شکست بدی بود!

سرانجام در سالن باز شد و برای اینکه بتونیم نزدیک هم بشینیم چهار ردیف آخر سمت چپ سالن رو اشغال کردیم! (اینو گفتم که اگه وبی، جایی، عکسی، چیزی زده دنبال من تو اون چهار ردیف بگردید!) حالا این فرفریون چه کارها کردند بماند. شری هم رسید و خیالمون راحت شد. مراسم داشت تموم میشد و هی همه میگفتن چرا یکی از ما ها جایزه نگرفت بتونیم بترکونیم! که زد و آقای مو قشنگ رو صدا کردن... کم مونده بود خودکشون کنن... اونقدر دست زدیم براش که برای چند کلمه حرف خواهش میکردن ساکت شیم!

این بود مراسم... نه ببخشید یه جایی هم بچه های وبلاگی رو خواستن بیان رو سن... ما هم هرچی به آتیش پاره گفتیم بیا تو هم برو ... گفت الا و بلا من میترسم... تو هم بیا... گفتم آخه یه دونه مامان هم اون وسط نیست... خلاصه راضی نشد که نشد... مراسم که تموم شد... و به نی نی ها یکی یه دونه کادو دادن... حالا هی اصرار و اصرار که منم میخوام...  بعد از مراسم رفتم میگم روح ا... دستم به دامنت بیا جواب اینو بده! بنده خدا رفت و برگشت و گفت نیست... با آبمیوه و کیک راضیش کردیم.

خیلی خیلی خوشحال بودم که یه سری از دوستان رو دیدم که تا حالا ندیده بودم و دوست داشتم یه بار ببینمشون...  یه سری از بچه ها هم بودن که تو قرار های فر فری میدیدمشون و دلتنگشون بودم و اینجا دیدمشون...

از رهنما خوشم میاد... هرچند تقریبا همه میگفتن باید یکی دیگه رو میذاشتن و من نمیدونم چرا... اما پاوه نژاد خیلی خوب بود... خوش تیپ تر از اونی بود که فکر میکردم...

از اونجا یه راست رفتیم مهمونی و جوجه کباب مهمون این جانب! و جاتون خالی قیلون که به من هیچ ربطی نداره و تا سه صبح حکم و باخت و سر و صدا که من پاشدم وروجک رو زدم زیر بغلم و رفتم خوابیدم. یه بار شیش بیدارم کردن که بریم کله پاچه؟ گفتم خدا خیرتون بده بذارید یه چرت بزنیم... هشت خوبه.... گفتن نه پیدا نمیشه ... گفتم اون با من... هشت رخصت دادم و دو تا از آقایون ... خواب آلود و تلو تلو خوران رفتن کله پاچه و دیگه ما هم به ناچار بیدار شدیم چون وروجک خواب بود گفتم یه راست بیایید اینجا که من نیام پایین. اینا تا صبح نخوابیده بودن ولی انگار نه انگار... نمیدونم چرا من نمیتونم بیخوابی رو تحمل کنم!

یه ساعت بعد یه هو شری گیر داد که الا و بلا بیا دکوراسون خونه رو عوض کنیم. ما هم حرف گوش کن گفتیم چشم. تا ساعت دو _سه که گرسنه بشیم و بشه غذا خورد! مشغول بودیم و هرکی بعدش رسید هی گفت وای چقدر خوشگل شده... چقدر عوض شده...

عصر هم رفتیم پایتخت گردی و شام هم فست فود مهمون شری بودیم و سر شب هرکی رفت خونه خودش. سر شب که میگم ده شبه. خب برای این قوم شب زنده دار میشه سر شب دیگه! خداروشکر همه شنبه صبح باید میرفتن سر کار!

حالا متناقض هاش که هی برای من کامنت گذاشتید که بگو و بنویس... گفتن نداره... شما خوشی هاشو بخون... بذار جاهای بدش بمونه برای خودم... (هرچند کنجکاوی اصلا ماله بشره!)

 

*بابای وروجک، بچه رو ساعت سه و نیم آورد. این بار هم همونطوری عصبی و بی حوصله بود... بهش گفتم کجا رفته بودی مامان؟ گفت رفته بودم یه جای بالای بلندی! که میله داشت و تو تابلوش گفته بودن دست نزنید خطلناکه! بالاش جنگل بود... رفتیم دنبال خرگوش ... ولی نبود... باد هم میومد سرد بود... تازه یه تاب بزرگ داشت ولی تاب نبود ها لبازم(لوازم) ورزشی بود... یه روباه هم اون دور ها راه می لفت! خب با این اطلاعات دقیق نیست من کاملا فهمیدم که کجا رفتن، بهم میگه قول میدی یه بار دیگه هم با تو بریم؟!!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هزار بار بغلش کردم و گفتم خدایا ممنونم که این فرشته کوچولو رو بهم دادی. بهم گفت خیلی دلت تنگ شده بود؟ گفتم آره و کلی براش دلقک بازی در آوردم و کلی خندوندمش که چطوری منتظرش بودم و هی میخواستم زودتر بیاد...

 

پ.ن: دقت کرده ای؟ این روزها هیچ معجزه ای رخ نمیدهد! بیهوده به انتظار نشسته ایم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:53 | لینک  | 

"ترس"

 

فقط حرفِ بردن بچه است برای یک هوا خوری کوتاه مدته نیم روزی... حاضر که میشود هر دو پایین هستیم... جلوی در و او هنوز نیامده است...

میرسد و جلوی پایمان ترمز میکند. سلام میکنم... جوابی ندارد... اخم کرده و از چیزی که نمیدانم چیست خشمگین است... هول میشوم... سخت مضطربم... بچه را سوار میکنم و آنها میروند...

من به دور شدنشان نگاه می کنم و به خودم میگویم:

دیگر نمیتواند به تو آسیب بزند... حتی نمیتواند سرت داد بزند...

نمیتواند تحقیرت کند...

از چه میترسی... از چه میترسی...

محکم باش... محکم باش...

اما ساعت ها میگذرند...

دلشوره دارم...

و هنوز بچه را نیاورده است...

 

و من فکر میکنم چقدر میشود از یک نفر ترسید که یک آن ... یک اخم...

اینطور ویرانت کند...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 15:0 | لینک