تبليغاتX
یا خ.الی و یا ل.بریز
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش... من فلسفه ای دارم...

 

 "قلبونش برم!"

 *نشسته جلوی تلویزیون یه کلمه هایی میگه و میخنده!

من: چی میگی میخندی عسلک؟!

آتیش پاره: چلا آخه این اسم ها رو گذاشته؟

من: کی؟

آتیش پاره: خدا! چه اسم های مسخله ای گذاشته خدا! ... کنترل... فردا... دیشب... آزادی... کباب... حموم... وی سی دی!! خیلی مسخره ان!

 

*من دارم آشپزی میکنم. هی میاد و میره. میگم روغن میپره روت نیا. شروع میکنه چیزهای عجیب و غریب زیر لب گفتن. میگم: غر نزن اینقدر برو بذار حواسم جمع باشه!

آتیش پاره: تو باید بترسی!

من: چرا؟!

آتیش پاره: خب من دارم فضایی حلف میزنم! الان یه آدم فضایی ام... بترس دیگه!

 

*عمو پورنگ یه شعر بانمک داره که منم دوستش دارم و وقتی شروع میکنه آتیش پاره صداشو زیاد میکنه و مشغول حرکات موزون میشه. اسمش هدیه است. بعد یه جایی میگه: هدیه به خانوم یا آقای معلم، نظم و ادب یا یه انشا، با موضوع پول بهتره یا علم!

آتیش پاره: پول بهتره یا چی؟

من: علم!

آتیش پاره: علم دیگه چیه؟!

من: یعنی درس خوندن! چیز یاد گرفتن.

آتیش پاره (شونه میندازه بالا و خونسرد میره سراغ حرکات موزون): منکه میگم پول!!

 

*یه کتاب داستان بزرگ خریدیم که توش داستان های قدیمی هست و هر شب یکی از داستان ها رو دو تایی میخونیم. یه شب که بدقلقی میکرد واسه خواب گفت میخواد خودش یکی از داستان ها رو بخونه. بعد حالا داستان رو که پس و پیش یادشه هیچی... میخواد کتابی بخونه:

آتیش پاره: روزی بود. یکدانه شاهزاده خانوم بود که اسمش الیکا بود. او داشت میلفت تای باغ (توی باغ!) ولی بَهشَت شد! (وحشت شد! یعنی ترسید!) و دید آن جا یک قارباغه (قورباغه) هست!

از قرار ایشون فکر کردن که چون مثلا به خونه میگیم خانه... یا به صبحونه میگم صبحانه... باید به توی باغ بگه تای باغ و به قورباغه بگه قارباغه تا کتابی بشه!!

 

*دارم آدرس یه جایی رو پشت تلفن میگم. قطع که میکنم می پرسه:

آتیش پاره: مامان گفتی گوشته کجاست؟

من: نگفتم گوشته کجاست! این آدرسه سازمان گوشت! تو نمیدونی چیه!

آتیش پاره: چلا میدونم! همونجایی که گوشتا رو تیکه میکنن!!

 

 

 پ.ن: ما شاا... .

 

بعدن نوشت: جی میل... جی تاک... یاهو مسنجر... همه شون جان به جان آفرین تسلیم کردن! خب من الان چیکار کنم؟! یکی بود... یکی نبود!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:59 | لینک  | 

 

"در انتظار آمدن قطارم

قطاری که مسافرم در آن نیست

من هم در ایستگاه نیستم

روی ریلم

سر نهاده بر زمین

در اندیشه آسمان

که آیا میبخشد بر من؟!"

 

باز زود قضاوت کردید ها! کی گفت قصد دارم بمیرم؟!!

خاطرات شخم میزدم! یکی از پست های سه سال پیشه! جل الخالق! عجب خنگی بودم!!

 

 

پ.ن۱: خوبم... یعنی نسبت که بخوام بگیرم اصلا عالیم...

پ.ن۲: هی دارم چیزهایی که نوشتی رو میخونم... هی بالا و پایینش میکنم... "مرسی دیوونه! مگه میشه آدم تو این جور مواقع به داشتن یکی مثل تو فکر نکنه!؟"

پ.ن۳: هرکی فکر میکنه من باید ازش عذرخواهی کنم وقت تموم شد. کامنت خصوصی هم نذارید! من که همیشه تو مایه های عذرخواهی نیستم! "همینه که هست!"

 

 

بعدن نوشت: این آقای گرگ بیابون که تو جیب هم جا نمیشه و هری صداش میکنن یه سوال خیلی مهم  مطرح کرده: برای خودکشی نکردن

به یکی که بخواد خودکشی کنه معمولا کدوم اینا رو می گن:

می گن "این کارو نکن زندگی خیلی زیباتر از این حرفاس"؟

یا می گن "این کارو نکن زندگی اصلا ارزش این حرفا رو نداره"؟

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:16 | لینک  | 

بدینوسیله من از خانواده ی محترم لبریزی ام عذر خواهی میکنم که پست قبلی ام باعث ایجاد احساساتی نظیر ناراحتی، نگرانی، دلگیری، خشم، غضب و... اینا در ایشان شده است!

از خواهر عزیزم عذر خواهی میکنم...

از مادر عزیزم عذرخواهی میکنم...

کلن من عذر خواهی میکنم...

 

گمونم جا داره از یه نفر دیگه هم عذرخواهی کنم... اما چون مثل شو های صدا سیما میشه که هی میان میگن جا داره در اینجا از فلانی تشکر کنم... جا داره... جا نداره...

من تشکر و تاثر و ندامت خودم رو ابراز میکنم... انشاا... مقبول بیافتد!!

 

پ.ن: تقبل ا...

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:6 | لینک 

 

از صبح ناخوشی ام را حس میکنم اما به خودم میگویم میتوانم از پسش بربیایم. عصر که میشود دیگر نمیتوانم تحمل کنم. آتیش پاره کارتون نگاه میکند. کنارش دراز کشیده ام. از این پهلو به آن پهلو میشوم و درد دارم. فکر میکند بازی میکنم! کوسن ها را روی کمرم میچیند و سوارم میشود! حتی حس ندارم دعوایش کنم... یک ربی تحمل میکنم... بعد حس میکنم تهوع ام را تشدید کرده... ناچار دعوایش میکنم و میروم دستشویی تا دل و روده ام را بالا بیاورم. از صبح و یک لیوان چای، چیزی نخورده ام. از ترس تهوع! و یاد توصیه های کارشناسانه ی خودم می افتم که اینجور مواقع وقتی طفلک میگوید "مامان نمیخورم... اگه بیالم بالا چی؟!!" من میگویم نه عزیزم بخور! تازه بیاری بالا چیزی نمیشه که! ترس نداره!!

بعد به زحمت غذا درست میکنم... بوی غذا حالم را بهم میزند... با نینتندو آتیش پاره را سرگرم میکنم و خودم روی کاناپه دراز کشیده ام... اما نمیشود به بچه فهماند که مریضی... که مدام صدایت نکند... که حتی نمیتوانی سرپا بایستی...شامش را که میدهم به هوای فردا که نمایش عروسکی میروند زود میخوابد. دلم میلرزد و هی فکر میکنم اگر صبح حالم بدتر شود و نتوانم ببرمش حتما خیلی ناراحت میشود...

آتیش پاره خواب است... امیدی به تلوزیون نیست... کلی فیلم ندیده دارم... یکی را انتخاب میکنم نمیدانم چند دقیقه میگذرد... دل درد دارم... اصلا حالم یکجور عجیبی است... خاموشش میکنم و میروم توی تخت دراز میکشم... ساعت حتی یازده هم نشده... خوابم نمیبرد... دست میبرم تا کمی پشتم را ماساژ بدهم! بیفایده است. این قدیمی ها هم گاهی حرف های بیخودی میزنند! "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!"

حس میکنم حالم بدتر و بدتر میشود... چشمهایم میسوزد...توی آیینه درجه تب وروجک را روی پیشانی ام تست میکنم... تب دارم... سی و نه، چهلش هم کمی رنگی میشود...  

برمیگردم توی تخت... کمی که میگذرد سردم میشود... آنقدر که عرق سردی تمام بدنم را پوشانده... دیگر حتی نمیدانم گرمم است یا سردم!...حالا دیگر حتی نمیدانم مرکز درد کجاست... یک لحظه فکر میکنم شاید حتی سنگ کلیه ام است که حرکت کرده و این درد غیر قابل تحمل مربوط به دفع سنگ است... .

بعد در این درد بی پایان، حس مرگ نمیدانم از کجا به مغز ناقصم خطور میکند. اولین بار نیست...به خودم میگویم اگر بمیرم... این طفلک فردا صبح چکار میتواند بکند؟ بعد دلشوره میگیرم... به خودم میگویم شاید یکی زنگ بزند و... هرچقدر فکر میکنم یادم نمی آید کسی باشد که به من زنگ بزند... حتی شهرزاد هم بیماری وروجک را گرفته و میدانم که سر کار نمیرود و زیر سُرم بوده است و خدا میداند کی بیدار شود... بعد هزار بار وسوسه میشوم که به یک نفر بگویم صبح بیدارم کند... که قبل از آتیش پاره بفهمد من مرده ام!! اما سناریویی که نوشته ام به نظرم کمی سیاه می آید... به خودم میگویم خودت را باخته ای پاشو خجالت بکش... بلند میشوم... لپ تاپم را می آورم... ولو می شوم... گودر صفر میکنم!... یک جاهایی حتی یادم میرود درد دارم... جواب احوال پرسی ها را میدهم... سرانجامِ چیزی را روشن میکنم... وب میخوانم...کامنت میگذارم...

و زنده میمانم!

هرچند تا صبح با درد و کابوس سر میکنم...

 

 

پ.ن1: باز خون دماغ شدم و سردرد های قطع نشدنی... حالا دیگر حتم دارم صرفا عصبی است و لاغیر!!

پ.ن2: خوبی اش است یا بدی اش نمیدانم...  همین جی تاک را میگویم... که وقتی تعریف میکردم، نمیدانستی دارم گریه میکنم... بلند بلند...

 

 

بعدن نوشت: مسبب بیماری همان ویروس آتیش پاره است! دوستان دکتر در دسترس نبودند و وقتی هم که ایشون رو پیدا کردم نسخه ای دادند که نیمه های شب هیچ جوری نمیشد تهیه اش کرد! این شد که تا صبح مردیم و زنده شدیم...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 19:7 | لینک  | 

*دراز کشیده جلوی تلویزیون که بخوابد.. با صدای فوتبال و حواشی و تشویق ها و آه و حسرت حضار و ...
می گویم: چطور با این همه سر و صدا می خوای بخوابی؟
می گوید: من عادت کردم. هر روز با سر و صدای تلویزیون و بازی های دخترم و .. می خوابم. الان دیگه آمادگی اینو دارم در بدترین شرایط، در شرایط جنگی و صحرایی و ... بخوابم.
می گویم: شرایط جنگی هم الان سر رسید.
دخترش می پرد رویش می گوید: ماااااامان................

 

* اینم همون نت شرایط جنگی که گفتم دنیا جونم زحمتش رو  کشیده و دوستانی هم شاد شدن! لینک مطلب این جا ست.

 

* ما خوبیم... از عصر روز چهارشنبه حوالی هفت شب... وروجک تونست او آر اس رو نگه داره و بالا نیاره و بعد کم کم مایعات دیگه و الان میتونه غذا بخوره... شهرزاد اومد پیشمون و من تونستم برم دوش بگیرم و این باعث شد که به خیلی حالم بهتر بشه... دیشب هم به لطف تعطیلی جی تاک و عدم گودر خوانی! خوابیدیم و جبران شد...

 

 

پ.ن۱: خیلی خیلی ممنون بابت همه ی مهربونی هاتون... میومدم سر میزدم و میخوندم... شرمنده که فرصت نشد جواب بدم... فقط خواستم بدونید که چقدر حس خوبی بود... کامنت های خواننده های به قول خودشون خاموش که دیگه نگو... ممنون... ممنون دوستان...

پ.ن۲: دارم فکر میکنم به محض اینکه دیدمتون بخوام یه چیزهای دیگه ای رو هم پیش گویی کنید... اصلا میگم شما از این پیش بینی های خوب کن قیمتش رو من میپردازم! فقط بگید چند؟!

 

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 13:26 | لینک  | 

 

دیشب ساعت نه که دل درد گرفتی و کمی بعد تهوع شروع شد... رفتیم درمانگاه. خدا میدونه که وقتی برای نزدن آمپول گریه میکردی... به من چی گذشته...

بعد که برگشتیم خونه... گفتن تا صبح میخوابی اما من بالای سرت بیدار نشستم... نمیتونستم بخوابم... نمیتونستم بیام نت گردی... نمیتونستم فیلم نگاه کنم...  دوساعت بعد باز همون آش و همون کاسه...

به پدرت زنگ زدم... اومد و رفتیم بیمارستان پ (هی تو دلم میگفتم به بانکش گیر دادم اینم از امشبمون! اما با همه ی هزینه ها تنها جای مطمئن و فوق تخصصی بود.) خدا میدونه وقتی برای سُرم زدن گریه میکردی من چه حالی داشتم... خدا میدونه چقدر آرزو میکردم جای تو باشم... خدا میدونه که تمام اون ساعت ها چقدر التماس میکردم که ده برابرش رو به من بده... ولی به تو نه...

ساعت یازده صبح مرخصت کردن... بعد از ساعت های جهنمی... بعد از گریه های طولانی و شبی که تمام نمیشد انگار...

اومدیم خونه گفتن همه چیز ممکنه اما فکر میکردم که نه... تموم شده...

به محض رسیدنمون... باز...

عزیزکم خوب شو...

خوب شو...

 

 

پ.ن۱: دقیقا سی و شیش ساعته که به غیر از زمان پخش دربی نخوابیدم. جالب اینجاست که مهمون بودیم و این بار هر دو رنگ هم بودند به فاصله ی چند متری و شما فکر کنید... به قول دنیا شرایط جنگی دیگه! شرایط جنگی رو تو گودر که پیدا کردم میذارم شما هم بخونید!

پ.ن۲: اینجا رو نمیخونید... اما ممنونم... اینکه هر ساعتی از شبانه روز هستید... این که حتی وقتی از خواب بیدارتون میکنم با روی باز هستید... این که همیشه دلگرمم میکنید... ممنون... ممنون آقای دکتر...

پ.ن۳: برای عسلکم دعا کنید...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 22:21 | لینک  | 

 

*"نمی توانید درک کنید که صبح یک روز سرد زمستانی خریدن نان بربری داغ و پنیر خامه ای چقدر وحشتناک است!" باز زود قضاوت کردید ها! میدونم اصلا وحشتناک نیست. خیلی هم دلچسبه. وحشتناکش ماله اون قسمتشه که میرسی خونه و... بساط چایی و... اولین لقمه رو که میذاری دهنت...

اصلا بذارید داستان رو یه جور دیگه تعریف کنم. دقیقا سه روزه که سقف دهنم زخم شده. یه جایی نزدیک دندونهای سمت چپ. اول فکر کردم یه حساسیته لثه است به بد مسواک زدن... بعد هی بد تر شد... هی بد تر شد... بعد الان که با زبون لمسش میکنم ورم کرده و حسابی دردناک شده... اونقدر که نمیتونم سادلاد بخورم چون ترشه! نمیتونم چایی بخورم چون داغه... نمیتونم غذا بخورم چون شوره (منظورم همون نمک به مقداره لازمه!) خلاصه 24 ساعت شبانه روز گرسنه ام! بعد امروز صبح که از مهد برمیگشتم خونه... سر راه... عین خنگا... آیینه ی دق خریدم برای خودم گذاشتم جلوم! نون بربری رو میگم!!

*خیلی وقته سر کوچمون بانک سین باز شده! منم چند ماه پیش به خاطر نزدیکی اش... وسوسه شدم که حسابم رو از پونک منتقل کنم اینجا. رفتم بانک پ و همه ی حساب ها رو بستم... حالا بگذریم که بانک پ بیچاره! بهم گفت پول نقد بهم نمیده... منم گفتم باشه چک رمزدار بده و بعد این بانک پ بدبخت! دقیقا یک ساعت منو توی باجه نشوند تا چک رمزدار تهیه کنه... بعد من همه شو آوردم تو بانک سین و حالا هر بار که کار دارم و میرم سر میزنم به خودم میگم به به چقدر خوب شد! چون همیشه خلوته. یعنی ته تهش، دو نفر تو شعبه هستن که چون 4 تا باجه داره باز تو معطل نمیشی... اینجوری بگم که از بس خلوته کم مونده من و کارمنداش و رییس بانکه، که تو شعبه های دیگه معمولا رویت نمیشه!، همدیگه رو به اسم کوچیک صدا کنیم!!

 

 

پ.ن: کافیست یکبار... مثل همین چند دقیقه ی پیش پسوردم را وارد کنم و ارور بدهد... انگار همه ی وجودم کنده میشود... گاهی... فکر میکنم... فکر میکنم... بمیری و بمانی... بعضی خاطره ها را نمیشود پاک کرد!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 11:9 | لینک  | 

 

نمی دانم تا به حال تجربه اش را داشته اید یا نه... که تصادفا وبی را باز کنید و گذشته از این که خوشتان بیاید یا نه... همان طور تصادفا نگاهی به لینک هایش بیاندازید و ببینید که وب شما جزو وب های لینک شده است... . فرقی نمیکند بخشی از دوستانید... بخشی از به روز شده ها... بخشی از توصیه شده ها... یا هر گروه دیگر... دیدن اسمتان آن جا به شما حس خوبی میدهد... که یک نفر هست که بدون آن که ردپایی از خودش بگذارد... به شما سر میزند... شما را می خواند و شاید حتی به شما فکر می کند...

این تجربه برای من همیشه پر از حس لذت بوده است و هنوز تازگی و ارزشش را از دست نداده است...

اما چیزی هست که تا به حال تجربه اش را نداشتم... و لذتش ... لذتش... توصیف ناپذیر است...

که امروز بیایم... کامنت هایم را باز کنم و ببینم لابلای کامنت های خصوصی وارده برای من نوشته اید:

"خواستم بگویم پستی که نوشتم یه خورده اش را شما باعث شدید! یعنی این که این ارتباط نوشتاری و تماس گهگداری... خواستم بگویم ... برایم آنقدرلطیف وعزیز هست که لااقل این پست ناچیزم را تقدیم شما بکنم...خواستم اینها را توی پست بنویسم اما، خوب می دانید که دلیل ننوشتنم قوی تر از دلیل نوشتنش است. ولی زیاد اشکال ندارد، آخرشما خوانش اذهانتان قوی است و این ها را می خوانید توی ذهن من!"

دیشب مثل همیشه به محض این که دیدم آپ کرده اید... آمدم... خواندم... و به آن آدم حسودیم شد... . راستش را بخواهید کامنت نگذاشتم چون نمیدانستم چه باید بنویسم... آن همه حس قشنگ برایم به شدت حزن انگیز بود... انگار همسفرتان بودم در گذشته ی شاعرانه و عاشقانه ی تان... و حسرتش باقی مانده است... .

صبح که نه، ظهر بود که کامنتتان را دیدم... یه خورده اش برای من انگارهمه اش! برایتان نوشتم پاسخش را شب در وبلاگم بخوانید... اما الان بیشتر از چهل دقیقه است که به این صفحه ی سفید... ـ حالا گیرم گاهی هم به حاشیه ی آبی اش ــ خیره شده ام... چند کلمه تایپ میکنم... حذفش میکنم... و باز...

مثل همیشه تردید است که می ماند... .

                                                                                                                           

پ.ن: گمان میکنم وقتش است من و شما همدیگر را لینک کنیم! با تبادل لینک موافقید؟!!

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 23:27 | لینک 

 

کارتون "پاندا کونگ فو کار" رو دیدید؟ خودش که عالیه، دوبله اش هم محشره. یه جایی هست که این پاندای کپلی بامزه داره برای قهرمان های کونگ فو آش سرو میکنه و براشون خالی می بنده... اونا هم محو داستانش شدن...

میگه: راستشو بخوای زهره ام ترکیده بود، بعدشم بهش گفتم، دو به شک بودم که تو یه گرگی یا گراز! ولی خیلی دست و پا چلفتی هستی!

لک لکه که مثل بقیه حسابی تعجب کرده میپرسه: جدی؟ خب بعدش چطوری از اونجا خلاص شدی؟!

پاندا میگه: خب... من راست راستکی که بهش نگفتم! توی ذهنم بهش گفتم! آخه اون میتونست ذهن منو بخونه! ... آره!!!

 

بعد امروز من اینا رو شنیدم و به خودم گفتم این طفلکی چقدر شبیه توئه! دقت کن! از هیکلش که صرفنظر کنیم، عین خودت، بهش که زور میگن عرضه ی دعوا کردن نداره! جرات حرف زدن هم نداره! بعدشم تازه به یه طعنه قناعت میکنه و میگه: اون باید بتونه ذهن منو بخونه!! عجب موجود (...) هستم من!

 

پ.ن1: من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.

دیگر تکرار نخواهد شد...*

 

پ.ن2: "وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد. اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد." جونه من برید این جا رو بخونید بلکه یه کمی از رویا پردازی دست بردارید!

 

*بار دیگر شهری که دوست میداشتم. نادر ابراهیمی

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:15 | لینک  | 

 

با آتیش پاره از مهد برمیگردیم. باز صبح کلی موقع جدا شدن بهونه گرفته و گریه کرده... برای همین هم فرشته ی مهربون امروز بهش جایزه نداده! طبق سفارشات روانپزشک براش فردا رو توصیف میکنم و خوشحال میشه و قول میده امشب زود بخوابه تا فردا جایزه بگیره و گریه هم نکنه...

بعد همونجوری که دکتر گفته با شعر و بگو بخند بهش یاد آوری میکنم که هیچ وقت یادم نمیره بیام دنبالش... که عشقه منه... که من بدون اون نمیتونم زندگی کنم... که وقتی هم پیشش نیستم بهش فکر میکنم... بعد یادم میافته اون روز که با پدرش نرفت و گریه کرد... پدرش با دکتر دیگه ای مشورت کرده و بهش گفتن شاید فکر میکنه مادرش تنها میمونه و حس گناه داره!

یعنی رسما ذهنم هنک کرده بود که در این لحظه باید چی بگم. بعد اضافه میکنم که هرجا بهش خوش بگذره منم خوشحال میشم برای همین وقتی میره پیش پدرش منم خوشحالم... بعد خودش میگه تو مهد کودک هم به من خوش میگذره! منم میگم آره. برای همین میذارمت اونجا که خوش باشی و چیزهای خوب یاد بگیری...

خلاصه داریم روانشناسانه پیش میریم و هی هم حس پیروزمندانه داریم! که میرسیم به یه درخت کاج که میوه هاش ریخته رو زمین. مکث میکنه... هی نیگا میکنه ... هی میگم بدو ... خلاصه خم میشه یکی برمیداره:

_مامان میشه لطفا ... تروخدا... اینو بیارم خونه!

من: باشه عب نداره... زود باش فقط...

بعد چند قدم که دور میشیم.

_ مامان یکی دیگه هم بودا... کاش اونم برداشته بودم... یادته قاصدک یه کالدستی یاد داد با دو تا از اینا!!

_ نه یادم نیست... ولی فردا که برمیگردیم میتونی برش داری...

_ خب شاید یه بچه ی دیگه بره برش داره... نه... برش نمیداره... همه ی مامان ها که مثل تو خل نیستن اجازه بدن بچه از این چیزها ببره تو خونه!! (بعد دستپاچه و بلافاصه درستش میکنه) منظورلم مادله مهربونه!!!

حالا نمیدونم از نظر علم روانشناسی... درسته یا نه... اما من تا چند دقیقه میخندیدم...

 

 

پ.ن۱: چرا دقت نمیکنید... گمونم از هر ده تا کامنت، من برای هشت نفر توضیح دادم... انگار لازمه یه توضیح جمعی بدم: این اصلا ربطی به قانون جذب و اینا نداره. منکه نگفتم ولش کردم و الان رسیده دستم خوشحالم! دقیقا برعکس... مثل آدمی که گرسنه بوده و آرزوی چلو کباب داشته... بهش املت دادن خورده و سیره... حالا هی بیان یه پرس... نه ده پرس چلو کباب مجانی بذارن جلوش... خب نمیتونه بخوره! اصلا عقش میگیره از بس سیره!

یه چیزی تو مایه های نوشدارو بعد از مرگ سهراب...جونه من نیایید بنویسید خداروشکر دیدی وقتی نخواستی خدا بهت دادش... به به... به سلامتی... قانون جذب و اینا... بیخیال دیگه!

پ.ن۲: یه دوستی یه جمله برام نوشته... میخوام این جا بنویسمش که یادم بمونه: " من به داشتن دوستان کم و آشنایان زیاد اعتقاد دارم" دارم فکر میکنم همین دوستان کم رو هم بکنم آشنایان زیاد! بی دوست بودن بهتر از اینه که...

نوشته شده توسط لبریز در ساعت 0:29 | لینک  |