وقتی بهت میگن دنیا اومد. همیشه معنیش این نیست که یکی دنیا اومده! کافیه مثل من یه دوست داشته باشی که اسمش دنیا باشه. اونوقت معنیش میشه این که دنیا رسید! گاهی که قراره بیاد و منتظرم، وقتی به مهتاب زنگ میزنم و میگم دنیا اومد؟!! بلافاصله بعد از جواب مثبت میگم قدم نورسیده مبارک!!
اما این بار واقعا قراره "دنیا" دنیا بیاد. مهم نیست که این دختر سبک وزن با اون چشمای تیله ای رنگی و خوشگل ... فردا دنیا میاد و ما دیروز براش جشن گرفتیم... مهم اینه که "دنیا" دنیا اومد!
الان تو جاده ای و نمیبنی...
سفر بی خطر متولد ماه دی!
تولدت مبارک...
"هنوز هم يک ديدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غريب در کوچهْباغِ باران باشد."*
روزمرگی هایم آنقدر سرم را گرم میکنند که گاهی خالی همیشگی ام را فراموش میکنم... . اما این گاهی همیشگی که نیست... یک جایی... یک لحظه ای... هست که یادت می افتد یکی چیزی کم است...
بیدار که باشی خوب است. رد میکنی این حس را... خودت را میزنی به آن راه! همین کوچه ی علی چپ خودمان! کافی است به غذای شب فکر کنی... به شارژ ساختمان که باید پرداخت کنی... به مهمان هایی که آخر هفته می آیند... به ظرف های نشسته...
یاد و خاطره و گذشته و آینده ات همه دود میشود...
اما دردناکش وقتی است که خوابی... خواب میبینی... خالی ات با همه ی بزرگی و بیقواره گی اش جلویت است... دست و پا میزنی و خاطره ها پایین میکشندت... جان میکنی برای جیغ... برای فریاد... برای گریه... اما دریغ...
بیدار که میشوی بغضش درسته در گلویت است و دردش تمام بدنت را پوشانده... .
و تا چند روز هیچ چیز کمکت نمیکند... حتی همین علی چپ خودمان!
دلم خواب خوب میخواهد...
دلم ...
دلم...
*نشانی ها محمد علی بهمنی.
یک هفته است که هر روز صبح آتیش پاره رو حاضر میکنم و دوتایی با هم میریم مهد کودک. توی کلاسشون میشینم و اون گاهی یه متر... گاهی کمی بیشتر از من فاصله میگیره و میشینه و با دوستاش میگه و میخنده و بعد ظهر دوتایی با هم برمیگردیم. راه مهد طولانی و بد مسیره. صبح با آژانس میریم، ظهر ها پیاده برمیگردیم. و دیروز به شدت سردم بود. محلش هم طوری نیست که بتونی بین راه ماشین سوار شی. اینه که امروز گلوم درد میکنه. سرم سنگینه و خوب حس میکنم که دارم مریض میشم.
یه هفته است وقت گذاشتم اما هیچ پیشرفتی نیست. امروز برای اولین بار قبول کرد که من به جای کلاسش برم طبقه ی پایین و پیش مدیر مهد بشینم. میگن این خودش پیشرفت بزرگیه اما خسته شدم. تو اون سه چهار ساعت خوابم میگره... کلافه میشم و هی فکر میکنم الان میتونستم کلی گودر بخونم و وب گردی کنم!!
یه روز که از مهد برگشتیم. به پدرش زنگ میزنه و توضیح میده که تو مهد چی یاد گرفته:
_ امروز سُفیل (فسیل) یاد دادن! (مجبور میشم اصلاحش کنم تا پدرش بفهمه) میدونی چیه؟ یه روزهای قبلنا... مثلا یه بلگی (برگی) میافته رو یه سنگ همونجا میمونه. هی روزا میره سال هم میره. بلگه پودل (پودر) میشه ولی جاش میمونه روی سنگه بعد بهش میگن سُفیل! بعد یه روزی هم ته دریا مثلا یه ماهی میمیله... بعد میافته رو سنگ. بعدش خودش پودل میشه اما جاش میمونه اونم میشه سُفیل!!
تو مهدشون یه پسر کوچولوی تپلی هست که پاش شکسته. هرروز تو بغل میارن و تو بغل میبرنش. منم که بیکار و عاشق بچه، هی باهاش سرو کله میزنم. دیروز مربیه آوردش گذاشتش کنار من. یواشکی کیف یکی از بچه ها رو باز کرد و با کمال خونسردی مشغول خوردن تغذیه ی اون بچه شد. بهش میگم دانیال این کیف تو نیست. میگه: آله من باهاس توستم. خوسس تفت بخول. (خودتون سعی کنید بفهمید چی میگه چون من کلی زجر کش میشم تا بفمم چی میگه!) حالا بگذریم که بعدن صاحب کیف اومد و کلی غر زد و نق زد که دانیال تغذیه ی منو قولت داد!!
با همه ی این که حوصله ام سر میره و سخته برام اما این وروجک ها به شدت برام جالبن. یادمه یه بار تو مهمونی بچه ی دختر خاله رو بغل کرده بودم. زنداییم اومد گفت خودت دختر داری باز دختر بغل کردی و قربون صدقه اش میری!! بهش گفتم چه فرقی داره من بچه دوست دارم کلن. بهم میگه بده من این نازنینو من دختر ندارم داغش به دلم مونده! کلی دلم براش سوخت چون دو تا پسر داره یکیشون هم ازدواج کرده... این یعنی برای سومی خیلی دیر شده!
پ.ن:
گفتن نداره... که من... که حالم... که این روزها... که...
گفتن نداره... اونی که باید بدونه میدونه...
فرض کنید یه چیزی میخرید و نمایندگی قراره بیاد برای نصبش (میگم فرض کنید چون حوصله وارد شدن به جزییات رو ندارم) بعد یه چیزی رو نمیاره و بهتون آدرس میده تو دورترین نقطه ی تهران که برید بگیرید.
بعد من هی فکر کردم که چه جوری برم تا اونجا و خیلی دوره و خیلی سخته و هیچ کس نبود که بتونم روش حساب کنم این شد که متعاقب اون قانون احمقانه ی تحت حمایت قرار گرفتن به پدر آتیش پاره اس ام اس دادم و در آخرین لحظه قبول کرد (البته فکر میکنم بیشتر برای ارضا حس کنجکاوی!)
کلی توی راه بودیم. وقتی رسیدیم من متوجه شدم که اونجا یه نمایشگاه بزرگ دو نبشه و تعطیله و فقط به خاطر ما کرکره رو داد بالا! بعد من هی کاتالوگ دیدم و چیزی نپسندیدم و بلاخره گفتم بعد خبر میدم فعلا اون چیزی رو که باید بدید رو بیارید برم... و آقای محترم در نهایت خونسردی گفت شرمنده نداریم اینجا... اینایی که اینجاست گرونتره و فردا براتون میارم... تاکید کردم فردا جمعه است. گفت میدونم خودم میارم دم در خونه.
بعد ما اومدیم تو ماشین بعد از سه سال بابای آتیش پاره ناگهان با من حرف میزنه!
ـ این مرتیکه وقتی میدونسته جنس اینجا نیست چرا به تو گفته پاشی بیایی اینجا؟!!
کاملا هم عصبانی و با توپ پر. منم که بزدل! هنوز از یه تشر و اخم این آدم زهره ترک میشم...
روز بعد حوالی ظهر اس ام اس داد: "آورد؟!"
جواب دادم نه. حوالی چهار دوباره اس ام اس داد: " آورد؟!!"
جواب دادم: نه. خبری نیست.
اس ام اس داد: آدم ها رو نمیشناسی!
جواب دادم: میدونم.
دوست داشتم بنویسم همونطوری که تو رو نشناختم. اما جراتش نبود. حوالی ساعت هشت آقاهه اومد. با کلی عذرخواهی بابت تاخیر، امانتی رو صحیح و سالم آورد.
بهش اس ام اس دادم: آقاهه بسته رو آورد.
نیم ساعت بعد اسم ام اس داد: " پس من نمیشناسم آدم ها رو!"
چیزی ننوشتم ولی دوست داشتم بنویسم همونطوری که منو نشناختی!
پ.ن: مدام به خودم میگم چجوری میشه که یه نفر میگه من فلانی رو خوب میشناسم؟! جدن میشناسی؟!! عمرا اگه بشناسی!!
